شمارهٔ ۱۰۳
شهی که گوهر و دینار رایگانی دادهرآنچه داد خدایش خدایگانی داد
عزیزکرد بدو دین و داد و بگزیدشبه دین و دادش ده چیز و رایگانی داد
نگین و افسر و شمشیر و تخت و تاج وکمرسپاه و دولت و پیروزی و جوانی داد
یقین بدان که دهد آن جهانیش فردافزون از آن که به او ملک این جهانی داد
هر آن شهیکه ظفر یافت بر مخالف خویشزآسمان و زسیارگان نشانی داد
ز بخت خویش نشان داد شاه روز ظفرنه از ستاره و دوران آسمانی داد
لطیف طبع ملک داد باد را سَبُکیچنانکه حلم ملک خاک را گرانی داد
حصار دولت از آن آمد استوار و بلندکه تیغ را مَلِک شرق پاسبانی داد
بسا مخالف دولتکه شاه مالِشِ اوبه تیر و ناوک آن تیغ هندوانی داد
شهان به زیر زمین گنج را نهان کردندخدایگان به عطا گنج شایگانی داد
نداد هیچ کسی خاک رایگان به مثلچنانکه شاه جهان زر به رایگانی داد
به آفرین ملک من رهی همی نازمکه آفرینش لفظ مرا معانی داد
به بزم خویش مرا پیش خاصگان بنشاندبه دست خویش به من بنده دوستگانی داد
به زندگانی خضرم که شهریار جهانز جام خویش مرا آب زندگانی داد
ز عدل باد دلش شادمان و برخوردارکه عدل او به همه خلق شادمانی داد
همیشه شاه جهان باد کامران و عزیزکه بخت را هنرش عِزّ و کامرانی داد