شمارهٔ ۱۹ - چکامه آفتاب
چند سائی زر بر این پیروزه طاق ای آفتابچند بیزی سیم بر نیلی رواق ای آفتاب
ما سوی الله را توئی هم دایه هم مادر پدرهم چراغ دیده هم شمع وثاق ای آفتاب
شهسوار توسن برقی و تازی بر سپهرچون شه لولاک بر پشت براق ای آفتاب
کعبه را مانی که بر گرد تو بینم در طوافدخترانی گلعذار و سیم ساق ای آفتاب
دخترانت را ز خود رانی و اندر دایرهمیداوانیشان چو اسبان در سباق ای آفتاب
گوئی از فج عمیق آیند در بیت العتیقدرگه تشریق بر خیل عتاق ای آفتاب
زار و سرگردان همی گردند گردت روز و شبوز تو مهجورند چون فرزند عاق ای آفتاب
دختران داری که با ایشان ندارد هیچکسجرات وصل و سر پرس و عناق ای آفتاب
یا نبوده است این عروسان را به گیتی هیچ شوییا که شوهرشان همی داده طلاق ای آفتاب
از در بی خانمانی در جهان آواره اندبی کفاف و بی جهیز و بی صداق ای آفتاب
راستی این دختران یکسر سر بی پیکرندگشته آویزان بر این پیروزه طاق ای آفتاب
هر که این سرهای بی تن بنگرد یاد آیدشمیوه شاخ درخت و اقواق ای آفتاب
زهره و برجیس همچون امهات المؤمنیننیز کیوان هست چون ذات النطاق ای آفتاب
آن عطارد چون علاء الحضر می بر لوح وحیمینگارد ز انفطار و ز انشقاق ای آفتاب
ارض چون افرشته کش حق سرشت از برف و نارتنش لرزان دل کباب از احتراق ای آفتاب
مه بطافش چون یکی آیینه کز نور تو گشتگه هلال و گاه بدر و گه محاق ای آفتاب
کوههای آتش افشان چون دل عاشق ز هجرسر زند او راز اصداع و شقاق ای آفتاب
نیز مریخ است همچون نوعروسی گلعذارمحفلش گلگون ز گلرویان و شاق ای آفتاب
تابد اورانوس و نپتون هر یکی با چند ماهچون ملایک را بکف کاساء دهاق ای آفتاب
دیده کی دارد مجال استراق آنجا که نیستسمع را هرگز مجال استراق ای آفتاب
در شگفتم من که از وصل تو این رعنا بتانمحترز هستند با این اشتیاق ای آفتاب
اشتیاق و احتراز ایدون به یکجا از کجاگشته پیدا حیرتم زین جفت و طاق ای آفتاب
با جریده آفتاب این راز پیش آرم از آنکهست صادر را ز مصدر اشتقاق ای آفتاب
تو همانا مصدری وان روزنامه صادر استهم ازین رو با تو دارد التحاق ای آفتاب
زین سپس بر وی خطاب آرم که دانم مر تو راهست با وی اتحاد و اتفاق ای آفتاب
ای سیاقت نیک و سبکت فرخ از من بیکرانآفرین بادت بر آن سبک و سیاق ای آفتاب
محرم اسرار خلقی کاشف آیات ملکنیست در قولت گزاف و اختلاق ای آفتاب
خامه ات هر خام نادان را بجوشاند ز پندمنطقت باشد سعادت را نطاق ای آفتاب
این معما را ز هم بشکاف و زین معنی مراشادمان کن قلب و شیرین کن مذاق ای آفتاب
اندهی اندر دلم باشد که از تشویر آندر جگر خون در گلو دارم خناق ای آفتاب
نیشتر دارم درون سینه و چشم و جگرهمچو مستسقی که در ثرب و صفاق ای آفتاب
روزگار اندر عراقم خواند و بدبختانه بردسوی نیشابور و سمنان از عراق ای آفتاب
