گنج

شمارهٔ ۱۰۷

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه: ردارد۳۶ بیت
ترکی‌که دو لب شیرین چون شهد و شکر دارددو دایرهٔ مشکین بر طرف قمر دارد
خط بر رخ اوگویی بر ماه زره دارددل در بر اوگویی در سیم حَجَر دارد
سیّ و دوگهر بینم در تنک دهان اوبر روی‌گهرگویی دو تَنک شَکر دارد
گوهر گهر ار دارد گیرد ز شعاع خورخور نور بدان روشن سی و دوگهر دارد
باریک تنم دایم چون موی و میان داردخمیده قدم دایم چون زلف و کمر دارد
در جستن او هر کس اندر غم هجرانشدو پای به ره دارد دو دست به سر دارد
من نامهٔ نام او پیوسته ز بر دارمو او نام کسی دیگر پیوسته ز بر دارد
امروز به شهر اندر هر مهتر و هر کهترزین حال نشان دارد زین کار خبر دارد
ای دلبر سیمین بر هستی توکمر زرینعاشق ز غم هجرت رخسار چو زر دارد
بیداد کنی بر من دادم ندهی هرگزبیداد تو بر جانم هر روز حشر دارد
خصم تو منم جانا رفتم به‌سوی داورتا از دل و جان من بیداد تو بردارد
یابد به در داور پیروزی و بهروزیهر خصم‌که او پشتی از میر عمر دارد
فرزند قوام‌الدین داماد شه قزوینمیری که سپاه خویش از فتح و ظفر دارد
قزوین به همه وقتی با نور و نوا بودستهر ذره به جاه اندر صد نور و صُوَر دارد
هست از خردش دولت هست از پدرش حشمتهم فرّ خرد دارد هم جاهِ پدر دارد
با او به همه عالم دارات نیارد کسکاقبال قوام‌الدین در پیش سپر دارد
در حضرت او تازد جسمی که روان داردوز طلعت او نازد چشمی‌ که بصر دارد
هرگز نبود گویی گردش به سپهر اندربی‌آنکه به ایامش سَعدین نظر دارد
بُران و روان بینم تیغ و قلمش گوییدر تیغ قضا دارد در کلک قدر دارد
فرض است رضا دائم و ایزد به رضا او رادر روضه ملک دین پاینده شجر دارد
چون عرش بود گلشن باشد شجرش تازهوان تازه شجر لابد اینگونه ثمر دارد
صدری که شرف دارد زو بیت شرفشاهیخاطر ز مدیح او اقبال و خطر دارد
او هست ملک صورت زاثار دل و سیرتهرگز ملکی دیدی کآثار بشر دارد
یک خلعت او ناید در فکرت هر زایرمقدار سخاگویی بیرون ز فَکَر دارد
هر ‌فِکر که محکمتر هر گنج‌ که عالی ترفرمانش هبا دارد اِمعانش هدر دارد
دارد صور دولت معنی همه از رسمشگویی که به رسم اندر تعیین صور دارد
ای آنکه امیران را تقدیر خداوندیاز قهر تو هر مهتر تا حَشر نفر دارد
تا جوهر ناری را مرکز ز اثیر آیدگویی به اثیر اندر چشم تو اثر دارد
هرچند حذر دارد هرکس ز تف آتشآتش ز تف خشمت حقا که حذر دارد
تا زیر مدار اندر هست این مدر تیرهبدخواه تو را گردون در زیر مدر دارد
برهانی سلطانی از فخر تو فخر آردگر عزم حضر دارد ور قصد سفر دارد
چون خواند پدر خدمت دارد پسرش نوبتنوبت ز پدر هر وقت آن به که پسر دارد
از من نبود میرا مخلص‌تر و خادم‌ترهرکس که بر این عالی درگاه گذر دارد
تا دهر فنا دارد تا مهر ضیا داردتا بحر گهر دارد تا ابر مَطَر دارد
خواهم که تو را یزدان با عز و شرف داردخواهم‌که تو را دولت با فتح و ظفر دارد
در مجلس تو اجرام از سعد گذر داردبر درگه تو ایام از فتح خبر دارد