شمارهٔ ۶۴
چو بخت خفت و قضا چیره تیره شد اخترزبون و زرد شود آب فضل و برگ هنر
همی گذارد دانا برون ز حکمت پایهمی فرازد عاقل جدا ز فکرت سر
شناخت نتوان با دیده گوسپند ز گرگتمیز ندهد با ذوق حنظل از شکر
زیان شمارد آن را که هست یکسره سودبه نفع داند آنرا که شد تمام ضرر
هر آنچه زشت است آنرا به نیک پنداردهر آنچه خیر است آنرا همی شمارد شر
قضا چو آید تاری شود به دیده قضاقدر چو جنبد تیره کند زمرد بصر
به فکر و هوش که افکند پنجه با گردونبه عقل و رای که شد چیره بر قضا و قدر
بدیهی است هوس در ضمیر آدمیانطبیعی است خطا در نهاد جنس بشر
شنیدهای تو که سکان ملک قرمیسینبدند بنده به فرمان پادشاه اندر
بزیستند همی در پناه دولت شاهوظیفه خوار و سپاس آور و ثناگستر
به نرم گردنی و بندگی بدند مثلبه سفته گوشی و فرمانبری شدند سمر
نیافتند مگر ره به طاعت سلطاننیافتند مگر رخ به درگه داور
به والیان همه چونان که با پدر و فرزندکه هم بر آنان بودند والیان چو پدر
خطا نکرده همیدون ز روشنی عقولگنه نکرده همیدر ز راستی فکر
قدر فر اشد و سیماب کردشان در گوشقضا فرو شد و افکند پردهشان ببصر
چنانکه خون به بدن شورش آورد هشتندبه نای شورش و طغیان به والی کشور
به شاهزاده انوشیروان بن بهمنضیاء دولت خورشید مجد و چرخ هنر
اساس طغیان چیدند و تاختند گروهبنای عصیان هشتند و ساختند حشر
ز بام و در بگرفتند گرد او را سختگروه بومی و بیگانه هم ز بدو و حضر
به خشت پاره بخستند باغ او را شاخبه سنگ خاره شکستند کاخ او را در
به تنگنا شد در کاخ از محاصرهشانچنانکه لعل درخشنده اندرون حجر
ز اجتماع کسان بسته شد ره تدبیرز ازدحام خسان تنگ شد همه معبر
ضیاء دوله چو هنجار زشت آنان دیدبر وی بگشود از حلم و بردباری در
تنش نلرزید از دشمنان چون یأجوجنشست بر سر مسند چو سد اسکندر
خطابهای به زبان کرم برایشان خواندز فصلهای بدایع ز لفظهای غرر
که هان و هان مگر از جان خویش سیر شدیدو یا روانتان بیزار شد ز تن ایدر
اگر ز حضرت من جمله داد خواهانیدقدم نهید و تظلم کنید در محضر
وگرنه زشت بود خیرگی و بی ادبیبویژه با من کز شه بود مرا گوهر
چه با منی به درشتی مبادرت کردنچه در شدن به دهان نهنگ یا اژدر
اگر به گرزم کوبید نرم گردن و پشتوگر به سنگم سائید خورد پهلو و بر
به جای مانم چون قطب آسیا ثابتورم بگردد صد سنگ آسیا بر سر
ولی نپاید تا دیرگه که میر اجلبه خشم آید و بدخواه را دهد کیفر
شرار خشم امیر مهین که خاموشد؟بهفت دریا که تواند خموش کرد سقر
گر ایدر از سر من کم شود سر موئیسرانتان همه بی سر شوند خود یکسر
یکی درخت مکارید اندر این بستانکه شاخسارش یکسر ندامت آرد بر
چو این بدیدند آن خیرگان بی فرهنگکمان وهن ببردند بر مهین داور
همی بگفتند او را که ما درین سوداز جان گذشته و بازی همی کنیم به سر
به خانمان خود انگشت نیل برزدهایمکه خود فراز سیاهی نبوده رنگ دگر
از آن قبل که خداوند کردگار بزرگبه مهتران نکند چیره هیچگه کهتر
امیر پنجه فرخ علیمراد که داشتسپه مهیا تا سوی ری رود به سفر
بگفت لشکریان را که اندرین غوغاکنید خود ز سر هم ز تن کنید سپر
همه سپاه کرندی ز جان فرو بستندبرای یاری شهزاده خجسته کمر
