شمارهٔ ۷۶
زلال خضر کز آن تشنه ماند اسکندرببین که گشته روان در کنار بحر خزر
هر آنچه جُست سکندر درون تاریکیبه روشنی شده ما را نصیب خوش بنگر
بیا که چشمهٔ آب حیات و نهر بقادرون گلشن اسلام و دین پیغمبر
به دستیاری پیر خرد که خضر ره استروان شد از ظلمات مداد اهل هنر
یکی جریده ز باکو پدید گشته به طبعبلند چون فلک و تابناک همچو قمر
جریده نی که هزاران خزینه گوهر نابصحیفه نی که هزاران سفینه لؤلؤ تر
هزار سِحر کند از بیان شورانگیزهزار معجزه آرد ز نطق جانپرور
بیان آن چو عروس دو هفته خواند درستحدیث آن چو زند داغدیده کرد از بر
عروس زیبا از یاد بُرد حجلهٔ شویعجوز ثکلی فرموش کرد داغ پسر
نبشته گویی کلک خرد ز آیت فضلخطی ز عنبر سارا به دیبهٔ ششتر
و یا تو گویی در بوستان شرع رسولیکی درخت برومند بر فلک زده سر
درستکاریِ بیخش درستگوییِ شاخوطنپرستیِ برگش خداشناسیِ بر
فشانده میوه به سکان هند از تاتارفکنده سایه به صحرای غرب از خاور
ز میوهاش بدن مؤمنین شده فربهز سایهاش جسد مشرکین شده لاغر
بلی ز معجز احمد شگفت نی که شوددوباره اُستُنِ حَنّانه سبز و تازه و تر
سخن طراز و سخنگو چنینه بایستیکه در بیانش لطف است و در کلام اثر
به نصّ فرقان هر مؤمن و مسلمان راز دست احمد باید زدن می کوثر
شراب کوثر علم است و جز به دولت علمکسی نَرَست ز دام فنا و بند خطر
تو جام زندگی از دست علم گیر و بدانکه گِردِ علم نه بیهوده گشت اسکندر
بیا بنوش ز عین الْحیاتِ ما قدحیبه بوی همچو گلاب و به طعم همچو شکر
از آن شراب که در رقص و در سرود آیدتن و روان تو بی پایکوب و رامشگر
از آن شراب که گر قطرهای رسد به دهانبخار علم زند در دماغ مرد شرر
از آن شراب که گر ساغری به مرده دهندز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
از آن شراب که در دشت جهل و کشور ظلمهمی ببارد سجّیل و برزند آذر
از آن شراب که بر مصطفی شب معراجبه قاب قوسین نوشاند خالقِ اکبر
از آن شراب که پیغمبر ارمغان آوردبه مرتضی و دو فرزند وی شبیر و شبر
از آن شراب که صدّیق نوش کرد وز سر صدقبداد در ره حق آنچه داشت سرتاسر
از آن شراب که فاروق خورد و شیرین کردجهانیان را زهری که بود در ساغر
از آن شراب که عثمان چشید و حلقومشز شور مستی زد بوسه بر دمِ خنجر
از آن شراب که نوشاند ساقی تسنیمبه دست خویش به عمّار یاسر و بوذر
از آن شراب که هشیار گشت از آن سلماناز آن شراب که طیّار گشت از آن جعفر
از آن شراب که ابلیس از آن شود مقهوراز آن شراب که جبریل از آن گشاید پر
از آن شراب که دیو ار کشد فرشته شوداز آن شراب که مور ار چشد شود اژدر
از آن شراب که آباد کرده خانهٔ خیراز آن شراب که بر باد داده خیمهٔ شر
بُوَد دو چیز به هر روزگار و در هر جایستونِ بیتِ سعادت قوامِ نسلِ بشر
نخست دین و دوم علم دان که این هر دوشدند چون دو برادر ز یک پدر مادر
میان این دو برادر جدا شود آن روزکه بگسلند ز هم فرقدان و دو پیکر
به شرع، کار معیشت منظم است و درستبه علم، پشت عمل محکم است و مستظهر
به شرع، شاید قانون گذاشت بیدستوربه علم، شاید کشور گرفت بیلشکر
