گنج

شمارهٔ ۷۷

روزی که بیست و چهارم ذی الحجه از سال هزار و سیصد و هفت هجری بود در باغ شمال تبریز رفتم آن باغ بتازگی چندان صفا و صفوت گرفته بود که بر بهشت برین مینازید از بسکه گلهای رنگارنگ داشت نگارخانه چیینان را به آشکارا همیمانست مرا از مشاهده آن باغ نزهتی در خاطر پدید آمد که باین شعر تازی متمثل شده گفتم

ایا روض الشمال فدتک نفسیواصغران اقول فداک بال
وقالوا مل الی جهة سواهافقلت القلب فی جهة الشمال

در این اثنا پیشکاران اصطبل و جلوداران اسبان خاصه را دیدم که اسبان تازه بزاده و مهور تازی نژاده را با کمند بسته در دامن باغ میکشانند لختی بیش رفته حضرت اقدس را که با روی چو ماه بتماشای داغگاه آمده بودند زمین بوس ادب بجای آوردم - فرمودند هان ای امیرالشعراء چونانکه آن مرد شاعر سیستانی پسر قلوع که بوالحسن علی فرخیش مینامند داغگاه ابوالمظفر امیرنصرناصردین بلخی را با اسبان نو بزاد بیتی چند ستاید تو نیز بایستی چنان چکامه فراهم کنی و این بیت فرخی برخواندند.

تا پرند نیلگون بر وی بندد مرغزارپرنیان هفت رنگ اندر سرآرد کوهسار

من نیز شرط طاعت را سر بزیر انداخته پس از اجازت در گوشه ای که بچشم بزرگ منظر خردبین آنحضرت در نیایم بنشستم و این قصیده غرا برهم فروبستم و تا من از نبشتن و خواندن بپرداختم هنوز نیمه اسبان را بداغ نیاورده بودند با اینکه از یکصد اسب در آن روز بفزون داغ برنهادند. قصیده این است

ابر چون پیلان مست آمد فراز کوهسارباد همچون پیلبان بر پیل مست آمد سوار
آبگیر از باد شبگیری کند سیمین زرهلاله از گلبرگ تر آراست یاقوتین حصار
جوی همچون نهر فرهاد است سرشار از لبنباغ همچون تخت پرویز است مشحون از نگار
سبزه طرف جویباران هاشمی پوشد طرازلاله بر گرد تل از عباسیان خواهد شعار
چون نجوم آسمان طالع نجوم اندر زمینچون سرشک عاشقان جاری میاه از آبشار
یاسمین زرد را بنهاده دست باغباندر طبقهای لطیف اندر کنار جویبار
چون بزنبیل اندرون رفته نزاربن معدبا دل و باهوش و فربی با تن و توش نزار
صف ناژ و لشکر شاپور ذوالاکتاف شدبر مثال رایت شاپور شد شاخ چنار
گل چو ترسابچگان افکند در گردن طیببلبل ناقوس زن را گفت کای شوریده یار
گرچه ترسایان طریق ماسپاری خوش بیاور مسلمانی برو از بت پرستی شرم دار
بلبل اندر پاسخش مستانه خوش گفت این سرودعاشق یارم مرا با کفر و با ایمان چه کار
از مناقیر طیور اندر همی ریزد شکروز عقاقیر زمین یکسر همی جوشد عقار
نیشکر ذات النطاقین بید همچون ذوالیدیننارون چون ذوالعمامه یاسمن ذات الخمار
شاخ همچون ذوالیمنین سار همچون ذوالرمهابر همچون ذوالجناح و برق همچون ذوالفقار
باز همچون ذویزن شد کبک همچون ذوجدنلاله همچون ذوشناتر سرو همچون ذوالمنار
در میان بوستان بر شاخهای خشک و ترگربه بینی دید خواهی چون قداح اندر قمار
فذ و توأم نافس و حلس و معلی و رقیبمسبل و وغدو سفیح آنگه منبح است آشکار
خون یحیی ناردان و طشت زرین بوستانشاه جابر آسمان و زال ساحر روزگار
تیر خونین رفته در چشم شقایق همچنانکتیر رستم دیدی اندر دیده اسفندیار
راغ دیبائی پر از نقش است و گیتی نقش بندابر پستانی پر از شیر است و بستان شیرخوار
نرگس اندر کاسه سیمین همی انباشت رزگلبن اندر دیبه دیبا همی پرورد خار
سوسن اندر شکر و تمجید ولیعهد ملکهمچنان گویا که بر تصدیق احمد سوسمار
خسرو عادل مظفر شه خداوند مهینآن امیر کامران آن شهریار کامکار
تخت را والا مکین و بخت را یکتا قرینچرخ را فرخ ادیب و عقل را آموزگار
جویبار ناصرالدین شاه را خرم درختبوستان دولت و اقبال را فرخ بهار
در سریر خسروی بر پادشاهان جانشینافسر شاهی بفرقش از نیاکان یادگار
گر بخواهد کند خواهد هر دو کتف آسمانور بخواهد بست خواهد هر دو دست روزگار
تا مظفر شه بر اورنگ ولیعهدی نشستداد داد و کشت خصم و کشت عدل و کند خار
قصه آل مظفر کی دگر باید شنیدنامه مسعود بن محمود کی آید بکار
فرخی سوزد چکامه عنصری شوید ورقعسجدی برد زبان فردوسی آید باعتذار
کای ز مدحت نامه حیران گیتی را طرازوی ز نامت سکه شاهان کیهان را عیار
عهد پیشینان همه شب بود و عهد تو است روزمحو شد اینک کلام اللیل یمحوه النهار
نعمت خورشید و جودت را همایون مطلعیآورم چون مطلع خورشید در نصف النهار