گنج

شمارهٔ ۷۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۱۰۲ بیت
امام عصر چراگه به چاه گاه به غارشود چو یوسف صدیق و احمد مختار
چرا چو گنج به ویرانه ها کشاند رختچرا چو ابر به بیغولها گشاید بار
چرا چو ماه بمغرب گراید از مشرقچرا چو سیل بدریا شتابد از کهسار
چرا فرار کند ز آدمی بکوه و بدشتچرا کناره کند از بشر بشهر و دیدار
ز چیست می نکند جای در بلاد و قریچرا همی نزدی در دیار و در امصار
امام جان جهانست و در جهان چون جانقرار دارد و جان راست و زو دوام و قرار
امام شمع طریق است و رهنمای فریقنصیر عدل و صراط نجات آخذثار
چرا چراغ بر این کاروان نیفروزدکه بسته در کف دزدند و خسته در شبتار
چرا گزیده ز اخوان خویش عزلت و بعدچرا گرفته ز ایوان خویش راه فرار
ز خانه خود باشد ملول و اینت عجبکه زنده نیست در این دار غیر ازو دیار
اگر ندانی ای نور دیده از من پرسکه چون ندانی تفسیر باید استفسار
هزار مرتبه افزون من این حدیث بلیغشنیده ام ز بزرگان و خوانده ام ز اخبار
رسول گفت در آخر زمان شود اسلامغریب و خوار بدانسان که از نخستین بار
کنون غریبست اسلام و پیشوای جهانندارد از ستم و جور ملحدان زنهار
امام خون خورد از غصه هر زمان نگردکه دین احمد مرسل غریب گشته و خوار
امام گریه کند زار بر شریعت و توسزد که گریی بر حال آن شهنشه زار
که هست بیمش ز احباب خویش نزاعداز مسلمانش باشد خطر نه از کفار
چنانکه شیر خدا را شنیده ای بجگرچه زخمها که رسید از مهاجر و انصار
امام را زین غاصبان مسند شرعبهر دقیقه خطرها بود فزون ز هزار
نه زیب مانده بمسجد نه زیت در قندیلنه نور هشته بمحراب و روشنی بمنار
شکسته گردن تقوی بزخم گر ز طمعکشیده تیغ هوی بر گلوی استغفار
شنیده ای تو که اصل دوم ز دی داداستز داد نام خدا گشته در جهان دادار
کسیکه اصل دوم را بعمد منکر شدکجا باصل نخستین همی کند اقرار
گر اینست حجت اسلامیان و آیت حقسزاست بوسه بناقوس و سجده بر زنار
سلام کردن باید بمعبد هندونماز بردن شاید بقبله تاتار
خدای را مگر ای بی خرد تو نمیدانیکه حجت حق باید ستوده و ستوار
تو ناستوده و سست و پلید و کژ طبعیز فرط جهل شناور شده بلجه عار
دو روز کلک و زبانت گشوده شد که برفتز دست کلک و زبانت هزار سر بر دار
هزا فتوی دادی خلاف شرع و خردبرای آنکه تجارت کنی در این بازار
تجارت تو و بال تو گشت و در پاداششوی ز میوه بستان خویش برخوردار
نصیبه تو شود خار خشک و حنظل تلخچرا که هیچ نکشتی بغیر حنظل و خار
چنانکه زهر بکام جهانیان کردیعلی الصباح ز ز قوم بشکنی ناهار
تو طامع دغل دزد را چه افتاده استکه نام حجت بر خود نهی باستکبار
دنی تر از تو کسی کاین خدیعه از تو خریدتو جفت لاشه خر مرده ای و او کفتار
دهان کفتار از لاشه بویناک تر استدرون مرده خور آلوده تر شد از مردار
ز آبروی شریعت بکاستی آن روزکه خادمت بشریعت اضافه کرد خمار
مگر شریعت احمد شریعه . . . تستکه گه پیاده بدان در شوی و گاه سوار
تفو بر آن طمع و حرص و کذب و جهل و ریاتفو بران سروریش و دراعه و دستار
لواشه باید و داغ و کلافه تا این خردوباره رام شود تن دهد ببردن بار
گر این لواشه ز مشروطیت بدست آیدبزیر بار کشم ز این خران همی بسیار
چنان ز نمشان بر سر فسار و برکون داغکه آفرین رسد از نعلبند و از بیطار
خر لگدزن و بغل چموش را بایدعلوفه دادن یکبار و بار یک خروار
علوفه بر خر سرکش فزون مده زیراچو سیر شد شکمش سرکشی کند ناچار
بسان کهنه وزیران مملکت که همیلگد زنند چو بینند از ملک تیمار
فزون از آنچه رسد زان خسان بی تقویزیان بکشور و خزیان بدین و عقده بکار
از این وزیران بینیم درد و رنج و زیانکه بدتر از سگ و گرگند مردم سگسار
سگ درنده بخون کسان شود قانعبر این و تیره بود نیز گرگ مردم خوار
هزار آفت از این خرمز وران در ملکرسد که نیست فزون عده شان زده بشمار
یکی ازان ده ازالت شود چو از مسندبجای آن دگری می بیابد استقرار
تمام مظهر یکدیگرند و پنداریهمه یکند و بروی و بخوی و بوی و نگار