امامِ بیدین باشد فضیحتِ محرابچنان که مفتیِ بیعلم ضحکهٔ منبر
چو خسته شد تن دین از کجا برآید کارچو بسته شد در علم از کجا گشاید در
دریغ و درد که ما را ز علم نیست نشانفغان و آه که ما را ز شرع نیست خبر
نه واقفیم ز حکم خدا و شرع رسولنه عارفیم به علم علی و عدل عمر
رسیدهایم به دشتی که نیست روی نجاتفتادهایم به بحری که نیست راه عبر
نشان ره ز که جویم که چشمها همه کورحدیث دل به که گویم که گوشها همه کر
هزار سال فزونتر بُوَد که در گیتیعروس طالع اسلام خفته در بستر
شدست بسترش از ننگ و عار و ذل و هوانشده است بالشش از خار و خاک و خاکستر
نه حجلهاش را اسباب خضاب کرده به خونبه جای غازه رخش سرخ از سرشک بصر
مرا بسی عجب آید که این عروس چراهزار سال بماند عقیم و بیشوهر
نه یک خردمند او را همی بپرسد حالنه یک جوانمرد او را بگیرد اندر بر
ز بس که تخم مروت بر او فتاده ز بنز اقربایش یک تن نشد ورا همسر
مگر که ستر الهی یکی نقاب کشدز چشم زخم رقیبان به روی این دلبر
وگرنه امر محال است کاین عروس بدیعبه جای ماند پی رویپوش و بیمعجر
درون خانهٔ همسایه مرد بسیار استولیک یکسره نامرد و بیحمیت و غر
و ان یکاد بخوانید و آیة الکرسیکه این متاع نیفتد به دست غارتگر
ز گلشن ما اخلافمان چه بهره برندکه شاخ سبز نهشتیم در سرای پدر
در آب شستیم آن آبروی میراثیبه باد دادیم آن گنجهای بادآور
خرد ز خطّهٔ مشرق نموده عزمِ رحیلهنر ز کشور اسلام بسته بار سفر
عُمَر کجاست که بیند فسوس در اسلامعلی کجاست که بیند جهود در خیبر
عُمَر کجاست که بیند درازدستان راکشیده تا به کجا پای از گلیم به در
علی کجاست که بیند به طاق کعبه فرازنشسته هم بت و هم بتپرست و هم بتگر
کجاست حضرت فاروق و تازیانهٔ سختبرای خواندن معروف و راندن منکر
کجاست حیدر کرار و تیغ آتشبارکه کافران را دادی به امر حق کیفر
اگر بخواهی رسم و ره سیاست ملکبخوان وصیت آن شه به مالک اشتر
کجاست حشمت صدّیق و آن همه شوکتکه خلق را سوی ایمان کشید بار دگر
کجاست طاعت عمّان و چهر نورانیشکه با نماز شبِ تیره برد تا به سحر
کجاست عمر عبدالعزیز آنکه به جِدهمی ببست به اصلاح کار خلق کمر
مگر دوباره به خواب اندرون کسی بینیبه عزم احمد سفّاح و جزم بوجعفر
کجاست حشمت محمود غزنوی که شکستبه سومنات بتان را چو زادهٔ آذر
کجاست رایت الب ارسلان سلجوقیامیر شاه شکار و خدیو شیر شکر
کجاست پادشه پیلتن صلاح الدینکه تاخت بر سپه شیردل چو ضیغم نر
کجاست موکب سلطان محمد فاتحکه کوه در بر جیشش چو دشت و بحر چو بر
کجاست نادر افشار شهریار بزرگکه شد ز فارس سوی هند و ماورای نَهَر
کجا شدند دلیران کشور اسلامیلانِ ناموَر و پهلوانِ گُندآور
کماة خزرج و فرسان اوس و اسد ثقیففحول ازد و دلیران جنگی حیمر
زبیدیان دلاور تمیمیان دلیرمجاهدان ربیعه مبارزان مضر
چو بو عبیدهٔ جرّاح و عمرو بن معدیچو خالد بن ولید و ضرار بن ازدر
چو طاهر بن حسین و ابودلف قاسمچو پور کاووس افشین که نام او خیذر
مهلب بن ابیصفره موت احمر خصمکه روی از رقیان شد ز بیم او اصفر
حدیث معتصم بالله ار فرو خوانیهم از نصوص تواریخ و از متون سیَر
