گنج

شمارهٔ ۹۷

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ل۱۸۸ بیت
چو شد بردالعجوز از چرخ نازلزمستان دست سردی داشت بر دل
نهاد آن دست را بر سینه خاکچو اندر سینه ترکان حمایل
برات عاشقان بنوشت بر یخازیرا خسته اند از سعی باطل
حکایت کرد نز افسانه با منمر آن دهقان دانشمند فاضل
که تا هنگام آذر در اواخرز ماه فروردین اندر اوایل
یکی خرگاه بودی بوستان راچو روی آن بت شیرین شمایل
قباب سرخ گل برده بگردوننشسته چنگ زن هر سو بلابل
تماثیل بتان بنهاده بر طاقچو در دیر از حواریون هیاکل
دو چشم نرگس مکحول بستهبجادو دیده هاروت بابل
دو زلف سنبل مفتول کردهبدست و گردن خوبان سلاسل
در آن آرامش هر خفته موجوددر این آسایش هر خسته حاصل
چراگاه غزالان تتاریتفرجگاه ترکان قبائل
بدین خرگاه سبز و گاه خرمدلش شادان و بختش بود مقبل
بناگه لشکر دی مه بیامددر آن خرگه بوضعی سخت هائل
عروض خیمه را بشکست و بگسیختهمه اسباب و اوتاد و فواصل
بغارت برد از گلبن لئالیبیغما کرد از نسرین خلاخل
شکست اندر کف دراج بربطگشود از گردن قمری مراسل
سپس از طرف بستان رخت بربستهزیمت را پس از یکماه کامل
چو دی مه رفت بهمن مه بیامددرون بوستان چون موت نازل
چنان بعد از یزیدبن معاویباورنگ خلافت خیط باطل
زمین را کرد عشباء همچو کالیچمن ار ساخت عالی همچو سافل
مبدل شد طراز سبز مرغانبرایات غرابین و حواصل
چو یک مه ماند بهمن مه در این کاخبرآمد مردمان را زاری از دل
خبر بردند اسفند ارمذ رابارسال مکاتیب و رسائل
که بهمن مه چو بهمن شه بزابلبه تیغ هندی و خطی ذابل
برآورد از درون باغ شیونفکند اندر صف بستان زلازل
نه شاخی هشت کش نشکست از بننه مرغی ماند کش ننمود بسمل
چو دانست این حکایت ماه اسفندبگیتی کام دل را دید حاصل
کتائب را همی خواند از جوانبمراکب را همی راند از مراحل
فرود آمد بطرف دامن باغچو برق خاطف و چون موت عاجل
بیاسای دی و بهمن همی ماندبخیره از رسوم عدل غافل
ستمها کرد بر طفلان نورسجفاها راند بر پیران کامل
ز باران کرد ساحل را چو دریاز یخ بنمود دریا را چو ساحل
همه ساعات شد هنگام شدتهمه ایام شد یوم النوازل
سپاه برف بر درها نگهباندمه بر غارت جان ها موکل
دگرباره فغان و زاری خلقبرآمد در چنین غوغای هائل
رسولی را که نامش مهرگان بودطلب کردند باچندین وسائل
بسوی فرودین نامه نبشتندکه ای شخص کریم و مرد مقبل
الا ای داور فرخ سجایاالا ای خسرو زیبا خصایل
فزون از وهم ما باد آن جلالتنهان از چشم بد باد آن شمائل
زمستان دست بی رحمی گشوده استبه خردان و بزرگان قبایل
نخستین دی نمود آغاز بدعترماه الله ربی بالطلاطل
جهان را گشت صاحب بی وراثتچمن را گشت غاصب بی دلایل
بساتین مانده با مهجوری یارریاحین خسته از بیماری سل
برون رفتند با صد پای از باغجز آن سروی که بودش پای در گل
بکام خسته عشاق رنجوربجای شهد افشاند این هلاهل