امیر پنجه ز پیش اندر و سپه ز قفاشده ز غیرت بر تنش موی چون خنجر
ز جان گذشته و بنهاده دل به سر بازیچنان که گوئی پروانه تن زند به شرر
سپه به درگه شهزاده روی بنهادندکه ای ز حلمت خطی بداده حق او فر
معاندان تو با ما به جد همی کوشندروا مدار که خونمان شود به خیره هدر
ببخش آلت حراقهمان که از اثرشبه جان خصم بداندیش برزنیم اخگر
وگرنه سنگ مخالف به سر بباردمانچنان که بارد بر شاخ قطرههای مطر
امیرزاده فرخ ضیاء دوله بگفتکه کار زهر نیاید همی ز تنگ شکر
من ار به خون خود آلوده پیرهن گردمبه خون کشوریان دامنم نگردد تر
بروی مادر اگر طفل خرد پنجه زندگمان مبر که بر او پنجه برزند مادر
در این مکالمه با شاهزاده بود سپهدر این مناظره با بختیار بد لشکر
که از فلاخن سؤ انقضا گران سنگیرسید بر سر سالار جیش و کرد اثر
شکافت جبهه تابان میرپنجه چنانکمعاینه همه دیدند انشقاق قمر
چو خواست پاک کند خون جبهه از رخ خویششکسته شد سر انگشت او به سنگ دگر
سپه چو دست و سر مهتر اینچنین دیدندپی تلافی بستند مردوار کمر
به جای جوشن کردند تن همه جوشنبه جای مغفر کردند سر همه مغفر
به کفش و مشت همی با عدو به رزم شدندچه غیر از این دو سلیحی نبودشان دیگر
به هم فتادند از هر دو سوی در کوششچو بِن زبیر که در جنگ مالک اشتر
چو کار رفت بدینگونه بر بداندیشانبه خیره ماندند از این سپاه کندآور
همی بدیدند از این حساب تا به أبدبرون ز پرده نیاید رخ عروس ظفر
سر گروه مخالف به خیلتاشان گفتبکوشش اندر باید شدن به فکر و نظر
هم از تهور بی فکر کس شود مغلوبهم از تصور با جبن دل شود مضظر
نکوتر آن که بتازید چست و چابک و جلدبه سوی خانه سالار این سپاه مگر
ز غارتیدن مالش ز سوختن خانشبه خیره گردد و تاری شود بر او اختر
سپس به یاری ناموس دست برشویدز پاسداری شهزاده همایون فر
بتاختند یکی بهره خیل شورشیانبه خانمان سپهبد به رسم غارتگر
یکی بخست تن حاجبش به زخم عمودیکی شکست در مخزنش به زخم تبر
همه ببردند آن را که بد ز فرش و اثاثهمه ربودند آن را که بد ز دُر و گهر
نماند هیچ به پای کنیزگان خلخالنماند هیچ بر اندام خاصگان زیور
زنان و پردگیان در هراس و بیم شدندبه لرزه همچون سیماب و زرد چهره چو زر
ز بس که ناخن و سیلی همی زدند به رویرخانشان همه شد ارغوان و نیلوفر
گهی نبی را کرده شفیع و گاه نُبیگهی به حق متوسل گهی به پیغمبر
به ناله گفتند ای سفلکان نفس پرستبه گریه گفتند ای جاهلان دون پرور
به کودکان چه خروشید بیمی از یزدانبه مادگان چه ستیزید شرمی از داور
به میر پنجه رسید این خبر که شورشیانبه خانمان تو اندر فکندهاند شرر
نه مال ماند در ایوان نه سیم در مخزننه شاخ ماند به بستان نه خشت در منظر
بکوفتند رواقت همی به سنگ و به چوببرُفتند وثاقت همی ز خشک و ز تر
چو برشنید ازین داستان سخت حدیثچو برگرفت ازین وضع هولناک خبر
جهان به چشمش تاریک گشت ازین هنجاردلش بسوخت همانند عود در مجمر
چو گفت گفت ابا اینکه قصهایست شگفتبود تحمل این رنجها ز مرگ بتر
نه باشدم ز هوای خدیو ملک گزیرنه افتدم ز رضای امیر شهر گذر
مرا وظیفه و مرسوم دولتست حراماگر قدم نهم از جای خویش آن سوتر
