شمارهٔ ۷۱ - این چند بیت از آخر یک قصیده بدست آمد
نگین خاتم جم داشت لعل فرخ توسزای دست همایون شه بد آن گوهر
ازین قبل ز پی بوسه بر لب تو نهادبلند دست خود آن شهریار نام آور
شنیده ام که چو آن لعل گوهرآگین یافتدرون لجه دریای دست شاه گذر
دو آبشار ز چشم تو اندران دریاچو زنده رود روان شد همی ز لؤلؤتر
وز التقای دو دریای موجزن مردمزهر کرانه نمودند عاقلانه حذر
یکی دو دست گهربار شهریار کریمیکی دو لعل گهر بیز مرد دانشور
کف ستوده والا مظفرالدین شاهلب مفرح عبدالمجید دین پرور
یکی چو بحری مواج از تلاطم جودیکی محیطی زخار از میاء هنر
تو ای بفضل و معارف درین جهان معروفتو ای بدانش و فرهنگ در زمانه سمر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که شاههمی دعای تو گوید به وقت شام و سحر
دعای شاه به جان تو مستجابستیچنان که در حق امت دعای پیغمبر