چو دی مه رفت از منزل بهامونز هامون ماه بهمن شد بمنزل
جهان تاریک کرد از باد صرصرزمان آشوب کرد از رعد هایل
کمان را چله کرد و شیر نر رادر آن چله فکند اندر سلاسل
بصید آهوان دشت ایمنخرامیدند در صحرا فراعل
بسان نهر سائل اشک چشمانز بس بهمن نمودی نهر سائل
در این هنگام ناگه آسمان بستبحلقوم خر کوسج جلاجل
چو دجالی که بر پشت خر آیدمکان بگزید بر پشت رواحل
قدم زد بر فراز خاک یک سرنه کهپایه بماند و نه سواحل
ز جوش دکه انگشت سازانبماند انگشت بر لب مرد عاقل
چو یزدان شر او را گشت کافیبگیتی شد مه اسفند کافل
چو سرمای دی و بهمن باتمامرسید از همت مردان کامل
یکی بردالعجوز آورد اسفندپی تاراج ایتام و ارامل
صنبر وصن و آمر مطفی الجمرچو وبرو مکفی الظعن و معلل
پی فرمان این سلطان جابرهمی تا زند مست اندر مقاتل
الا ای فروردین ماه خجستهحکیم بخرد و استاد قابل
الا ای داور و دارای فرخالا ای سرور و سالار عادل
تو و اردی بهشت و تیر و خردادسفر کردید و بربستید محمل
آبان و آذر و شهریور و مهردی و اسفند و بهمن گشت داخل
علمداران شدند از باد لرزانسپهداران شدند از اسب راجل
تهی گردید از لشکر فیافیفتاد اندر کف دشمن معاقل
بتان سبز پوشی را که بودیبروی سرخ با ایشان مغازل
ز تیر دیمه و سهم حوادثنه جوشن ماند بر تن نه غلایل
گه تاراج جای طوق و یارهسواعدشان بریدند و انامل
گه غارت بجای رخت و زیورشرائینشان کشیدند از مفاصل
تو اینک پا بمیدان نه که دشمننیارد تاب نیرو در مقابل
بیا تا بازبینی طاعت از جانبیا تا بازبینی خدمت از دل
ز دست لعبتان این بند بگشایز پای مرغکان این دام بگسل
ایاغ لاله پرکن در صف باغچراغ گل برافروزان بمحفل
چو آمد مهرگان در کوی سلطانپس از طی ره و قطع مراحل
رسوم بندگی آورد برجایبداد آن نامه را کش بود حامل
ملک چون از رعیت گشت آگاهخروش جان خراشی برد از دل
صبا را گفت کی پیک سعادتچو صرصر ساعتی بنمای عاجل
بگو لشکر شتابند از جوانببگو اسپه برآیند از منازل
بگو بامی حجاب از خم برافکنبگو با گل نقاب از رخ فروهل
بگو با لاله کاتش برفروزدبگو با سرو کاویزد حمایل
بگو با بید بندد سیف قاطعبگو با کاج گیرد رمح ذابل
بگو با رعد جنبد با مدافعبگو با برق تازد با مکاحل
بگو با بلبل شیدا که در باغنه از بومان گذارد نز حواصل
بگو با طوطی گویا که خواندگهی بحر هزج که بحر کامل
بنرگس گو کز آن چشمان مخمورنماید دیده ی بدخواه مسبل
بسنبل گوی تا صاحبدلان رادرآویزد به خم گیسوان دل
بسوسن گوی بر تحریض لشکرسرآید خطبه چون سحبان وائل
بخورشید درخشان گو که باشدبه بیرون گردن سرما محصل
بشارت ده بباغ ای باد شبگیرحکایت کن براغ ای ابر هاطل
که نک تازم سوی بستان ز خرگاهکنون آیم سوی صحرا ز معقل
بسوی ملک خود آیم بعینهچنان روح الامین با وحی نازل
و یا قوسی که بوسد دست باریو یا زیور که برگردد به عاطل