شگفت معجزه بینی که پور بابکیانگهی به خاقان پیچید و گاه با قیصر
کتابخانهٔ مأمون چه شد کز او خوانیمحدیث فضل علی بن موسی جعفر
بیا بگرییم ای دل به حال خود شب و روزکه نه به درد علاج است و نه به ناله اثر
سزد که ملت اسلام چون زن ثکلیخروش واعمرا برکشد ز سوز جگر
فتاده کشتی اسلامیان به گردابیکز آن نهنگ نیارد به حیله کرد گذر
هزار کشتی راندیم اندرین دریاهمی شکسته و بیبادبان و بیلنگر
هر آن سفینه که بر ساحلِ حیات رسیدرهید از خطر این محیط پهناور
حیات کشتی علم است و علم فلک نجاتنجات خواهی بفروش جان و دانش خر
به سان دانه که در آسیا شود شب و روزهمی بگردد ما را دو سنگ سخت به سر
یکی به زیر و یکی بر زبر نشسته مداماساس هستی ما را کنند زیر و زبر
میان طالب بیدین و غالب بیدادکه کارشان همه میل دل است و خواهش زر
فتادهاند گروهی شبیه آدمیانچو در میان دو گرگ درنده مشتی خر
ز صدهزار یکی را نه فکرت اندر مغزز صدهزار یکی را نه روح در پیکر
چرا لگد نزند این ستور لاشه بر آندهان گرسنه و نابهای چون نشتر
چرا همی نستیزد به قهرمان اجلچرا همی نگریزد ز جایگاه خطر
مگر پیمبر ازین خلق قطع کرده امیدمگر خدای ازین قوم برگرفته نظر
که راه علم نپویند و روزگار عزیزکنند صرف به چون چرا و بوک و مگر
از آن به خیره و غافل که جز به دامن علمبه هرچه دست فرازند ضایع است و هدر
محال باشد جز با کمند علم رهاندتن از عذاب و دل از داغ و گردن از چنبر
چو علم یافتی آنگه به اتحاد گرایکه علم همچو سلاح است و اتحاد سپر
به اتحاد گرایید و سیل را نگریدکه هیچ نیست به جز قطره قطرههای مَطَر
به اتحاد گرایید و اتفاق کنیدکه اتحاد شما کم کند ز کفر اثر
اگر شنیدید المؤمنون کالبنیانیشد بعض بعضا ز قول پیغمبر
شکست ما همه زان شد که مسلمین ز عِنادیکی غلامِ علی شد یکی مُریدِ عُمَر
قضات در پی تاراج و خسروان پی تاجزدند بر سر و کوپال و کتف یکدیگر
میان شیعهٔ بوحفص و بوالحسن هرگزبه صدر اسلام این گفتگو نبود ایدر
تو از برای ابوحفص و بوالحسن شدهایچو دایهای که بُوَد مهربانتر از مادر
بهار دین ز تو بیآب ماند و جهل تو دادبرای قطع درختش به دست خصم تبر
چو دوست رنجه کنی غافلی ز قوت خصمکه گرگ فربه گردد چو شیر شد لاغر
ایا سخنور دانشپژوه و ناطق فحلکه چون تو نیست یکی اوستاد دانشور
تو عالِمی به احادیث و واقفی ز فنونتو آگهی به تواریخ و عارفی به سیَر
ز خامهٔ تو به اسلام تهنیت گویمکه جمع ملت اسلام را تویی یاور
چهار چیز به دست چهار تن بسپردبرای حفظ صلاح جهانیان داور
تبر به دست خلیل و عصا به دست کلیمقلم به دست تو و تیغ در کف حیدر
نعوذ بالله استغفرالله این تشبیهز تنگنای مجال است و من نیم کافر
تو نه پیمبری و نه ولی، ولی بیشکمؤیدی ز خدا و امام و پیغمبر
از این ره است که باری ز خامه آب حیاتاز این ره است که داری ز نامه گنج گهر
کف کلیم ز کلکت همی شود ظاهردم مسیح به لعلت همی بود مضمر
چو کردگار ببخشید و بخت یاری کردمکن دریغ ز گفتن مَهِل به وقت دگر
ز جا برانگیز این خفتگان بادیه راکه روزشان همه در غفلت آمده است به سر
ز زیر ابر سیه در شو ای ستارهٔ صبحبه بام عرش خروش افکن ای خروش سحر