گنج

شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلع

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: اب۳۳ بیت
کای شه والاگهر وی مه مالکرقابای پدر نامجوی ای ملک کامیاب
از من و مریخ جو باقی این گفتگومسئله از ما بپرس گمشده از ما بیاب
ما بزمین اقربیم آگه از این مطلبیمهمدو و هم مشربیم همسفر و همرکاب
گرچه زمین از تو زاد وز تو بپای ایستادسخت شگفت اوفتاد مسئله خاک و آب
من طمع آدمی دیده ام اندر زمیهیچ ندارد کمی از کرم بوتراب
جنس بشر بسکه پست سیم و زرش دیده بستکله اش از بنگ مست عقل پریش از شراب
بسکه فرومایه است دشمن همسایه استجهل ورا دایه است فتنه و شرمام و باب
خاطر آسوده را هیچ نجوید قرارحرمت همساده را هیچ نداند نصاب
نی دل خود نرم کرد نی ز کس آزرم کردنی ز خدا شرم کرد نی ز خطا اجتناب
ز خرس و روباه و گرگ همی کند پشم و پوستز پیله و عنکبوت همی بدزدد لعاب
پادشهانشان بخاک سکه چو بر زر زنندروی گدایان ز بیم گردد چون زر ناب
شاهد دولت چو کرد دست در آغوش کسبر رخ و گیسو کند خون شهیدان خضاب
زهر چو این قصه خواند مهر بدو گفت زهلوحش از این گفتگو احسنت از این خطاب
آنچه سرودی یقین هست به صحت قرینلیک شد اندر زمین دعوت ما مستجاب
آدمیان ابلهند یکسره دور از رهندهیچ ندیدم دهند فرق گناه از ثواب
گر به اروپا روی بنگری آنجا عیانشوکت کیخسروی حشمت افراسیاب
مردم آن سرزمین یکسره خورد و بزرگبنده و آزاد و شاه مرد و زن وشیخ و شاب
از پی تسخیر ملک پا به رکاب اندرندریخته خون کسان روز و شب اندر رکاب
در پلتیک زمین غرقه چنان کز فلکبی خبرند ار شود گنبد گردون خراب
حال اروپ این شده است لیک بود آسیانزد شهان اروپ چو دانه در آسیاب
چین چو یکی زنده پیل بریده خرطوم و گوشهند چو شیری کز آن شکسته چنگال و ناب
ژاپن روئینه تن کرده قبا پیرهنتاخت بر او بومهن ساخت بلادش خراب
کشور ایران که بود حد طبیعی آناز بر شط العرب تا چمن فاریاب
تاخت بریتانیا از حد عمان برونروس ز رود ارس ترک ز دشت زهاب
لیک از آن پس که شد بدر رخش در محاقرفته ز سلخ مشیب سوی هلال شباب
پارلمانی کنون گشته در آنجا بپایکز اثرش شد پدید شور و شر و انقلاب
شور وکالت ز بس بر سر مردم فتادیکسره افتاده اند از خورش و نوش و خواب
هر یکی از گوشه ای رفته پی توشه ایدر طلب خوشه ای رانده خر اندر خلاب
به محفل آراستن چاره ز هم خواستنفزودن و کاستن سیم و زر و جاه و آب
ساختن بزم سور رای گرفتن به زوردوستی اندر حضور دشمنی اندر غیاب
گردن هم بشکنند ریشه هم بر کنندبر کتف هم زنند در سر این انتخاب
نیست کسی را مجال تا سوی ما بنگردکامده اند از هنر عاری و صفرالوطاب
چون سخن اینجا رسید جمله بپا خواستندکنگره برج دلو ریخت ز هم شد خراب