گنج

شمارهٔ ۶۱

ایا نسیم سحر پا بنه بتارک فرقدببوس درگه موسی بن جعفر بن محمد
سپس به حضرتش از من بگو که باش بگیتیهماره فرخ و فیروز و کامکار و مؤید
رخ تو غیرت اختر دل تو معدن گوهرلب تو مخزن شکر کف تو کان زبرجد
ز نسج فکر تو پوشد مطرزی و حریریکسا به دوش کسایی کله به فرق مبرد
جهانیان کلمات حقند یکسره لیکنهمه مؤنث و جمعند و تو مذکر و مفرد
چو گشت پایه کاخ وفا ز مهر تو محکمچه حاجتش به رواق مشید و قصر مشید
لقای من طلبیدی و من بقای تو خواهمکه جاودانه شوی پایدار بر سر مسند
حدیث تشنه و آب ار شنیده‌ای تو رهی رابرد به خاک درت اشتیاق بی‌مر و بی‌حد
مراست شوق فزون‌تر به حضرت تو ازیراسخن بحلف و یمین سازم استوار و مؤکد
به آفتاب حقایق به آسمان دقایقبه اصل قائم فائق بذات دائم سرمد
به طبع روشن دانا به نَفْسِ ملهم گویابه عقل پاک مبرا به روح صاف مجرد
به صالح و زکریا و هود و یوسف و یونسخلیل و موسی و آدم مسیح و نوح و محمد
بدان امیر که اسمش ز کردگار علی شدبدان رسول که نامش به مصحف آمده احمد
به قطره‌ای که ز مژگان چکد به دامن عاشقز دیگ سینه شود در زجاج دیده مصعد
به نوک سوزن خاری که رخت عصمت گل رادرید و دوخت ز نو جامه لطیف بر آن قد
به ژاله‌ای که چکد بر جبین لاله لالابه شبنمی که فتد بر عذار ورد مورد
که در ره تو ندانم همی شناخت سر از پاشراب زهر مذاب از کف تو می‌نکنم رد
خدا گواست که آزادم از زمانه ولیکندلم بود به کمند ارادت تو مقید
شدم به جمعه ز دل محرم طواف حریمتچو زاهدان سوی محراب و عابدان سوی معبد
قضای چرخ عنانم گرفت و گشتم از این غمرهین بستر اندوه چون سلیم مسهد
تو دانی آنکه نباشد به روزگار موافقمقال مؤمن و عاصی خیال مسلم و مرتد
ضعیف نزد قوی ناگزیر خوار و زبون شدکلان بخرد بود بالطبیعه آمر و ذوالید
از این قبل من دل‌خسته را به هند دواندوزیر غالب قاهر به ضرب تیغ مهند
پس از دو سال که ماندم درون خانه و کردمجلادتی که نگنجد به صدهزار مجلد
به جای صدق و صفا ورزی و خلوص عقیدتکه کسب کرده و میراث دارم از پدر و جد
در این هوا که بود ابر چون بساط سلیمانشمر زیخ شده نایب مناب صرح ممرد
زمین چو تخته پولاد شد ستاره چو اخگرنسیم سونش الماس گشت و خاره چو بسد
هواه سرشک فشاند، چو چشم عاشق گریانچمن ز سبزه تهی شد چو روی کودک امرد
مرا چو سنگ فلاخن در افکند ببیابانپی عناب مخلد سوی بلای مؤید
به جز سرشک رخم بهره نی ز احمر و اصفربه غیر نامه و کلکم نمانده ز ابیض و اسود
ز اضطرار به کاری چنین پذیره شد ستمکه عاقلان پی فاسد همی‌کنند بافسد
وزیر بر زبر تخت زر نهاده نهالیمن ستم‌زده از خاک کرده مضجع و مرقد
من از گرسنگی اندر فغان وزیر ز سیریهمیشه بحر مرا هست جزر و بحر ورامد
همیشه تا عرب از شعر و لحن تازه سرایدسرود روح فزا چون عقود لعل منضد
به ذکر خیمه و نادی به شوق روضه وادیبه عشق طاعن و حادی به یاد ناقه و مربد
گهی به وصف منازل، گهی به صوت جلاجلگهی به داره جلجل، گهی به برقه ثهمد
قضا به بام تو کوبد لوای دولت و شوکتقدر به نام تو خواند کتاب مفخر و سودد
قمر به بزم تو چاکر زحل به کاخ تو مجمرز شمس بر سرت انسر ز امْس خوب‌ترت غد
امیری این سخنان را نثار کرد چو گوهربه بار فرخ موسی بن جعفر بن محمد