شمارهٔ ۷۰
دی در هوای صحبت یاران غمگسارزی بوستان شدم بتماشای لاله زار
دیدم گل و بنفشه و نسرین و یاسمنپژمرده و نگون و پریشان و سوگوار
باد خزان بباغ شتابان و سهمگینابر سیه بدشت خروشان و اشگبار
آذر فتاده در دل بتهای آزریدود سیه برآمده از مغز جویبار
عاری ز دیبه ساحت و اطراف بوستانعریان ز جامه پیکر و اندام کوهسار
بسته زبان بلبل و بگشوده پای جغدجوشیده آب روشن و خوشیده آبشار
در چنگ مطربان سخنگو شکسته چنگوز گوش شاهدان چمن رفته گوشوار
فرش زمین نوشته ز پهنا درازنارخت درخت کنده و بگسسته پود و تار
تنها نه باغ تیره که تا دیده بنگریستدر دشت و کوه و راغ فضا تیره بود و تار
اخگر دمیده از دل رود و کنار دشتآتش گرفته دامن صحرا و کوهسار
ماندم شگفت و خیره از این کار بوالعجبکامد پدید از اثر چرخ کژمدار
یاران و همرهان و رفیقان راه نیزچون من درین قضیه بحیرت شده دچار
کاین بوستان رشک بهشت از چه رو شده استافروخته چو کوره دوزخ ز تف نار
وین مرغزار خرم و دلکش چرا بودچون مرغزن خراب و نگونسار و خاکسار
ناگه بگوشم اندر از آن سو ندا رسیدکای بیخبر ز گردش اوضاع روزگار
حیرت من ز تیرگی باغ و بوستانخیره مشو ز سوختن دشت و مرغزار
زیرا اساس نزهت باغ از بهار شدچون مایه نشاط روان از وصال یار
از نوبهار شاخ درخت است پرگهراز نوبهار باغ بهار است پر بهار
از نوبهار لاله برآید همی بدشتاز نوبهار نغمه سراید همی هزار
بی نوبهار سبزه نروید همی ز خاکبی نوبهار غنچه نیاید همی ببار
آنجا که نوبهار نباشد همه خزانآنجا که آب نیست جهد از زمین شرار
گفتم بنوبهار مگر آفتی رسیدیا خاطرش نژند شده پیکرش نزار
گفتا بنوبهار نه اما بنامه ایکاین نام را بخویش همی کرده مستعار
بی مهر گشت شاه و بهار خجسته دیدهمنام خویش دور ز الطاف شهریار
شد لاجرم ز انده همنام خویشتنچون سنبل و شقایق پیچان و داغدار
ویژه که آن جریده چو باغ بهار بوداز رنگ و بوی و روشنی و رونق و نگار
اندر ورق معانی و الفاظ آن بدیرخشنده همچو لؤلؤ و یاقوت شاهوار
شعرش خریده گوهر شعری بیک شعیرنثرش ز نثره کرده بر اوج فلک نثار
خوانده زبان ملتش استاد حق نیوشیعنی لسان صدق حریفان حق گذار
گفتم خدایگان ملوک از چه روبر اوبی مهر گشت و خواست مر او را نژند و خوار
گفتا گناه کرد و شهش از نظر فکندخشم ملک نگیرد جز بر گناهکار
گفتم گنه چه بود و چرا ارتکاب کردجرمی چنان که بسته شود راه اعتذار
گفتا گناهش آنکه بامضای خسته ایسطری دو برنگاشت بهنجار ناگوار
مسئول بی خبر بد از این کار و آن حدیثدر نامه ثبت کرد نسنجیده پیشکار
نه وی اجازه داد و نه امضا نگاشت لیکمسئولیت بگردن او گشته استوار
چون نامه گشت منتشر آگاه گشت و بسافسوس خورد از پس توزیع و انتشار
اینک بجرم خویش مقر است و معترفوز آنچه رفته سخت پشیمان و شرمسار
دیگر چنین خطا نرود ز آنکه بیگماناز ریسمان پیشه گریزد گزیده مار
انگشت مؤمن از بن سوراخ جانوراندر جهان گزیده نخواهد شدن دوبار
گفتم در این قضیه مکافات آن چه شددر پیشگاه اقدس شاه بزرگوار
گفتا تو دانی آنکه شهنشاه ما بطبعبخشنده و کریم و حلیم است و بردبار
جان کسی نگشته ز خشمش دوچار رنجقلب کسی نیافته از قهرش انکسار
محبوب ملت است و عزیز جهانیانبحر کمال و کان کرم ظل کردگار
ما را بخاک رفتن از آن به که اندکیبر خاطر خطیر همایون شه غبار
برخواند آن جریده و ابرو ترش نکردبا آن همه جلالت و نیرو و اقتدار
اما به نام شاه به توقیف نوبهاریکچند رأی داده شد از مجلس کبار
یعنی ز محضر وزرائی ز بار شهاین حکم رفت و بسته شد ابواب اختیار
هر چند حکم شاه نه چون شد بنام شهبا نام شاه کس نتوان کرد چارچار
گفتم گناه اگر چه بزرگ است و سخت لیکباید بفضل شاه جهان شد امیدوار
این حکم اگر ز شاه جهان بود گفتمیبیشک حکومتی است که لا یمکن الفرار
اما چو نیست امر همایون توان کشیداز فضل شهریار یکی آهنین حصار
حصنی چنان که بر نگشاید ورا بزورافراسیاب و رستم و زال و سپندیار
مجرم اگر براستی آگه شود که چیستمیزان عفو و بخشش این شاه تاجدار
روزی هزار بار گنه برنهد بدوشتا عفو شاه بیند روزی هزار بار
شاها بشکر آنکه خدا در همه جهاناز خسروان دهر ترا کرده اختیار
از جرم نوبهار گذر کن که آمده استاندر پناه رحمت عامت بزینهار
گرچه نه زو گناه و نه بادافره از تو شدسحری شگرف رفته درین ماجرا بکار
این سحر را بمعجزه بشکن که در کفتباشد عصای سامری اوبار سحر خوار
زنهاریان درگه خود را که دیرگاهدارند از تو عفو و خداوندی انتظار
مأیوس و ناامید ز الطاف خود مخواهمحروم و بی نصیب ز احسان خود مدار
بر دشمنان ملک حریف است این دلیرو اندر کمند شاه ضعیف است این شکار
با صارم زبان بگشاید هزار حصنبا تیر خامه در شکند پشت صد سوار
تا روی شه بتابد چون بدر در ظلامتا افسرش درخشد چون شمس در نهار
خویش چو در فضای چمن باد فروردینرویش چو بر سپهر برین ماه ده چهار
فرداش به ز امروز امروز به ز دیآینده به ز امسال امسال به ز پار
دولت غلام و عیش مدام و جهان بکامگردونش رام و طالع پدرام و بخت یار
خصم ار باعتراض گشاید بمن زبانکاندر خزان چرا سخن آری ز نوبهار
گویم بزیر سایه شه روزگار ماستدایم چو باغ خلخ و بستان قندهار
دیماهان بگونه اردی بهشت سبزاردیبهشتمان چو بهشت است مشکبار