گنج

شمارهٔ ۷۸ - مطلع دوم

کای همایون تو سنت در حمله چون کحل و عراروی درخشان صارمت در شعله چون مزح و عفار
آن یکی تازی نژاد از دودمان ذوالجناحاین یکی هندی نهاد از خاندان ذوالفقار
آن بسان باد در بالا پیچد بر سحابوین بشکل آب از دریا برانگیزد غبار
آن یکی شیری است با آهو همی گردیده راموین دگر چون آهوئی کز شیر فرماید شکار
آن همایون با بدان بد گشت و با نیکان نکووین خجسته جای گل گل گشت و جای خارخار
آن یکی افلاک را از خاک دوزد پیرهنوین یکی بدخواه را از مرگ پوشاند ازار
آن یکی در پویه از کیمخت ریزد در نابوین یکی در حمله بر کافور ساید جلنار
آن یکی چون شیر زرین طوق در سیمین اجموین یکی چون آهوی سیمین که در زرین و جار
بی سرانگشت تو کی کوکب برآید زاسمانبی سنانت کی دل دشمن شکافد روزگار
بی بنان احمدی کی ماه یابد انشقاقبی عصای موسوی کی سنگ یابد انفجار
جز بدستت نجم دری کی بتابد در فلکجز بکلکت مشگ داری کی بزاید ناف فار
مرگ چون باشد بامضای سنانت منتظرمرد عاقل برگزیند مرگ را بر انتظار
تیغ تیزت تا تبار ظالمان از جای کندگفت یزدان لایزیدالظالمین الا تبار
گر مهار چرخ گردون در کف رادت نبودتا ابد بودی بریده حبل و بگسسته مهار
تا روان شد جویبار عدلت اندر باغ ملکظلم شد اندر کلوخ خشک اندر جویبار
تا دمیده سبزه وار اندر جهان جود گفتتنگدستی گشته چون بوبکر اندر سبزوار
کردی آذربایجان را چون بهار آذریگشته درالسلطنه از رأفتت دارالقرار
همچنان کافعی شود کور از نگین زمردینتیره گون سازی نگین زهره از پیچیده مار
داغگاه توسنت را ای خداوند مهینفرخی باید که بستاید کنون بیتی هزار
لیک چون نبود در این فرخ زمان آن مرد فحلمن شوم با فرخی مر فرخی را یادگار
فرخی گر بوالمظفرشاه را در داغگاهمدحتی شایان نمود برد اسبی ده چهار
من مظفرشاه را بستایمی کز فرخیدر رکابش توسن افلاک را باشم سوار
گویم اندر وصف دلکش داغگاه توسنشکای بهار جاودانه کای بهشت پایدار
آتش اندر تو فروزد وی عجب در باغ خلدهیچکس نادیده چون دوزخ برافروزند نار
در تو از آتش دمد گلهای گوناگون بسیتا شود کیمخت اسبان لالهای داغدار
داغها چون باغهای ارغوان در باغ خلدیا بسان خالهای آتشین بر روی یار
آتشین مکواتها چون پنجه زرین همهوآن سرینهای سره صافی تر از سیم عیار
راست پنداری که در صحن بلورین برزدندشاهدان سرخ رو سرپنجهای پرنگار
یا چو عکس ماه بدر افتاده اندر آبگیریا چو گلگون لالها اندر میان سبزه زار
هر سمندی در کمندی بسته، چون مرغ دلیگشته اندر پنجه شهباز طنازی شکار
تا وزد بوی کباب از ران آن آهو تکانپیلهای مست را از سر برون آید خمار
حبذا زین باد رفتاران که چون نار سمومحبذا ز این آتشین خویان که چون باد بهار
شاخ سیسنبر دمد از قطره خوی شان بباغبوی ریحان بوزد از خویشان در مرغزار
اندر آن پهلو که داع تست از فرط ادبمی نخسبند اندران پهلو بوقت احتضار
کوهساران را به ترکی داغ خوانند ای عجبکه تو داغ خویش را بنهاده‌ای بر کوهسار
داغهائی را که اسبان بر سرین خواهند داشتقیصر اندر جبهه خواهد سود بهر افتخار
توسنت گردون بود ایشاه و داغت آفتابهر صباح این داغ کیا بعد کی باد آشکار