چو شاهزاده بیازرد از تزاحم خصمچو از سموم بپژمرد شاخ سیسنبر
خلاف باشد مستی ز جام و نقل و نبیدحرام باشد شادی بر اهل و مال و پسر
ز جا نجنبید آن پهلوان خصم شکنبه خود نلرزید آن پیلتوش شیر شکر
به تن علامت چوبش چو لعلگون دیبابه سر جراحت سنگش چو گوهرین افسر
به گوشش اندر دشنام خصم و صوت سلیحسرود رود بدی یا نوای رامشگر
همی بپیوست این رزم تا به نُه ساعتز بامداد که خورشید بر شد از خاور
سپس به کارگزاران ملک شرع قویممروجان شریعت مفسران خبر
ستوده حاجی آقا مدیر مرکز فضلامام جمعه فرخ امیر ملک هنر
خبر رسید که شد کار بر چنین هنجارز دست فتنه بی دانشان بد گوهر
گرفته شورشیان گرد مرزبان را سختبه شوخ چشمی تا این زمان ز گاه سحر
کنون به پژمرد از باد دی درخت جوانبیفسرد تن شاخ از سموم شهریور
نه مرزبان را غمخوار مانده نه حامینه حکمران را سالار مانده نه یاور
بجز سپهبد دانا علیمراد که جانشنوان شد از قدر انداز چرخ و شصت قدر
بسی نپاید کو نیز جان کند به رخیهزار تن چه کند با دو صدهزار نفر
چو داوران شریعت ز روی صدق و عیانهمی شدند از این واقعات مستحضر
شدند جانب دارالحکومه تند روانبدان مثابه که حجاج بیت در مشعر
گرفته مصحف و تنزیل پاک اندر کفبخوانده آیت کرسی و قل اعوذ از بر
نبشته بر دل یاسین و سوره طهدمیده بر تن حامیم و سوره کوثر
یکی گروه بدیدند شوخ چشم و جسوربه دل دلیر و به تن فربه و به هش لاغر
در آن گروه نه یک تن بزرگوار شریفدر آن فریق نه یک رادمرد دانشور
همه اجامر و اوغاد و گول و نابخردهمه اراذل و اوباش و منکر و منکر
گرفته دور خداوندگار کشور راهم از برون و هم از پرده هم ز بام و ز در
ز درب میدان تا درگه ایاله نبودیکی رهی که رسانند خویش بر مهتر
نیافتند ره اندر حضور والی ملکفرو شدند همی غرقه در محیط فکر
نه رای آنکه گریزند ازین بلا به کنارنه جای آنکه نمایند ازین میانه گذر
اگر شوند ز پس در پی است ابر بلااگر روند به پیش اندرست کوه خطر
هم از مفاسد بالطبع لازم است گریزهم از سفیهان در شرع واجب است حذر
ولی چو فتنه فروزنده بود و معرکه سختشدند در پی خاموشی شراره شر
به عون بار خدا ساختند دل دریابه کف نهاده سر و جان و کرده سینه سپر
قدم زدند چو اصحاب موسی اندر نیلروان شدند بسان خلیل در آذر
به گفتها و یمینهای سختتر زآهنبه وعدهها و سخنهای تازهتر ز شکر
به زجرها و به تهدیدهای گوناگونبه وعظها و به اندرزهای بی حد و مر
فرود کردند آن قوم خیره را از بامهمی بگفتی دجال شد پیاده ز خر
درود خواندند آنان به مجمع علماءکه بد درود همی بر روانشان درخور
همی بگفتند ای قاضیان حکم خدایهمی بگفتند ای نایبان پیغمبر
به راستی سخن اندر میانه بگذاریمکه راستی را در دهر دیگر است اثر
چو سهم حادثه پران شد از کمان قضاچو نار معرکه افروخت ز التهاب قدر
چگونه این تف خامش شود به آب و به دمچگونه این سهم آرد کسی به قوس و وتر
مگر به سعی بزرگان دین که همتشانفرود آرد مه را ز طارم اخضر
شنیدهایم که میر اجل ز کردستانبه سوی خطه گروس کرده ساز سفر
گر ایدر از ره بینش یکی صحیفه نغزشود گسیل به درگاه آن همایون فر
که باز گردد ازین ره بسان ابر دمانشتاب گیرد ازین سو چو آتشین تندر
