گنج

شمارهٔ ۱۰۴

هرکس که دل بر آن صنم دلستان نهادجان در بلا فکند و تن اندر هَوان نهاد
آن دلستان که هست بر او رخ چو گلستانناگه بنفشه بر طرف‌ گلستان نهاد
دو دایره زغالیه بر مشتری کشیدصد سلسله ز مورچه بر ارغوان نهاد
تا بر دو عارضش خط عنبر فشان نوشتبس‌ کس‌ که سر بر آن خط عنبر فشان نهاد
انبار کرد دیدهٔ من صد هزار درتا آن نگار سی و سه دُر در دهان نهاد
یک روز بامداد که خورشید از زمینمانند مهره در دهن آسمان نهاد
با آن صنم به هم به‌ یکی بوستان شدیمکاماج‌گاه خویش در آن بوستان نهاد
چون بر کمان نهاد بتم تیر تیز اوگفتی‌ که قد خویش مرا بر میان نهاد
پنداشتم ز عشق‌ که بر من همی زندهر تیر کان نگار همی بر کمان نهاد
باز آمدیم هر دو سوی خانه شادکامطباخ رفت و زود در آن خانه خوان نهاد
او میهمان من بدو من میزبان اومهمان نشست و خوان به بر میزبان نهاد
رسمی است خوان و کاسه نهادن ز میزبانآن روز خوان و کاسه همی میهمان نهاد
صد بوسه داد بیش مرا بر لب ای عجبتا در دهان خویش یکی لقمه نان نهاد
با من چو خوش زبان بگشاد آن دهان تنگگفتی که کردگار یقین برگمان نهاد
فارغ ز نان شدیم و بشستیم دست راساقی شراب در کف آن دلستان نهاد
چون دید رنگ باده ز رویش برفت رنگبرجست و کَند رخت و بُنِه در میان نهاد
آگه شدم‌ که بود فسون و فریب و فنهر عهد کان سمنبر نامهربان نهاد
گفتم به داستان مبر از دوستان خویشدستان گرفت هر که چنین داستان نهاد
بفشان غبار غربت و بنشین به نزد منرخت و بُنه بِنِه برِ من‌ گر توان نهاد
گفتا که خانمان نتوانم فرو گذاشتکایزد صلاح شغلم در خانمان نهاد
گر غیب‌دان نیم به هوس نشمرم غلطاندیشه‌ای که در دل من غیب‌دان نهاد
چون این سخن بگفت مرا گشت آشکارکاو عذر کار خویش همی در میان نهاد
گفتم ببند رخت و به سود و زیان بکوشهرچند بخت سود من اندر زیان نهاد
تر کرد زآب چشم سر آستین خویشچون پای خویش بر در و بر آستان نهاد
بیرون شد از سرای چو سرو روان به‌ باغوان رخت بسته بر سر سرو روان نهاد
وقت رحیل سوی من آمد وداع کردپس بازگشت و روی سوی‌کاروان نهاد
او رفت و ماند وسوسهٔ دیو عشق اوزنجیر قهر خویش مرا بر روان نهاد
از قهر دیو عشق چو دیوانه شد سرمدولت ز عقل بر سر من قهرمان نهاد
عقلم به مدح سید سادات مرتضیدفتر به دست داد و قلم در بنان نهاد
بوهاشم آفتاب رئیسان شرق و غربکز عدل در دهان ولایت زبان نهاد
صدر ملک صفت‌ که به هفتم فلک ملکاو را لقب سلالهٔ حیدر نشان نهاد
از همت و کمال جهانی مصورستتقدیر لایزال جهان در جهان نهاد
زو خاندان احمد مختار فخر کردچون او پی خجسته در آن خاندان نهاد
ای دولت مؤیّد تو ترجمان عقلدولت ز عقل پیش دلت ترجمان نهاد
کرد از تو روزگار به عمر ابد ضَمانو اقبال و جاه و حشمت تو در ضمان نهاد
گویی سعادت ابدی نصرت و ظفرهر دو تورا میان رکاب و عنان نهاد
گویی عناصرست عطای تو کاسمانیک جزو از آن عناصر در هر مکان نهاد
از روی عقل‌ دون زمان است هر مکانو ایزد مکان تخت تو فوق زمان نهاد
تمثال دوستان تو و دشمنان توگویی خدای عزوجل داستان نهاد
از نَعت‌ِ دوستان تو وصف بهار کرددر وصف دشمنان تو فصل خزان نهاد
تیغی که روزگار تو را داد روز جنگرُمحی که کردگار تو را زیر ران نهاد
گردون بر آن یکی ز شجاعت‌گهر فشاندگیتی برین یکی ز سیاست سِنان نهاد
هر عالمی که پیش تو با طیلسان رسیدسر بر زمین ز خجلت طی لسان نهاد
برداشت طیلسان تفاخر ز روی خویشوز خِجلت تو باز یکی طیلسان نهاد
هرچند هر یک از حکما شعر خویش رابر نام و کنیت تو بهای گران نهاد
نگذاشت همت تو کسی را ز شاعرانکاندر سرای تو قدم رایگان نهاد
پاینده عالمی که منزه بود ز عیبایزد نهاد شخص تو گویی چنان نهاد
از جود خون سرشت و ز دین‌ لَحم و شَحم‌کردوز عِلم و حِلم جلد و رگ و استخوان نهاد
چون راست‌کرد شخص تورا از چهار چیزاز کبریای محض در آن شخص جان نهاد
ای مهتری که مدح تو گوید علی الدّوامانکس که عقل پیش وی این امتحان نهاد
مقبل شد این حکیم جوان از قبول توتا بخت رخت پیش حکیم جوان نهاد
هست از تو منتظر که نهی حشمتش به سرچو نانکه حشمت پدر الب‌ارسلان نهاد
تا بر فلک قران بود و بر زمین قرونگویی خدای حادثه این از آن نهاد
بادا همیشه قاعدهٔ عمر تو قویکایزد بنای دولت تو جاودان نهاد