گنج

شمارهٔ ۵۹ - قصیده فکاهی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اد۲۵ بیت
دوش از برای خدمت خان عزیز رادسوی عزیز باد براندم به قلب شاد
ماندم دو شب در آنجا یارب تو آگهیبر من در آن زمین چه خوشی‌ها که روی داد
خرم صباح بود مرا شادمان مسافیروز همچو بهمن و فرخ چو کیقباد
بعد از دو روز خواستم از بارگاه اوتابم عنان به خدمت سلطان پاک‌زاد
گفتم به خان والا کای خان محترمهمواره عمر و دولت تو پایدار باد
دستوری از تو خواهم که باره‌ایبر من دهی ستبر چو ابر و روان چو باد
تا من بر او نشینم چون کوه بر زمینیا همچو تخت کاووس اندر فراز باد
فرمود اسب من که جمام است و تا به حالگردن نداده است به زنجیر انقیاد
گفتم درازگوشی اگر مرحمت شوداز همت بلند تو یابم من این مراد
گفتا پیاده باش روان ای عزیز مناندر سخن زیاد نبایست طول داد
گفتم که ای جناب کهین بندهٔ ترازین بیش بود بر کرم و لطفت اعتماد
هرگز گمان نداشتم ای سرور عزیزهرگز گمان نداشتم ای سید جواد
کز خدمتت پیاده رود کمترین رهیدر حضرتت فکار شود کمترین عباد
فرمود یک خری ز حسین ابن محسن استزین سان خری که دیدهٔ گردون نداشت یاد
از تار عنکبوت سمش بر زمین ستونوز تیر خارپشت دمش بر فلک عماد
دو چشم مست داشت چو آهوی دشت چیندو گوش راست داشت چو اهلیل قوم عاد
فی الفور رفت خادم و آورد این حمارگفتم بر او سوار شوم هرچه بادباد
من پا بر او نهادم و از پا نهادنموجدش ز سر برآمد و فریادش از نهاد
گفتم چرا به راه نیایی تو ای الاغگفتا ز بس که رفتم شد پیز بم گشاد
گفتم مگر تو کوری گفتا مگر تو هممانند بنده کوری است سست اعتقاد
گفتم اگرچه ما و تو با هم مقابلیمفرق من و تو چیست ایا کهنه اوستاد
جنباند گوش چپ حرکت داد گوش راستدم راست کرد و پای عقب پیشتر نهاد
آواز برکشید و به آوازهٔ بلندبرخواند این دو شعر به آهنگ عدل و داد
کای بی‌خرد تو کوری و من کور و سخت‌کورتو کور باکمالی و من کور بی‌سواد
برجستم و عصاش گرفتم چو قائدانتا برکشم ز مهر به سوی غیاث باد