بخش ۳ - در توحید باریتعالی گوید
ای که بر اسرار تو دانا کمندکی رسد از عقل کس آنجا کمند
کیست درین مرحله تا آخرترهبر اول شده یا آخرت
چون همه ز اندیشه خود واپسندکی بود اندیشهات از ما پسند
کی کند ادراک تو حاصل خردفهم کی این عشوه باطل خرد
در کف داود تو جان جبه چیستعلم تو داند که در آن جبه چیست
لطف تو بخشنده تخت از نواختیوسف جان رایت بخت از نو آخت
یافته از لطف تو جنت نعمقهر تو لا گفته و رحمت نعم
بخشش تو نعمت و گنج روانرنجش تو علت و رنج روان
تا شدی از بنده دین رنجکاهیافته صد راحت ازین رنجگاه
گلبن تن را دهی از جان نوابلبل دل را رسد از آن نوا
نغمه شوقت دل عشاق راستآمد از آن نغمه عشاق راست
بنده بیعشق تو مرد ار زنستبهتر از آن بیغم و درد ارزنست
در مکش از کرده بد روز ماشب مکن از هیبت خود روز ما