هم ز سمنان برد در ساوجبلاغم تا کندبسته در زنجیر تکلیفات شاق ای آفتاب
خاطرم با عیش همچون خضر با موسی ز خشماز جگر زد نعره ی هذا فراق ای آفتاب
کاشکی زان پیش کایم در وجود از مام دهریافتی زهدان گیتی اختناق ای آفتاب
گر ز مصحف آیه لما تجلی ربهخوانده ای تا آیه لما افاق ای آفتاب
من یکی طورم که از حب الوطن پر نور شدوز شراره غیظ دارد احتراق ای آفتاب
من بیاران در وفاقستم ولی یاران منهیچکاریشان نباشد جز نفاق ای آفتاب
من به غم دست و گریبانم ولیکن همرهانبا مراد خویش دارند اعتناق ای آفتاب
هر چه سایم جبهه اندر خاک ایشان بر زمیننشنوم جز گفتهٔ ک . . . رم به طاق ای آفتاب
نالهام بر طاق گردون شد ازیرا بیشمرهست تحمیلات من مالایطاق ای آفتاب
گفت در قرآن یساق المجرمون فی النار لیکگشته بی جرمی مرا دوزخ مساق ای آفتاب
محرز است این نکته کاندر نزد ارباب الدولنیست برهانی قوی تر از چماق ای آفتاب
هر که این برهان ندارد در تحاکم بی گزافیابد اندر جمع محکومان لحاق ای آفتاب
قاسم الارزاقم اندر قاسم آباد از قضابسته باب رزق و راه ارتزاق ای آفتاب
مسکنی دارم بسان خانه مجنون خرابنه فضا دارد نه در دارد نه طاق ای آفتاب
خاک می بیزد به تابستان ز بامش بر سرمبرف می بارد به دی مه بر وثاق ای آفتاب
عنکبوت و عقربش چون پیرهن چسبد بتنمار چون زنجیر می پیچد بساق ای آفتاب
هفت مه بی ماهواره مانده در بیغوله ایاز عطش بریان ز جوع اندر فواق ای آفتاب
جامه ی زفت و سطبر از رشک و رشمیز و شپشیافته بر سطح جلدم التصاق ای آفتاب
این قبا بر قامتم کوتاه و تنگ و نارسا استهمچو پیراهان عوج بن عناق ای آفتاب
آسمان با خاک یکسان کرده بیت العدل راتا طرازد از گلش بیت البزاق ای آفتاب
چار مادر خود تو پنداری ز من بیگانه اندهفت آباء نیز کردستند عاق ای آفتاب
گر نباشم گربه سان با خادم خود چاپلوسمیشود چون شیر بر رویم براق ای آفتاب
هر زمان گوید به ترکی «یدی ای در گز میشملوت و چیلپاق باش آچق بالین ایاق » ای آفتاب
نه پلاسم وار نه یورغان نه متکا نه توشکنه خوراکم وار نه پالتار نه یاتاق ای آفتاب
نه یمورطه گورمیشم نه ات نه حلوا نه پلونه هریسه یمیشم نه قیقناق ای آفتاب
قارنمی دولدورمیشم موتدن شلمدن یارمه دنغاز ایاغی دن کلمدن اسپناق ای آفتاب
لولئین خواهم همی گوید که «ایندی چخمشن »آب خواهم گویدم «ایچدون بیاق » ای آفتاب
ای عجب شد جای من در قعر هفتم خاکدانجای بد خواهم، بر از هشتم طباق ای آفتاب
کاسته از عرض تن افزوده بر طولم ز ضعفچون خط مستوفیان اندر سیاق ای آفتاب
چرخ چون مرد بدیعی بی مراعات نظیرهست با من در تضادی بی طباق ای آفتاب
روزگارم را که همچون ارده شیرین بود و خوشترش و تاری کرد چون آش سماق ای آفتاب
لیس لی فی الارض غیرالله وال او ولیلیس لی فی الدهر غیرالله واق » ای آفتاب
یا رقیبانی که می نازند بر دنیا بگومالکم فان و ما لله باق » ای آفتاب