بخش ۲۴ - رفتن جم بگوی بازی و افتادن از اسب و هلاک شدن
ساقی ازین چنبر غم داد دادکشت بس آزاده و کم داد داد
بر سر ما تا مه و گردون بودسوزد ازو گر شه و گردون بود
روزی از آسایش آن خوش هواخاطر جم را تک ابرش هوا
خورد دو جام می گلبو زدنجانب میدان شده در گوزدن
بر سر گردون تک ابرش رساندگوزد و بر تارک ابرش رساند
زان سر چوگان شده گو شهر شهرچون مه نوز ابروی او شهر شهر
یکدم از او چون دم بیهوده گویاز خم چوگان نشد آسوده گوی
تاخته اسب از حد چین تاختنمرگ هم آماده بر این تاختن
رد شد از اسب آنمه و خون خورد و مردساغر جم گشت از آن خرد و مرد
سیلی مرگ آنهمه اسباب خوردزیروی از خون وی اسب آب خورد
خورد شد از حادثه آن جام جممرد وشد این عاقبت انجام جم