گنج

شمارهٔ ۵۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اید۱۹ بیت
برادران به جهان اعتمادکی شایدکه می‌بکاهد شادی و غم بیفزاید
زمین عمارت خاک است پی نهاده بر آببنای خاک چو بر آب شد کجا پاید
بقا ز نام طلب نی ز عمر تا نشوینظیر آنکه به گز ماهتاب پیماید
بر این ودیعه که بخشدت آسمان کبودمبند دل که شبی این ودیعه برباید
بیا و در پی آسایش عزیزان کوشکه در زمانه کسی جاودان نیاساید
شب تو حامل مرگ است و لاجرم یک روززنی که حامله شد بچه را همی زاید
درون خاک بخسبد چو زر در آخر کارشهی که افسر زرین بر آسمان ساید
بشد برادر ما ای دریغ در دل خاکبه سوگواری وی خون گریستن باید
روان فرخ آن محترم چو سر تا پاز نور بود به بنگاه نور بگراید
درود باید بر وی نثار کردن از آنکدرود ما چو رود نور او فرود آید
امیدوار چنانم ز کردگار بزرگکه زنگ غم ز دل این گروه بزداید
ز خاک و سنگ اساسی نهاده در گیتیکه سنگ و خاک مر او را به صدق بستاید
بنان معتقدش خاره را کند بلوردهان منکر او سنگ خاره می‌خاید
بخوان به نکتهٔ توحید سِرّ الا اللهکه رمزهای نهان را صریح بنماید
الف به شکل عمود است و لام الف پرگاردو لام سطح و ز ها گونیا پدید آید
که چون خدای ببندد دری ز حکمت خویشبه روی بنده دو صد در ز فضل بگشاید
تو همچو سروی و حق باغبان چه خواهی کردکه اره گیرد و شاخ ترا بپیراید
تو خشت خام و خدا اوستاد خانه طرازمکن درنگ بنه سر کجا که فرماید
رواق بیستن چرخ لاجوردی راگهی به مشک سیه گه به زر بینداید