گنج

شمارهٔ ۶۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۷۳ بیت
بارها خواندم ز قول مصطفی اندر خبرکاید آن روزی که تابد آفتاب از باختر
ذات پاک مصطفی باشد منزه از دروغکش رسالت داده بر خلقان خدای دادگر
گر خدا را، راست گو دانی و پیغامش درستراست میدان هرچه گوید با تو آن پیغامبر
چون نمی بینی خدا را با دو چشم از صدق دلگوش ده پیغام و در گفتار پیغمبر نگر
لهجه صدق رسول هاشمی را با یقیناز درون تصدیق دارند اهل فرهنگ و فکر
لیک آنان کاسمانها را همی بشکافتندتا به پیمودند ابعادش به مقیاس نظر
هم کواکب را بسنجیدند با میزان علمخط و محور مرکز و قطب و مدار و مستقر
وزن و ثقل و حجم و قطر و عرض و طول و ارتفاعزاویه سطح عمود و مایل و قوس و وتر
ماهها در مشتری جسته مناطق در زحلکوهها در زهره دیده بیشها اندر قمر
جمله، در تأویل قول مصطفی در مانده اندزانکه از دریا نشاید با شنا کردن عبر
اوصیا دانند اسرار علوم انبیااز پسر باید ترا پرسیدن اسرار پدر
جعفر صادق کند تأویل گفتار رسولکاهل بیت ادری بما فی البیت باشند ای پسر
راسخ اندر علم داند کشف آیات نبیکی توان پرسید راز بوتراب از بن حجر
از خراسانی اگر پرسی طریق کعبه راگویدت راهی که اندر گل فرومانی چو خر
از حجازی پرس رسم کعبه تا واقف شویبر مقام و مشعر و خیف و منی رکن و حجر
رازداران کنو ز انبیا اندر ورقرانده در تأویل این گفتار فصلی مختصر
کافتاب دانش اندر دوره آخر زماندر صف خاور زمین خواهد زدن از غرب سر
قصه عنقای مغرب نیز اگر بشنیده ایمرغ دانش دان که باشد قافش اندر زیر پر
راه دانش سوی حق باشد طریقی مستقیمهر که در این ره روان نامد ز دین آمد بدر
جز بدانش زندگی مردن بود صحت مرضجز بدانش بندگی ضایع شود طاعت هدر
جز بدانش کی توان تفریق نیک از چیز بدجز بدانش کی شود تشخیص خیر از کار شر
جز بدانش کی توان بشناخت یزدان ز اهرمنجز بدانش کی توان پرداخت در خلد از سقر
کیست دانش میرنویان آفتاب مهر و دادارفع الدوله پرنس صلح جوی نامور
سال ده زین پیش باز آمد ز قسطنطین بریهمچو جان اندر جسد یا همچو نور اندر بصر
زنده کرد ایران و بر ایرانیان آمد عزیززانکه بود ایران چو تن او چون دل و جان و جگر
ساخت بیش از حصر و احصا کرد برتر از قیاسداد بیرون از حساب و ریخت افزون از ثمر
با خردمندان مروت با هنرمندان کرمبر یتیمان نان و کسوت بر فقیران سیم و زر
هر که روزی یافت اندر ملک عثمانی مقامهر که لختی کرد اندر خاک ایتالی سفر
خواند در رومیة الصغری از او چندین کتابدید در رویة الکبری از او چندین اثر
معجزات آورده در قفقاز و قسطنطین و رومنیز خواهد کرد در سقسین و هند و کاشغر
معجزاتش را اگر دانشوران گرد آورندصد کتاب افزون شود در فن اخلاق و سیر
هر کتابی صد کراسه هر کراسه صد ورقهر ورق صد سطر و در هر سطر صد شطر از هنر
البشاره کامد اینک بار دیگر سوی ملککاب دولت را بجوی آرد همی بار دگر
قرة عین الملک لماراراه انسانهحل فیه و استوی القی عصاه و استقر
چون دم روح القدس پاکیزه و پاکیزه خویچون نسیم فروردین فرخنده و فرخنده فر
آنکه دانش را همی نشناسی از بیدانشیبین ز دانش رسته در گیتی درختی بارور
