شمارهٔ ۱۷ - کنگره آسمان در برج دلو
شامگهی کز افق گشت نهان آفتابپرده زرین گرفت مهر ز نیلی قباب
از علم لاجورد پرچم زرین گسستخیمه و خرگاه شب بست به مشکین طناب
شام سه شنبه که بود آخر ماه صفرچتر شب نیلگون تیره چو پر غراب
رفته ز بعد هزار سیصد و سی و دو سالاز سنه هجرت احمد ختمی مآب
پرده نشینان چرخ رقص کنان آمدندبر سر بازار و کوی بی کله و بی نقاب
خواجه اختر شناس رفت سحرگه به بامسینه پر از نور علم سر تهی از خمر خواب
منظرة الشمس را با عدسیهای اوکرد سوی آسمان صفحه گشود از کتاب
وزن کواکب شمرد جمله به میزان فکرفاصله و قربشان کرد به دقت حساب
یافت زحل را که داشت دو منطقه بر میانساخته از هشت مه نور و فروغ اکتساب
گفتی آورده هشت مجمر زرین که کشتمجمره زرد هشت خاموش از التهاب
چار مه مشتری بر مثل چار شمعبر طبق لاجورد در لگن زر ناب
ذات الکرسی خطیب چو عیسی اندر صلیبپنجه کف الخضیب چو مریم از خون خضاب
ساخته یکسر نجوم از لهب و از رجومدر فلک خود هجوم بهر ذهاب و ایاب
چرخ سیه پیرهن دوخت پرندی به تنریخت بر او از پرن گوهر و دُر خوشاب
محفل شورای چرخ ساخته در برج دلوگشته کواکب در آن گرم سئوال و جواب
دو نیر، و یک دبیر، دو سعد روشن ضمیرزهره و برجیس و تیر پیش مه و آفتاب
تیر در این کنفرانس خط دبیری گرفتمهر درخشان رئیس ماهش نائب مناب
زهره به آهنک نغز رابط محفل شدهمشتری افکنده پهن مسند فصل الخطاب
مهر درخشان به تیر گفت چه داری خبراز زمی و اهل آن وآدمی و خاک و آب
تیر کشید از بغل دفتر سیمین و زودپیشنهادی که داشت خواند به صد آب و تاب
گفت به ظاهر زمین در نظر ما بودگوهری از خاک و آب یا لمعان سر آب
لیک چو خوش بنگری نیست چنین بلکه هستمذبحهای از ادیم مهلکهای از تراب
آدمی اندر زمین بوالعجبی آیتی استهرکه در او دیده گفت هذا شئی عجاب
از ستم و جور وی جان نبرد هیچ شئیبگسلد از گور پی برکند از شیر ناب
در قلل کوهسار پلنگ از او خسته جاندر شکم رودبار نهنگ ز او دلکباب
خشک و تر اندر بلا دشت و در اندر عنابحر و بر اندر عزا جانور اندر عذاب
اسبی دارد روان ساخته در زیر رانبرق و بخارش عنان آهن و آتش رکاب
هر دم شکلی کند گونه این اسب راتا به دگرگونه شکل گردد از آن کامیاب
در ره باریک و سخت سازد از او نردباندر شب تاریک و تار آرد از آن ماهتاب
گه شده غواصهاش در دل یم بیدرنگگه شده طیارهاش سوی هوا با شتاب
گاه گرامافنی کرده پی حبس صوتگه تلفن ساخته بهر بیان و خطاب
سکه آهن به خاک چو سکه بر سیم و زرفلک مسلح در آب جلوه کند چون حباب
آدمی از حدس و رجم کرده نظر سوی نجموزن وی و ثقل و حجم ساخته یکسر حساب
دورهٔ اقمارها وادی و کهسارهاجدول و انهارها کرده رقم در کتاب
کار زمین ساخته قائم و پرداختهپس سوی ما تاخته خاکی بی فر و آب
ساخته گردونهای چتر دگرگونهایگنبد وارونهای بسته به چرخ و طناب
گاه چو مرغ از نشیب پره زند بر هواگاه چو باد از فراز حمله کند بر سحاب
چون از عطارد شنید نیر اعظم حدیثجمله کواکب شدند در قلق و اضطراب
زهره به برجیس گفت گرد نشین کآدمیسطح تو خواهد نمود مرتع خیل و دواب
ماه به ناهید گفت الحذر از این رقیبسوی تو خواهد کشید صارم کین از قراب
تیر به خورشید گفت الحذر از این رقیبکز تو برآرد دمار ای شه مالک رقاب
وا عجبا کآدمی در پی آن اوفتادکاید و بر ما کند بی خبری فتح باب
باید نظاره کرد درد گران چاره کردزآنکه بشر پاره کرد پرده شرم و حجاب
روی بشر هرکه دید بویش هر کس شنیدتا به قیامت کشید محنت و رنج و عذاب
مهر چو این برشنفت چهره ترش کرد و گفتبس کن و کوتاه گیر قصه دور از صواب
خاک طفیل من است خادم خیل من استعاصم ذیل من است آدم خاک انتساب
گر ز می تیره رنگ خیره سرآید به جنگبردَرَمش با خدنگ بسوزمش ز التهاب
تیر چو این برشنید پرده به رخ برکشیدجای تکلم ندید گشت به تندی مجاب
زهره برافروخت چهر خواست اجازت ز مهرساخت به طاق سپهر این غزل اندر رباب