بخش ۲۵ - رفتن گل در آتش و سوختن با نعش جم
ساقی ازین کاسه و خوان کبودخرمی اندر دل و جان که بود؟
چشمه نوشیست پر از گرد مهرگرمی رقصیست در آن سرد مهر
قصه دختر شنو القصه بازکرد بر او جم دری از غصه باز
آمده این فرض بر آتش زنانکز پی نعشند در آتش زنان
شخص جم ار مرده وار زنده بودبر سر آتش شدن ارزنده بود
جم که پر از ناوک کین کیش داشتمرد و در آتش شدو و آن کیش داشت
سخت شد از عالم فرمان بریزنده در آتش شدن از آن پری
ماه رخ آراسته چون مشتریوز غم او غرقه خون مشتری
از پی رقص از غم جم کف زنانغرقه خون هم رخ و هم کف زنان
سرو قدش بر زده دامان شدهمو همه رام دل و دام آن شده
باد برافروخته آتش به چرخبر سر آتش زده پا خوش به چرخ
او همه هیزم شده گوگرد بادخاک ره آتش شد و او گرد باد
عاشق و سرمست نه پروانه رنگچرخ بر آتش زده پروانه رنگ
مست شد آن مهوش و گلنار گشترفت در آن آتش و گل نار گشت
دانه وش افتاد در آتش روانطعنه زد آن شمع بر آتش روان
زو نشد اندر غم جان گونه کمدانه در آتش رود آن گونه کم
آتش شوقش دل پروانه سوختزن نگر آخر که چه مردانه سوخت
ایدل ازین واقعه بیدار شوکشته درین معرکه بی دار شو
جسته ازین معرکه که گردان همهکرده رخ از مهلکه گردان همه
غیرت عشق از همه کس برنخاستعشق هم از طینت خس برنخاست
بید شد ار بیدل و بیدین ز عشقمیکشد او خنجر بیدین ز عشق
گر همه بر خود زده خنجر خلافدوستی این آمد و دیگر خلاف
باغ در آرایش و آیین گلسوختن آسایش و آیین گل
چون تن گل را رود از سر گل آبگل چه در آتش چه خود اندر گلاب
کاین شه عرش آمده وانکه گلی استخانکه که زان شه رود آنگه گلی است
معدن گنج و گهر این خاک داندر شو و منگر دگر این خاکدان
قطره کزین بحر برآمده درستدر شد و شد قیمت آن صد درست