شادمانی بیخ و دولت شاخ و بیداریش برگکامرانی برگ و رحمت سایه هشیاریش بر
میوه اش از دزد محفوظ است و برگش از خزانشاخهایش ایمن است از اره بیخش از تبر
مغربی زین غصن در مشرق برد برگ و نواخاوری در باختر زین شاخ بر گیرد ثمر
نامه صلحش چو شد در روی عالم منتشرچامه مهرش چو شد در سطح گیتی مشتهر
جفت کرده جوجه کبک دری را با عقابصلح داده شیعه آل علی را با عمر
خامه اش آرد پدید از صنع حق لایزالفکرتش سازد عیان از فضل حی دادگر
ناقه صالح ز سنگ و طایر عیسی ز گلخیمه هارون ز ابر و نار موسی از شجر
در سخن از لعل گوهرزا بود محی الرمیمدر نگارش با ید و بیضا کند شق القمر
کوه لرزان از عتابش چون ز نعمان نابغهابر گریان از سخایش چون فر ز دق از مطر
بخشش چندانکه گر دریا و کان او را دهینه بکان اندر بماند زر نه در دریا گهر
یا چراغ فکرش اندر تیره شب با پای لنگکور گردد بی عصا در کوه و هامون رهسپر
این خلایق قالب و تصویر انسانند لیکاوست روح اندر قوالب اوست معنی در صور
جمله آیات حقند اما بهر جا جمله ایستاو در آنجا مبتدا شد دیگران او را خبر
زین سبب حق ذات پاکش را ز ایران برگزیدهمچو نادرشاه از افشار و تیمور از تتر
ای خداوند آنچه من دیدم از این مردم ندیدسبطی از فرعون و اسرائیلی از بخت النصر
حاسدم را آسمان پیش افکند از من و لیکهر چه واپس تر شوم هستم بسی زو پیشتر
من چو ماهم او ستاره من چولعلم او خزفمن پرندم او نمد من ابره ام او آستر
خود تو میدانی نخستین کس منم کاین خلق راسوی آزادی شدستم رهنما و راهبر
خود تو میدانی منم کز بانگ من برخاستندمردگان چون خفتگان از بانگ مؤذن در سحر
خامه ام چون صور اسرافیل افکند از صریرنفخه اندر کوه و وادی صیحه اندر بحر و بر
ناله ام افروخت اندر مجمر حب الوطنشعله اندر رطب و یا بس آتش اندر خشک و تر
داشتم در حصن غیرت بهر دفع خصم ملکخامه تیغ و تن زره سر مغفر و سینه سپر
چون براه اندر شدم می تاخت اندر موکبمفوجی از دانشوران بیش از ربیعه وز مضر
اینزمان افتاده ام محبوس در ساوجبلاغهمچو مه در ابر و زر در خاک و لعل اندر حجر
با دهاقینم چو شاه اندر عری پژمرده حالدر رساتیقم چو ماه اندر محاقش مستتر
دیده گریان سینه بریان تن برهنه چون اسیردست بر سر جان بلب آتش بدل چون محتضر
خوار اندر خاک خود چون خارم اندر بوستانپست اندر ملک خود چون خاکم اندر رهگذر
رفت بر باد از کفم مال و حشم گنج و خدمریخت بر خاک از تنم صوف و زعب شعر و وبر
حاصل من از هنر گوئی پس از مرگست چوناز لقب طیار را حاصل ز کنبت بوالبشر
بوده ام مانند جمعه اول ماه رجبگشته ام چون چارشنبه آخر ماه صفر
خود مضارع نیستم تا این رقیبان چون اداتبر سرم تازند بهر رفع و نصب و جزم و جر
چند تن رفتیم در یک بوستان کشتیم تخمجمله با هم یار در سود و زیان و نفع و ضر
حاصل من خار دلدوز است وز ایشان یاسمینبهره من زهر جانسوز است وز آنان نیشکر
جمله بهر مصلحت کردیم در بحری شنامن شدم چون در بزیر آنان چو خس اندر زبر
شکوه اخوان خوان وطن را در نهانبا تو گفتم چون ندارم جز تو غمخواری دگر
تا بدانی چون عدو آید بخرگاه اندرونهمچو من یاری ندارد جای جز بیرون در
قدر فضلم را تو دانی کاین مثل بس شایع استقدر زر زرگر شناسد گوهری قدر گهر