گنج

شمارهٔ ۷۲

دیدم بخواب دوش درختی خجسته فرخاکش بزیر سایه و چرخش بزیر پر
اندر زمین هفتم بیخش نهفته بنبر آسمان هفتم شاخش کشیده سر
هم شاخه اش گذشته ز خاک اندر آسمانهم سایه اش رسید بخاور ز باختر
در عقبیش نظیر نه جز طوبی بهشتدر دینیش عدیل نه جز سرو کاشمر
رسته ز مرکز زمین آن سیم گون درختگشته ستون گردون آن نازنین شجر
مانند خیمه ی ز زمرد فراز خاککورا بود عمودی از خیزران تر
یا محفلی خجسته که بر مغز ساکنانشآرد نسیم بوی ریاحین ز باد غر
یا کوه بی ستون را افراشته ستونیا بر فراز الوند گسترده چتر زر
یا نخله ای که دختر عمران جوانش کردیا نخلة العجوز که کشتش پیام بر
نقصی در آن ندیدم جز اینکه در جهانبا این فرو وقار نبودش یکی ثمر
آنسان درخت زفت قوی چون ثمر ندادخواهد شدن فسانداش اندر جهان سمر
بشگفت مانده سخت و بپرسیدم از یکیکاین شاخ سبز و خرم چبود بخاک بر
نه صمغ از او بجوشد نه خود ترانگبیننه صبر از او بریزد مانانه نی شکر
نه ارغوان برآید از او و نه ضیمراننه یاسمن بروید از آن و نه نیلپر
این نخله بلند نه خرما دهد نه مقلاین شاخه کهن نه تماشا دهد نه بر
این بوستان برای چه دارد چنین درختآن باغبان برای چه کارد چنین شجر
نشنیده ای که مردم دانا همیزنندبر شاخ بی ثمر مثل مرد بی هنر
چون مرد بی هنر، تو یکی دانش، خرد و مهچون شاخ بی ثمر تو یکی خوانش خشک و تر
گفت این قصیده تو بودای ادیب فحلگفت این جریده تو بودای هژبر نر
این نخل بی ثمر که بچشمت بود عیانباشد همان قصیده که شد در جهان سمر
چون استن حنانه بنالد در این جهاندر آنجهان بروید از او میوه مگر
این است آن قصیده که الفاظ آن بدیعاین است آن قصیده که ابیات او غرر
این است آن قصیده که در باغ رو نقشگفتی بمدح مفتی احکام دادگر
تمجیدها شنیدی از مهتران عصرچونانکه ز آفرینشان گوش تو گشت کر
صیت قصیده رفت ابر طاق هشتمینوز جایزه اش ندید کسی در جهان اثر
گفتم چرا جناب شریعت مرا ندادپاداش این قصیده شیرین تر از شکر
بر آفرین خرید ز من مدح و آفرینلا تأکلوالربا هم منسوخ شد مگر
گفتا بنص آیت حیوا بمثلهااینجا ربا مباح و حلال است در نظر
گفتم کنونچه باید کردن که ایندرختبرگش شود زمرد و بارش شود گهر
گفتا ز ابر دست سپه دار ملک جودتا نی همی بریخت ببالای آن مطر
یعنی ز دست نصرة دولت که در جهانچونان نزاد مادر گیتی یکی پسر
گر تو درخت نصرت و دولت شنیده ایسایه اش ز فتح باشد و میوه اش بود ظفر
این است آن درخت همیون بارداراین است آن نهال برومند بارور
ای آنکه سهم تیر کمان ترا همیگردون ز آفتاب بسر برکشد سپر
بهرام تیغ زن را از بهر بندگیتجوزا شود حمایل و پروین بود کمر
از رای مهر زای تو روشن شد آفتابچونان کز آفتاب برد روشنی قمر
اقبال در کمند تو چون شهریار چیندر خم خام رستم آن پور زال زر
از زخم بیلک تو بهیجا تهمتناناسفندیاروار بقرپوس هشته سر
در خاطر مبارک داری که بر رهیدادی چگونه وعده انعام و سیم و زر
چون نقش بر حجر بدل امید تو بماندغافل که وعده تو بود نقش بر شمر
بیگلر بیگی و موتمن آنان ک شوطشانبودی وراء خطو تو در عرصه هنر
کردند همتی که نه من داشتم گمانبل بود در حق تو گمانم زیاده تر
آنچم گمان بباره این هر دو از تو زادهر چم یقین بباره تو زین دو مشتهر
یا بارور نما شجر فکرتم ز تبریا قطع کن نهال امید من از تبر