شمارهٔ ۸۳
چو مرد بست بفرمان کردگار کمرهرآنچه خواهد او را عطا کند داور
بمال و بخت و جوانی و زور غره مشوکه ناتوانی در پنجه قضا و قدر
که می بخواهد روزی ترا بخواب کندچو مست خفتی بربایدت کلاه از سر
برادرانی کز یک دگر جدا نشوندمحال باشد جز فرقدان و دو پیکر
جهان رباطی باشد و دو درکه اندر ویهر آنکه آمد برگردد از در دیگر
مقام خواجگی از بندگی فراز آمدکه بندگان خدایند خواجگان بشر
اگر بسنگ قناعت بت طمع شکنیسپرده ای ره و رسم خلیل بن آذر
از این شراب اگر قطره ای رسد بدهانبخار علم زند در دماغ مرد شرر
از این شراب اگر ساغری بمرده دهندز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
خداپرستی دانی چه باشد آنکه کسینتابد ایچ رخ از سوی حق بسوی دیگر
زمانه است یکی بحر بی کرانه که مانمحال باشد ازو بر کرانه کرد عبر
ز موج حادثه هر دم هزار کشتی زفتغریق گشته درین بحر ژرف پهناور
هزار سال اگر در جهان نشاط کنیچنان شمر که نماندی بقدر لمح بصر
ازین درآمده ای زان دگر شوی برونمجال خواب نداری درین سرای دو در
اگر فلک بتو روزی دو دوستی ورزدمباش غره و افسون ازین عجوزه مخور
سپهر شعبده گر نوعروس جماشی استکه اختیار کند هر دمی دوصد شوهر
بر او مبند دل ایدون پی زناشوئیکه عهد خود را با هیچ کس نبرده بسر
چگونه با من و تو نرد دوستی بازدکه می باخته با کیقباد و اسکندر
طریق طاعت یزدان سپار و ایمن زیز کید گنبد گردون و کینه اختر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر و مادرتدرون گور نپرسد نکیر یا منکر
ترا بعالم باقی عمل بکار آیدنه مخزن زر و سیم و خزانه گوهر
دو چیز باید مر مرد را درین گیتیکزین دومی برهد از هزار گونه خطر
نخست طاعت حق را شعار خود کردندوم بدست گرفتن زمام فضل و هنر
چو با خدا و پیمبر می فکندی کارحسیب کار تو باشد خدا و پیغمبر
کرا خدا و پیمبر حسیب کار بودبچشمش اندر چون خار و خاره آید زر
نه آرزو کند از سفلگان دون همتنه گفتگو کند از خیرگان تیره فکر
نه سیم و زر طلبد از کف گروه لئامنه ما حضر خورد از خوان قوم بداختر
بحمله خرد کند استخوان پیل دمانبپنجه نرم کند یال و کتف ضیغم نر
چراغ فضل و هنر آن چنان برافروزدکه تیره گردد نزدش فروغ شمس و قمر
مگر نبینی کهف الصدور صدر اجلبکار یزدان مردانه بسته است کمر
شبان و روزان در کار خلق و طاعت حقچنان ستاده که نشناخته است پای از سر
نه سست رایست این خواجه بزرگ و نه تندنه شوخ چشمست این صاحب و نه تن پرور
بحزم و دانش و تدبیر کار ملک کندکه حزم و دانش و تدبیر را بسیست اثر
حکایت است که، عتابی آن ادیب لبیبکه بود در هنر و فضل در زمانه سمر
بشعر شهره ایام خویش بود ولینگشت هیچ ببار ملوک مدحت گر
شنیده ام که شبی در میان انجمنیبافتخار ازین ره زبان گشود مگر
که من بمدح کسی شعر برنگفتستماگرچه بوده ام از جمله شاعران برتر
یکی بکفتش با طنز کای یکانه ادیبگزافه کمتر گوی و بخود مبال ایدر
که من شنیده ام مدح ربیع حاجب رابمحضر ادبا نیک خوانده ای از بر
بگفت آری آنروز کش سرودم مدحسخن بجای بدی نی گزافه بهدر
ربیع لایق تمجید و مدح بود آن روزکه من بمدحش خواندم قصیده در محضر
چرا که در سنه هشت و پنجه از پی صدنمود منصور اندر ره حجاز سفر
در آن زمان که باعمال حج بدی مشغولندای ارجعی آمد بگوش هوشش بر
سفر بعالم عقبی گزید و خواست ربیعخلیفه باشد مهدی پس از ابوجعفر
نهفته داشت مراین داستان و باز نشاندخلیفه را بتن مرده راست در بستر
نشاند کالبد مرده را چو زنده بتختگماشت از رهیان کس بپشت آن پیکر
برای آنکه تن مرده را چنان داردکه گه بدست اشارت کند گهی با سر
سپس بخواند بزرگان و نامداران راسپهبدان و امیران لشکر و کشور
نشاندشان بمکانی که چهره منصورز بعد فاصله ناید چو مردگان بنظر
گرفت بیعت مهدی از آن همه مردمبدو سپرد سپس رایت و کلاه و کمر
چرا نه در خور مدحت بود کسی که کندلباس زنده یکی شاه مرده را در بر
خدایگانا صدرا براستی گویمحکایتی که ز من راستی بود در خور
تو آن بزرگ وزیری که بر، و ساده امرز صدر گیتی ننشسته از تو کس بهتر
اگر عتابی بودی و حضرتت دیدیبصدهزار زبان گشتیت ثناگستر
ربیع را چقدر مایه فضل و قدر بدیبحضرت تو که قدرت فزون بود ز قدر
نه با عمید نظیرستی و نه با صاحبنه با ربیع همالستی و نه با جعفر
ربیع فضل توئی بوستان عقل توئیدرخت عدل توئی ای تو شاخ و عدل ثمر
ربیع با شهی این پرده را نواخت که رفتدرون پرده و از پرده کس نداشت خبر
تو خسروی را کو کشته شد بمجمع عامبسان زنده نمودی بچشم خلق اندر
سرود احیا برخواندی از لب عیسیلباس معنی آراستی بجسم صور
چنانکه خلوتیان تو می ندانستندکه حال شاه دگر گشت و کار ملک دگر
بزرگ معجزه ها داری ای بزرگ منشکه هر که از تو ندید است کی کند باور
ندیده و نشنیدیم از تو مه چندانکبگشته ایم اقالیم و خوانده ایم سیر
اگر کمال و هنر زیور است مردم راتو مر کمال و هنر را همی بوی زیور