بخش ۲ - سحر حلال مولانا اهلی شیرازی
ای همه عالم بر تو بیشکوهرفعت خاک در تو بیش کوه
نام تو زآن بر سر دیوان بودکآتش بال و پر دیوان بود
شد به تو سردفتر جان نامزدنام تو خود سکهٔ آن نام زد
خواست دل خانهٔ ششدر گشادنقطهٔ بسم الله از آن درگشاد
با که در این بسمله باب آمدهبانی فتح از همه باب آمده
ارّهٔ دندانهٔ سین شانه ساختبازوی دین را قوی این شانه ساخت
هر الف آزادهای از دلبریدر رهش افتادهای از دل بری
طرّهٔ لامش شده دور از قصورمایل او گیسوی حور از قصور
چشمهٔ ها آمده جویای مهرمنبع جوی مه و دریای مهر
رای دلآرا همه از رای اوستراحت دلها همه از رای اوست
غنچهٔ حایش دل و جان را بهشتدید در آن آدم و آن را بهشت
ماهی نون کشتی دریا وجوددر خور او بخشش و آلا و جود
یا که در این دایره گویا شدهمرکز نه دایره گویا شده
حلقهٔ میم است بر آن خاتمتدارد از آن حلقهٔ جان خاتمت