گنج

شمارهٔ ۶۸

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ار۷۵ بیت
دانا کبود بنزد مردم هشیارآنکه به بیهوده هیچ می نکند کار
دانا آن شد که پخته سازد و نیکوخامی گفتار خویش و زشتی کردار
خوب کند زشت را بکوشش افزونپخته کند خام را بجوشش بسیار
کام نجوید بشوخ چشمی و مستیمغز بشوید ز خویش بینی و پندار
دوست ز گفتار او نیابد رنجشیار ز رفتار او نبیند آزار
می نگذارد قدم مگر بدرستیمی نسراید سخن نگر بسزاوار
آب ز سنگ آورد بفکرت بیروننقش بر آب آورد بهوش پدیدار
جز بخدایان هش نگردد همرهجز بعدویان دین نجوید پیکار
هیچ نیارد بجاهلان سر تصدیقهیچ نکوبد بعاقلان در انکار
جامه ز تقوی کند گله ز تواضعور نبود در برش دراعه و دستار
در کف جوشش خلل نبینی هرگزور تو بجوشانیش هزار و دو صدبار
می ننیوشد سماع مطرب چالاکبلکه ننوشد قدح بدکه خمار
می نخورد هیچ ز آنکه خوردن می رابیهده حرمت نداد احمد مختار
دخت رزام الخبائثست و بتحقیقجز بچه ماران نزاید از شکم مار
بنده آن مهترم که از ره بینشدل ننهد بر وفای گیتی غدار
عشق نورزد بلعبتان پریرخمهر نجوید ز شاهدان ستمکار
عمر گرانمایه را تلف ننمایدآسان آسان بجمع درهم و دینار
شهوت فرج و شکم که بنده عقلندچیره نگردد بر او چو شحنه جبار
با تو من ای نور دیده فاش سرایمز آن که مرا فاش و ساده باید گفتار
هر که نیاموخت دانش از پدر و مامروز و شبش تربیت کنند بهنجار
صحبت چونین کسی میسر اگر شددامنش از کف مده بزودی زنهار
صحبت شخصی چنین غنیمت بشمرخاطر مردی چنین عزیز نگهدار
دانا ماه است و روز ما شب تیرهروشنی مه عزیزدان بشب تار
دانا باشد طبیب ناخوشی جهلدرد چو داری برو طبیب بدست آر
دانا ماند به ابر و فضلش بارانخاطر ما و تو همچو ساحت گلزار
نزهت یابد بسبزه و گل و ریحانساحت گلزار از ترشح امطار
دانا چون رایض است و خلق ستورانبهر ستوران همی بیارد افسار
آخورشان را علوفه ریزد از علمتا ننمایند همچو گاوان نشخوار
لاغری و سکسکی کنند فراموشفربه گردند و چست و چابک و رهوار
دانی بهر چه سوی سید جرهمرفت ایاد و مضر ربیعه و انمار
راه بریدند با مشقت از ایراکصحبت دانا همی بدند طلبکار
گر در پند مرا بدانی ارزشدر گوش اندر کشی چو لؤلؤ شهوار
باده منوش ای پسر که باده کشان راپایه فرهنگ می نماند ستوار
هوش ز میخوارگان مجوی از ایراکهوش نماند بمغز مردم میخوار
خفته نیارد شناخت لعل ز خارامست نداند تمیز کرد گل از خار
بی هنران را ز خود بران که بطبعتصحبت ایشان خلل رساند ناچار
در پی بازاریان مپوی کز اینانرسوا گردی میان برزن و بازار
علم بیاموز و کار بند مر او راتا نشوی چون حمار حامل اسفار
چون نه هنر باشدت نه زهد و نه طاعتچون نه کرم باشدت نه عهد و نه کردار
سخره دیوانگان و صورت دیویوز تو بسی بهتر است صورت دیوار
درهم و دینار جمله وزر و وبالندخیره مکن خویش را تو حامل اوزار
سگسارانند مردمان دغل بازجانت برون بر از این جزیره سگسار
گردون ماند به آسیای سبک سیرگیتی چون اژدهای آدمی او بار
این ببر دمان، بقصد سودن ستخوانآن بدر دمان، پس شکستن ناهار
زنهار ای نور دیده از ره غفلتلختی برگرد و باش چابک و هشیار
روز جوانی مآل پیری بنگربهر ذخیرت، کتاب دانش بنگار
شرط فتوت کدام آن را بشناسراه مروت کدام آن ره بسپار
خادم صف را ز جرم غفلت بگذرمنعم خود را حقوق نعمت بگذار
خاصه بدرگاه منعمی که در این عصرقافله جود راست قافله سالار
والی اقلیم فضل داور یکتامعدن جود و لطف گزیده احرار
گوئی خود آیتی است کامده منزلاز صحف رحمت مهیمن دادار
روئی دارد چو برگ لاله روشنخوئی دارد چو ناف نافه تاتار
عافیت اندر زمان او بدر و دشتخیمه زد انسان که می نماند تنی زار
نیست دلی جز درون لاله پر از داغنیست تنی جز دو چشم نرگس بیمار
بازرگانان بروزگار وی از امنبدره امانت نهند در کف طرار
رأفت دارد بسی بسوقه و دهقانلذت یابد همی ز عفو گنهکار
باشد با مردمان ملک بعینهچون پدر مهربان و مادر غمخوار
نیست مر او را بدر زبانی و دژخیمبسکه رؤف است و مهربان و نکوکار
ور بکشد صدهزار تن بیکی روزشاه نپرسد که از چه گشتی نهمار
ز آنکه بر او اعتماد دارد چندانکداشت رسول خدا به جعفر طیار
بحر خزر پیش جود اوست تنکظرفکوه گران نزد علم اوست سبکبار
مطلعی آرم برون ز بحر سخایشتا که مدیحش ادا شود بسزاوار
مثقالستی به نزد جودش خروارقطمیرستی به پیش چشمش قنطار
کس نبود در جهان که نعمت خوانشبهره نیفتد بر او فزوده ز مقدار
کیسه اش از زر همی گریزد چو نانکمردم دانا ز نیش عقرب جرار
چشم نپوشد مگر ز دولت دنیاخشم نگیرد مگر بدرهم و دینار
گردون خم شد برای سجده بارشتا بخداوندیش همی کند اقرار
ای تو بمردی چنان که فردی با یکوی تو به رادی چنان که زوجی باچار
فاتحه رحمت از در تو گشودهفذلکه نعمت از کف تو پدیدار
نفس زبون تو گشت و کشتی او رااضحیه زین خوبتر که دیده بدیدار
ور به از این بایدت نمودن قربانرنجه مکن تیغ و دست و پنجه میازار
ز آن که براهت نهاده سر پی قربانکبش کتائب ز نسل حیدر کرار
عاشق فتراک و تیغ تو است روانمخونم اینک بریز و حلقم بفشار
نوبت اضحات باد فرخ و میمونایزد یکتات بر بهر دو جهان یار
روزت هر روزه باد شادتر از دیسالت هر ساله باد خوبتر از پار