درست سازد سامان خلق این ساماننظام بخشد بر اختلال این کشور
اگر تظلم داریم سازدی احقاقوگر تعدی کردیم بخشدی کیفر
امیر ایده الله به راستی دانددرست کردن کار شکسته را بهتر
ز بس مدبر دانا و کاردان باشدنظر نیارد در کار جز به فکر و نظر
به جهد وافی هر خسته را بگیرد دستبه کف کافی هر بسته را گشاید در
همه علوم بداند چو بوعلی سیناهمه نجوم شناسد چو خواجه بو معشر
اگر بتابد نه چنبر فلک به عتابستاره سر نتواند برون زد از چنبر
وگر دو پیکر جز بر درش کمر بنددچهار پیکر سازد ز شکل دو پیکر
ور اسکدار درین روز ساز ره نکندسخن کنیم بدان آهن پیام آور
چو ختم کار بدین شد جماعت علماءگذشته را بنوشتند بر یکی محضر
به مهر خویش و به امضای عامه خرد و بزرگطراز دادند اندام و روی آن دفتر
به تلگراف به درگاه میر فرخ پیهمی بگفتند این ماجرا ز پا تا سر
رسید پاسخ میر مهین که در گیتیچهار چیز بود مر فساد را مصدر
یکی مخالفت حق دوم خلاف ملوکسوم غرور و چهارم نفاق با مهتر
ازین چهار یکی با کسی چو خوی کندنماند ایچ تن آسان و شادکام دگر
وظیفه علما اینکه تا توان دارنددقیقهای نکنند از صلاح ملک گذر
عنان عامه به دست خرد نگهدارندبه حفظ دولت و ملت شوند راه سپر
وگرنه کار به سختی همی کشد ناچارز جرم تاری ماند به رخ ز سیف اثر
من این قضیه بدانم ز صغری و کبریهمی بخواندم ازین جمله مبتدا و خبر
به مصطفی و به فرقان و کردگار بزرگبه مرتضی و به سبطین او شبیر و شبر
به نعمت شه کز اوست زندگانی خلقبه دولتش که فزاینده باد تا محشر
که گر به جا ننشینند عامه از شورشوگر فرو ننشانند فتنه را اخگر
همی بجوشم ازین واقعات چون دریاهمی بجنبم ازین حادثات چون صرصر
معاندان را از تیغ قهر برم نایمخالفان را از نار خشم سوزم پر
کسی که تیغ منش آب مرگ نوشاندنه لعل عیسی جان بخشدش نه آب خضر
گر ازدحام فزونتر بود ز موج بحارور اجتماع فراوانتر از ربیع و مضر
دوصد کلاغ ز جا خیزد از کلوخی خردهزار گرگ گریزان شد از یکی اژدر
مدیر قوه برقیه شاهزاده صفیبهار صفوت آزاده خجسته سیر
ز سیم صاعقه فرمان میر اعظم رابگفت و خواند و شنیدند مردمان یکسر
خجل شدند و به خانهای خویش برگشتندقرین لیت و لعل آشنای بوک و مگر
دگر رسید خطابی به شاهزاده صفیز صدر اعظم ایران جهان فضل و هنر
که ای تو محرم اسرار شاه و کشوریانامین راز نهان و نگاهدار خبر
شنیدهایم ز بد سیرتان آن سامانحکایتی که نخواندیم در حبیب سیر
نمودهاند بسی دست رنجه از سندانکشیدهاند همی پای از گلیم به در
به میر امر شه آمد که اندران سامانرود چو ابر به آبان و باد در آذر
مخالفان را بُرَد به تیغ گردن و دستمعاندان را کوبد به گرز پهلو و بر
تن اعادی کاهد هماره در زندانسر مخالف آرد دوباره در چنبر
ز ما بگو تو به آن شوخدیدگان جسورکه از وخامت این ماجرا کنید حذر
چو شد سپاه اجل در رکاب میر اجلز دست مرگ نیابد کسی مناص و مفر
که موج دریا شوید زمین ز پست و بلندشرار آتش سوزد جهان ز خشک و ز تر
چو شاهزاده دانا بخواند این منشوربه عامه گفت که باهوش و دانشید اگر
به پای خویش متازید سوی کشتنگاهبه دست خویش مسازید خون خویش هدر
از آن سپس که زدم سردی و فضول شماگرفت آینه مهر میر رنگ کدر