بتازم بر زمستان چون به تغلببتازد مردم بکربن و ائل
چنان کوشم که کوشیدی بنوالجشمبه آل حنظله در یوم غافل
همان سازم که احمد کرد با خصمبه بدر و خیبر و ذات السلاسل
ز شاخ سرو بگزینم منابرببرگ لاله بنویسم رسائل
صفوف قاریانم از قماریجموع عادلانم از عنادل
سپاه کبک و دراجم مکبرگروه چرخ و شهبازم مهلل
بجویم داد مظلومان ز ظالمبگیرم ثار مقتولان ز قاتل
گهر بارم باطراف و جوانبسمن کارم بانهار و جداول
نخواهم از نواصب نزغوالینه مانم از شوافع نز حنابل
درخت خشک در میلاد عیسینمایم تازه و پر بار و حامل
عصای مرده اندر دست موسیدهم تا بشکرد یکسر حبایل
طبیعیون گردون را هویدانمایم شبهه مأکول و آکل
ز چشم منکران روز موعودبراندازم حجابی کاوست حائل
چو روی رومیان در طارم باغز گلها برفروزانم مشاعل
چو موی زنگیان در گردن شاخقلاده افکنم از حب فلفل
پی تبریک میلاد شه دینپس از یکهفته خواهم گشت نازل
بمولود حسین با آب طاعتز روی خاک شویم نقش باطل
امام سیمین سالار گردونخداوند مهین سلطان عادل
مدینه علم را دیوار محکمسکینه حق بجانش گشته نازل
خداوندی که جز کشتی مهرشنیارد خستگان را سوی ساحل
بنص آیت انا عرضناامانات خدا را گشته حامل
حسین بن علی آن شاه والاکه کامش در شهادت گشت حاصل
مقامی داشت اندر نزد باریکه با جان باختن می گشت نائل
جهان اندر نظر زندان نمودشاز آن سرمست بیرون شد ز منزل
نظر بگماشت بر فردوس جاویدبچشمش بود دنیا ظل زایل
یکی از بانوان آل عصمتخجسته اختری شیرین شمایل
چو دید آن روح اقلیم بقا رابمرگ خویشتن گردیده عاجل
گرفتش دامن و گفت ای خداوندترحم کن بر ایتام و ارامل
اراک الیوم استسلمت للموتچرا عاجل شدی در موت آجل
حسین فرمود کای فرزانه فرزندعنان دامنم از کف فروهل
که ما ظل خداوندیم و بایدبسوی اصل خود بشتابد این ظل
شود این ذره بر آن مهر ملحقشود این قطره با آن بحر واصل
بر آن شوقم که گر خود میرود سرببوسم زیر خنجر دست قاتل
خوش آن تن کو شود بر یار قربانزهی جان کو بود بر دوست قابل
هلاهل با جمال دوست شکرشکر بی دوست ماند بر هلاهل
در آن میدان که از خون جوانانروان گردید انهار و جداول
قضا میتاخت چون طوفان مبرمبلا میریخت چون باران وابل
جوانانش همه از عشق مخموررفیقانش همه بر موت مایل
ترکت الخلق طرا فی هواکابیزدان میسرود آن پیر کامل
هدف از حلق اصغر می فرستادبه تیر حرمله فرزند کاهل
براه یار دادی داحت جانفدای دوست کردی میوه دل
چنین خواندم در آن اخبار معصومکه دانایان نوشتند از اوایل
که چون کشتند سلطان حرم رابامید ری و کرکوک و موصل
سر پاکش به بالای سنان شدچراغ دیده و شمع قوافل
مر آن صدیقه صغری نظر کردسر پرخون شه را در مقابل
عنان طاقتش از کف بدر شدسر خود کوفت اندر چوب محمل
روان شد خون ز پیشانی زینبچنان کز ابر نیسان دمع هاطل
