شمارهٔ ۹۹
مرا سیر سپهر از روز اولز آرام و سکون دارد معطل
رساند گه ز پایان سوی بالاکشاند گه ز اعلا سوی اسفل
قضا زهری است در جامم مهیابلا امری است بر عیشم محول
یکی بر سوزش جانم مواظبیکی برشورش عیشم موکل
عجوزی سالخورد است این زمانهمن اندر دست او مانند مغزل
ز اوتارم بریسد تار سیمینشرائینم همی سازد مفتل
اگر من نیستم چون کبک بسملوگر من نیستم همچون سمندل
چرا جانم بسوزاند در آتشچرا مغزم بجوشاند به مرجل
چو دیدم آسمان دارد تنم رابزنجیر غم و حسرت مسلسل
بناجار از وطن عزلت گزیدمکه بودم اندران چون ریش اعزل
ز خلان وطن جستم گرانهکزین خل انگبین بودی مراخل
ندیدی شنفری در بیت خود گفتالی قوم سوی قومی لامیل
خزف باشد بکان خویش گوهرحطب گردد بجای خویش صندل
بنی اذا نزلت بدار هونفلا تنظر الی الاوطان و ارحل
به پیش اندر نهادم راه صحراشدم بر ناقه ی صعب و قزعمل
بسودم با دو پایش صخر صمابسفتم با دو دستش صم جندل
به صبح جان فزا و شام تاریکبروز تابناک و لیل الیل
گهی کردم دلیل راه کوکبگهی افروختم از مهر مشعل
نوشتم صعب و سهل و کوه وادیبریدم پست و بالا دره و تل
بقرمیسین شدم از آذر آبادچنان کز کوفه اندر شام اخطل
ز پشت آن نجیب کوه پیکربپائین آمدم چون وحی منزل
رسیدم بر در میر مؤیدابوالسیف آن ز میران جمله اعقل
حسام الملک زین العابدین خانجموع کاملان را فرد اکمل
ز قهرش حنظل آرد شاخ شکرز مهرش شکر آرد بیخ حنظل
تنش چرخ و رخش در وی چو خورشیددلش بحر و کفش از وی دو جدول
فلک زان قبض و بسط آرد که فکرشگهی در عقد پیچد گاه در حل
ای آن میری که گر عزمت نبودیقدر حیران قضا ماندی معطل
تو باشی فخر هر سالار و سوددتو باشی ذخر هر مسکین و ارمل
بود دست تو را با ابر وابلهمان فرقی که وابل راست باطل
فلک پیش تو چون با حکم جعفرقضای بوحنیفه و پور حنبل
توئی آن راستکار راست هنجارتوئی آن راستگوی راست مقول
ز بویت بردمد شاخ شکوفهز خویت بروزد بوی سفرجل
دل بهرام از تیرت مشبکتن کیوان ز شمشیرت مجدل
بتیغت وعده آجال مرقومبدستت روزی مردم محول
درودی مزرع خصم از دم تیغچنان حب الحصید از حد منجل
خرد روی صواب آنگاه بیندکه از رای تو باز آرد سجنجل
چو در هیجا ستوران از سنابکبچرخ از خاک بر تو زند قسطل
پلنگ خیره گردد کم ز روباههژیر بیشه باشد همچو خیطل
ز تدبیر تو شمشیر حوادثگهی سازد فسان و گاه صیقل
شود خصمت براه مرگ سالکبداندیشت به تیر غم معطل
بنیات الطرق را هشته در پیشبنات اللیل را بگشوده مدخل
بگمنامی چو هیان بن بیانبگمراهی چو ضلال بن مهلل
بغلطند از فراز اسب بر خاکچنان کز قله کهسار جندل
کنی از دست و پاشان دیگپایهبجوشی مغزشان در سر چو مرجل
نیاید چون تو دیگر حارسی رادنزاید چون تو هرگز فارسی یل
نگویم من که در انصاف و مردیز ابنای زمان بیشی تو لابل
کزین گردنده گردون برترستیصریح این نکته گویم نی ماول
ازیرا کز تو شکر نوشد این خلقز گردون ریزد اندر کام حنظل
حسام الملک ماضی طاب مثواهکه کار عالمی را داد فیصل
از آن پس کز دم سیف مجردز حرف عله سالم کرد معتل
منسق کرد آن یاسای درهممنظم ساخت آن اوضاع مختل
لبش خامش شد اما کی خموشدچراغی کش خدای افروخت اول
کنون زنده است گر باور نداریببرهان سازم این دعوی مدلل
تو ان جانی درین فرخنده پیکرتو آن روحی درین تابنده هیکل
تو چون برجائی او برجاست تا حشردو بینی کی کند جز چشم احول
بگردون جلال از تست خورشیدبمرآت جمال از تست صیقل
نگیرد جهل در خاک تو مسکننیارد ظلم در ملک تو مدخل
بشوید دفتر از فتوای ناحقز عدلت قاضی سادوم جبل
خداوندا باستحقاق رتبتخدایت بر امیران کرد افضل
همایون نونهال گلشنت راتفاخر داد بر پیران اعقل
ز روی فخر با شه کرد وصلتطرب موصول و عیش آمد موصل
ولیعهد خدیو شرق فرمودعطای خویش محسوس و ممثل
دری بخشیدش از دریای دولتبسر هشتش یکی تاج مکلل
همایون آن درختی کش خداوندبرویاناد ازین انهار و جدول
برومند آن خجسته نونهالیکه نوشد آب ازین پاکیزه منهل
الا تا زلف ترکان سمن بویگهی باشد مثنی گاه مرسل
جباه خلق دربارت معفروجوه خصم بر خاکت مرمل