اگر به جیحون اندر شوید چون ماهیوگر به گردون بالا روید چون اختر
به رود جیحون اندر زند ز قهر آتشبه چرخ گردون یکسر زند ز خشم اخگر
چو عامه این سخنان را به گوش بشنیدندمعاینه نگرستند مرگ را به نظر
جماعتی سر خود برگرفته زین سامانفرار کرده نمودند در شعاب مقر
جماعتی دگر از خیرگی و نادانینهاده جان به خطر بسته بر نفاق کمر
قضا ببست همی چشم و گوششان ز صوابکه چشمشان همه بد کور و گوششان همه کر
نه سنگ خارا با میخ آهنین سنبندنه وعظ ناصح بر ناصواب کرده اثر
قضای مبرم آوردشان به مکمن مرگبلای محتوم افکندشان به دام خطر
به خویش گفتند ایدر بر آن امید بدیمکه روی میر بتابد چو ماه ازین منظر
اگر سزاست که تنمان به سر نباشد هیچبه تیغ خویش ز اندام ما بگیرد سر
چه او فشاند آتش چه دیگران یاقوتچه او چشاند حنظل چه دیگران شکر
ضیاء دوله ز ما رنجه گشت و نتوان زیستدر آن گریوه که ماند اژدهای کوفته سر
خنکتر آنکه بیازیم تیغ کین در کفنکوتر آنکه بپوشیم رخت مرگ به بر
ز اژدهای دمان بال و پر فرو ریزیمکنیم نرم، برو کتف شیر شرزه نر
دوباره مشتی از آن جمریان بی هش و رایدوباره جمعی از آن وحشیان بی بن و سر
چنانکه از پس مردن به مردگان پوشندقبای مرگ بیاراستند در پیکر
سپید و ساده یکی پیرهن یکی دستارکشیده در بر و در زیر آن یکی میزر
همی تو گفتی از نفخ صور اسرفیلشدند موتی احیا به عرصه محشر
همه سلیح به دست اندر و ز جان به خروشروان در آتش سوزنده همچو سامندر
خبر رسید به شهزادگان که دیگر بارهوای فتنه شد از حد اعتدال به در
امیر زاده فرخ جلال دین که بدیبه باغ دولتشاهی درخت بار آور
بخواند یکسره شهزادگان بومی راز روی صدق بر ایشان سرود در محضر
که بن عم ما اکنون ز تند باد قضاغریق گردد در این محیط پهناور
گرش ز دست گذاریم و خیره بنشینیمبه جا نماند از او در زمانه رسم و اثر
وگر که جان فشانیم و پاس او داریمبه نامجوئی گردیم در زمانه سمر
چو این شنیدند آن شاهزادگان سترگنماز بردند او را ز اکبر و اصغر
بجز تنی دو سه کز وی به سال مه بودندهمه بسودند از طاعتش جبین بر در
سپس بگفتند او را که اندرین شورشبه ما جماعت شهزادگان توئی مهتر
به عون ایزد از دودمان خاقانیکتیبههاست در اینجا فزون ز حد و شمر
همه دلاور و خونخوار و کاردان و دلیرهمه مبارز و گستاخ و گرد و کندآور
همه به حیله چو اسفندیار روئین تنهمه به حمله چو گودرز و گیو و رستم زر
همه چو ماه و چو ابریم در سپهر و هواهمه نهنگ و هژبریم در، بف بحر و بف بر
به صدق میل ترا تابعیم و کارگزاربه شوق امر ترا طائعیم و فرمانبر
به هرچه خواهی فرمان گزار و بنده صفتبه هرچه گوئی طاعت پذیر و خدمتگر
بخواه جان ز جسدمان که میدهیمت جانبگیر سر ز بدنمان که مینهیمت سر
چو مست باده مهر توایم مینوشیمز خون خصم بداندیش لعلگون ساغر
بساطمان همه زین است و بزمگه میدانلباسمان زر هستی کلاهمان منفر
به جان بکوشیم امروز تا بنگذاریمرسد به جان خداوندگار ملک ضرر
روان شدند ملکزادگان بدین هنجارپی مقابله با آن گروه شوم اختر
چو عامه دیدند آن کوههای آتشباربه تک شدند و بگردید سیل از آن معبر
شدند جمله گریزان ز بیم سالارانز مرج راهط گفتی همی گریخت زُفَر