بسان مهره نرد و پیاده شترنگهمه موافق رنگند و مختلف رفتار
یکی بشاه برد حمله و یکی بوزیریکی به پنج کند جنبش و یکی بچهار
سگ از مناره و اشتر ز باره حمله بردچو پاسبانخر و خر سست کو توال حصار
آیا مقامر دون کز برای سود و شتلمتاع دین خدا را کنی جهیز قمار
بیکدو زخم حریفان بدستخون بازیحیات خویش و بمرگ اندرون فتی ز خمار
حمار حامل اسفار دیده ایم ولیندیده ایم شود گاو عامل او زار
تو آن خر خرف و گاو ریش گاوستیکه گشته عامل اوزار و حامل اسفار
بغیر دبه و بیدینی و شرارت طبعنه هیچ دانی شغل و نه هیچ دانی کار
خراب کردی مسجد بساختی خنوتبنا نهادی گلخن بسوختی گلزار
ز شوق وعده بگرمابه رفت و بیرون کردز تن قمیص و ز سر معجر و ز پا شلوار
سپس ببست حنا بر زهار و نوره بزلفبکند موی سر و شانه زد بموی زهار
کنون چو پیچک پیچیده بسرو و سمنولی چو باد خزانی وزد بباغ بهار
به پژمری و بیفتی ز باد و گندبروتچنانکه آگهی از قصه کدو و چنار
به میل شه نشود کار فاسدت اصلاحفساد دهر کجا چاره یابد از عطار
کجا توان بتو تفویض حل و عقد امورکه می ندانی خود حل و عقد بند ازار
از آستین تو کی سر زند مصالح ملککه از مصالح رندان همیزدی آهار
برآمده شکمت چون زنان آبستنز بسکه خورده ای اصلاق و برده ادرار
چرا بوقت لقاح از محاض نندیشیکه هست گادنت آسان و زادنت دشوار
در آن بساط که باشد مشیر سلطنه صدردر آن سپه که بهادر امیر شد سالار
از آن بساط نزاید بغیر نکبت و رنجوز آن سپه نرسد جز نحوست و ادبار
شنیده ام که بهادر امیر خود را خواندز نازکی و طراوت گل همیشه بهار
کجا همیشه بهار است آنکه چون دم دیخزان برد بگلستان حیدر کرار
ز نغمه دم او روح عدل شد مسمومکه زهر مار بود در دهانش چون سگ هار
ز اتفاق مجلل چنان دلش مغرورکه غافل آمده از اختلاف لیل و نهار
ز هر طریق و ز هر در که قصه آغازمدوباره روی سخن زی تو آید ای غدار
توئی که آلت اجرای قصد غیر شدیچو گاو کور که بستش بر آسیا عصار
بهر که سنگ زنم کله تو در نظر استبنص اعنی ایاک فاسمعی یاجار
منم عذاب تو و ز این عذاب نی تخفیفمنم بلای تو وز این بلا مجو زنهار
مباش سخت که تو گندمی و من طحانمکن ستیزه که تو اشتری و من جزار
کجا تواند گندم بآسیابان جنگچگونه یارد اشتر بساربان پیکار
ز تنت پوست کنم چون ز میشها قصابکدنگ بر تو زنم چون بخیشها قصار
بدست خویش دهی مرگ خویشرا سامانچو گوسفندی در گردنش زناد و شفار
همی بخواهد واحد یموت سرکش منکه با کدوی تو مشت آزمون کند یکبار
بود بتازی واحد یموت آن یکزخمکه هست دسته اش از چوب و کله اش از قار
از آن سبب که ز قیر است کله سر اوعرب بخواند آن را بلفظ خود مقوار
اگر ندیدیش اینک ببین که عزرائیلدر فتوح گشاید ترا بدین افزار
چو این نشادر معوج بمستقیم تو شدبرون رود ز سرت سکسکی شوی رهوار
ز عر و عر و جهیدن به تیز تیز افتیچنانکه فاعتبروا منه یا اولی الابصار
ز شومی تو بر اسلام آن بلیه رسیدکه بکر راز بسوس و ثمود را ز قدار
زند ز دست تو فریاد مره بن لویکند بجان تو نفرین ربیعه بن نزار
چنان ز نفخه شیطان بخواب مرگ دریکه بانک صور قیامت نمی کند بیدار
ولی امام زمان ریشه ات براندازدبزور پنجه خونین و تیغ آتشبار
بجای آنکه مقدم شدی چو پیش آهنکرسد که توشه کش اشتران شوی بقطار
همان عمامه که دام ضلالت تو شده استکشد امام بخرطومت اندرون چو مهار
خلیل حق بهمان تیشه بت همی شکندکه بت بدان بتراشیدی آزرنجار
بلی چو خانه خدا پا نهد بخانه خویشیکی است آمدن یار و رفتن اغیار
نه گرگ در گله آید نه زاغ در بستاننه خر بخر من ماند نه موش در انبار
درخت بدرا از ریشه برکند دهقانبنای کژ را از بن برافکند معمار
چو دیو خسته شد آتش زند به پیکر دیوچو مار کشته شد اخگر دمد بخانه مار
چو شست دامن دین را از این پلیدیهاهمی بسوزدشان خانمان و زاد و تبار
امام از رگ و از ریشه شان خبر داردخلاف ما که ندانیم خود یکی ز هزار
حواله کردم ملک جهان و هر چه در اوستبخاندانش حتی الجدار و المسمار