همی گفت ای هلال ناشده بدرخسوفت از چه رو گردید غایل
دل پاک تو با ما مهربان بودچرا نامهربان گردید این دل
ببین سجاد را در بند دشمنچو مرغی پای بسته در سلاسل
ندانم آهوی دشت حرم راکدامین بیمروت کرده بسمل
سر پاکت جدا از خنجر کینتنت مجروح از ناب عواسل
هلاک آدمی کاریست آسانفراق دوستان کاریست مشکل
ایا نوباوه ساقی کوثرایا فرزند حلال مشاکل
ایا داده روان با چشم گریانایا بسپرده جان عطشان و ناهل
در آن موقف که حاکم شیر یزدانخداداد تو بستاند ز قاتل
ز اخلاصی که دارد شه مظفربخاک درگهت از جان و از دل
بمیلاد تو جشنی خسروانهگرفتم خواهد این دارای عادل
ز ظل الله داد این شه که خواهدز رحمت گسترانی بر سرش ظل
رخش نبود بجز کوی تو ساجددلش نبود بجز روی تو مایل
مگریانش مکر در ماتم خویشمخواهش جز درین اندوه ثاکل
خدا را منتی دارم که بگزیدمرا این شه ز اقران و اماثل
اشارت کرد کز مدح تو گیرمکلاه بو فراس و تخت دعبل
بفرمانش سرودم این قصیدهبیان کردم در او چندین مسائل
چنان کامروز دانایان این فندهندم بوسه بر کلک و انامل
هرانک از من شنید این چامه گفتاز روی عجب لله در قائل
ایا فرخنده شاه دادگسترکه بوالایتامی و کهف الارامل
توئی در جود اسخی زابن مامهتوئی در عهد اوفی از سموئل
تو باشی اهیب از حجربن حارثتو باشی اخطب از سحبان وائل
توئی دارای تکمیل کمیلیبصدق جابر و فضل مفضل
توئی سلطان والای معظمتوئی صندید غطریف حلاحل
توئی آداب دولت را مقننتوئی آیین ملت را مکمل
توئی سامع بتذکار مناقبتوئی جامع باخبار فضائل
تو داری مهر تابان در دو رخسارتو باری ابر آبان از انامل
جهان با سایه ات معطوف و عاطفعدو با خنجرت معمول و عامل
مبرا قلب صافت از معایبمنزه جان پاکت از رذایل
شهان در واجبات آرند تأخیرتو نگذاری ز کف هرگز نوافل
زر و سیمی که در راه اماماننثار آری تو ای سلطان باذل
یکی را هفتصد بخشد خدایتکحبة انبتت سبع سنابل
گمانم بود کز خاک سرایتبخواهم درو شد چندین مراحل
مرا خواهد گریزاندن به شعبانجفای حاسد و غوغای عاذل
بحمدالله ملک اصغا نفرمودبجای من اقاویل اراذل
بلی در گوش شاهان ره نیابداساطیر و فسون مرد جاهل
ملک داند تمیز پخته از خامبداند نیز فرق حرمت از حل
من امروز آن مکان دارم ببزمتکه در بزم شهان اعشی باهل
اگر سابق نیم هستم مصلیدر این میدان نه مرتاح و مؤمل
الا تا در جهان زر زاید از خاکالا تا در چمن گل روید از گل
رماحت منهل خصم است و نهمارعدو سیراب گردد زین مناهل
سپاهت قافله دادست و هموارجهان آباد باد ازین قوافل
کلام فرخت طومار سحبانحدیث دشمنت گفتار باقل
به گیتی شمع رخسار تو روشنبدوران ذکر بدخواه تو خامل
ز شهر چین همی گیری جبایهز ملک روم بستانی نواقل
همیشه در رکابت بخت حاضرهماره بر جنابت کام حاصل
در این چامه بدان بحر و قوافینظر کردم که گفت آنمرد فاضل
منوچهری حکیم دامغانیالا یا خیمگی خیمه فروهل