شمارهٔ ۱۰۵
تا نگار من ز سنبل بر سمن پر چین نهادداغ حسرت بر دل صورتگران چین نهاد
زلف او برگل ز عود خام خَم در خَم فکندجَعد او بر مه ز مشک ناب چین بر چین نهاد
آنکه در یاقوت مشک آگین او شکّر سرشتقُوْت عشّاق اندر آن یاقوت مشک آگین نهاد
هر دلیکز سرکشی ننهاد سر برهیچ خطزیر زلف او کنون سر بر خط مشکین نهاد
من غلام آن خط مشکین که گویی مورچهپای مشک آلود بر برگ گل نسرین نهاد
تا نبوسیدم لب شیرین او نشناختمکایزد آب زندگانی در لب شیرین نهاد
موبد آذرپرستان را دل من قبلهگشتزانکه عشقش در دل من آذر برزین نهاد
هر که از رنج من و از کار او آگاه شدنام من فرهاد کرد و نام او شیرین نهاد
حال خویش اندر بلای او دل مسکین منخود تبه کرد و گنه بر چشم روشن بین نهاد
خواب خویش اندر غم او چشم روشنبین مندوش گم کرد و بهانه بر دل مسکین نهاد
چشم و دل را من ملامت چون کنم از عشق خویشبند بر جان من آن پروردهٔ تکسین نهاد
نیکبخت آنکسکه دل در بند عشق او نبستپر گرفت از عشق او بر مدح شمسالدین نهاد
آن امامی کاو شهاب ثاقب است اسلام راوان شهابی کاو قَدَم بر تارک پروین نهاد
عبد رزّاق آن که اندر سایهٔ اقبال اوبخت عالی رای بر بالای علیین نهاد
روز اول کاو سواری کرد در میدان علمروزگار از بهر او بر اسب دولت زین نهاد
کرد در خلد برین روحالامین او را دعاحور آمین کر و رضوان گوش بر آمین نهاد
اختران با بخت او شطرنج رفعت باختندبخت او هر هفت را اسب و رخ و فرزین نهاد
کرد دولت آستان دولتش بالین خویشجفت دولت شد کسی کاو سر بر آن بالین نهاد
مشتری سعدست چون کین توزد از اعدای خویشآفتاب او را لقب مریخ کیوان کین نهاد
هر که در گیتی بنای کین او آغاز کردآن بنا را قاعده بر لعنت و نفرین نهاد
فخرکردیگر نشستی ساعتی بر خوان اوآن که او بر خوان سیمین کاسه زرین نهاد
سَجده کردی گر بدیدی تخت و بار و زین اوآنکه از آغاز رسم تخت و بار و زین نهاد
گرچه اکنون در عجم هستند رادان بیقیاسروز رادی بخشش بیمنت او آیین نهاد
ورچه در عهد نبی بودند شیران بیشمارروز مردی پای در صف صاحب صِفّین نهاد
ای برادر زادهٔ صدری که دولت را اساساز زمین کاشغر تا بحر قُسطَنطین نهاد
او به عقبی رفت و اندر قلعهٔ اقبال خویشاز علوم تو ذخیره حشمت و تمکین نهاد
ساخت او از گوهر شکر تو تاجی قیمتیدر بهشت آن تاج را بر فرقِ عِلّیین نهاد
آسمان کز باد فروردین زمین را زنده کردلطف و طبع تو مگر در باد فروردین نهاد
نار پیش طین سجود از رشک نور تو نکردکاو همی دانست کایزد نور تو در طین نهاد
آرزو آمد فلک را تا بسنجد عقل توکردگار اندرکف او کفهٔ شاهین نهاد
تا که در دست تو پیدا شد کلید گنج علمدشمنت قفل جهالت بر دل غمگین نهاد
تا همی دم زد بداندیش تو اندر سِجن بودچون دمش بگسست با از سِجن در سِجّین نهاد
تیزی خنجر نهاد اندر سر اقلام توآنکه اندر چوب موسی هیئت تِنّین نهاد
واندر اقلام تو از بهر هلاک دشمنانقد تیر و شکل رُمح و پیکر زوبین نهاد
مهترا از ضربت گردون دل من خسته شدلطف تو بر خستهٔ من مرهم و تسکین نهاد
تا ضمیرم یافت در مدح تو تلقین از خرددام فکرت بر ره معنی بر آن تلقین نهاد
همت عالیت چون بشنید گفتار مراکرد تحسین و ز احسان مهر بر تحسین نهاد
چون دلت را آن پسند آمد عروس شعر منجودت او را مبلغی هر سال برکابین نهاد
عاجز آید زین سخن گر زنده گردد آن که اوداستان بیژن و افسانهٔگرگین نهاد
تا که باشد در نبی نام و نشان آن نبیکاو پسر را گاه قربان بر گلو سِکّین نهاد
بر تو فرخ باد عید آن نبی کاندر جهاندین تازی را شریعت تا به یومالدین نهاد
کرد ایزد هم صلات و هم صیام از تو قبولوز تو راضی جان آنکاندر شریعت این نهاد