گنج

شمارهٔ ۲۰

سپیده دم چو در آغاز سال و ماه عربگرفت مار سیه مهره سپید بلب
یکی سیه قصب داشت گیتی اندر بردریده گشت گریبان آن سیاه قصب
سپیده خیمه سیمین فراشت بر کهسارز هم گسست طناب سیاه خیمه شب
طلایه سپه آفتاب راند از پیشستارگان بگرفتند جمله راه هرب
کشید گفتی با گاز آهنین خورشیدز طاق گنبد پیروزه میخهای ذهب
گرفت پروین راه از فراز سوی نشیبز تاک گفتی چیدند خوشهای عنب
نظاره کردم آن مرئة المسلسله راکه داشت دست بزنجیر و تن اسیر تعب
چو ذات کرسی می رفت بر فراز سریربدست یاره و از سیم طوق در غبغب
بنات نعش که در گرد قطب بودندینشسته چون بگه غزل دختران عرب
چنان شدند پریشان که لشکر سلجوقز رایت مغولان شد پریش اینت عجب
افق چو بحر محیط و مجره نهر روانکه آب نهر بدریا فرو شود ز مصب
سمآء مبنی مانند صفحه سیمینبر آن سطور و حروف سطور آن معرب
بشست ز آب طلا آن سطور را خورشیدچو اوستادان الواح طفل در مکتب
تمام خلق در این روز رنگ شب پوشندچه شد که جامه بهمرنگ روز پوشد شب
همه سپید سلب را سیه پلاس کندفلک پلاس سیه را کند سپیده سلب
برفت کله انجم درون صیره غربز کوهسار چو جنباند گرگ خیره ذنب
همی تو گفتی جوقی کبوتران بپریدز برج سیمین از بازی آتشین مخلب
فتاد زهره ز اورنگ آبنوش به خاکشکست چنگش در چنگ و نایش اندر لب
تو گوئی افتاد اندر قموص از سر تختصفیه زوج نبی دخت حی بن اخطب
بدست چرخ یکی تیغ آتشین دیدمچو ذوالفقار علی روز کشتن مرجب
چنینه روزی کز بامداد تا به غروببگوش خلق ز گردون رسید بانگ طرب
مرا رسید بشارت ز منهیان سرایکه کرده اینک میر خدایگانت طلب
ستوده خصلت فرخنده فرامیر نظامجهان فضل و هنر آسمان عقل و ادب
از این بشارت از جای جستمی چونانکه برق بینی از مطلع و صبا ز مهب
همی گرفتم در دست خامه و دفترهمی کشیدم در پای موزه و جورب
کجا که درگه آن آفتاب رخشان بودهمی بسودم و بوسیدمی دو روی و دولب
امیر اعظم فرمود مر مرا باریکه ای تو راکب و دانش ترا بهین مرکب
منت همیدون خواندم بیار تا گویمسماع را چه مقام و نشاط را چه سبب
بروز غره سال عرب دمیده مهینه چون هلال محرم نه چون مه نخشب
ز شوق عزت تابنده شد یکی خورشیدبه چرخ نصرت رخشنده شد یکی کوکب
بلند اختری از آسمان مجد و کمالطلوع کرد ز تأیید و لطف حضرت رب
پدرش والا نواب نصرت الدولهکه از نژاد شهانش بود تبار و نسب
خجسته مادر او عزت الملوک بودیکی فریشته از دودمان جاه و حسب
چراغ و چشم ولیعهد پادشاه عجمملک مظفر دین مهتر از ملوک عرب
کریمه ی خود بر این کریم داد از آنکهمیشه ابعد ممنوع باشد از اقرب
از آن سپرد که این گوهر درخشندهپدید آید با یک جهان کمال و ادب
چو لؤلؤئی که پدیدار گردد از دو صدفچو فضه که نمودار آید از دو ذهب
خجسته زاد پسر از چنین پدر مادرستوده آید مولود از چنین ام و اب
بدین طراوت خیزد ازین دو دریا دربدین حلاوت ریزد ازین دو نخله رطب
ازین دو شاخ بدین خرمی برآید برگازین دو باغ بدین تازگی بروید حب
خجسته مادرش اما خجسته تر پدرشپدرش نیک نجیب است و مادرش انجب
ز هر دو سوی شریف و ز هر دو سوی عزیزز هر دو سوی کریم و ز هر دو سو اطیب
چنین پسر شد در خورد اسب و تیغ و سپهچنین پسر شد شایان اسم و رسم و لقب
پی چراغان در مولد چنین مولودبروز روشن آبستن است شب همه شب
مگر ندیدی آن صبحدم که زاد زمامفروخت گردون شمعی ز عنبر اشهب
خدایگانا ای آنکه تیغ احدب تونموده پشت فلک را براستی احدب
مبارزان و دلیران روزگار تمامبنام تیغ تو خوانند در خطوب خطب
نسیم خویت آذر بتازه ترعود استشرار خشمت آتش به خشکتر ز حطب
ز پای تا سر اگر لطف و رحمتی نه شگفتکه از ملک همه مهر آید و ز دیو غضب
بدل رحیمت عفو خدای راست دلیلکف کریمت رزق عباد راست سبب
ز همت تو شود حرص بود لامه تمامز نعمت تو شود سیر دیده اشعب
گفت طبیبی درمان فرست و درد شناسکه شد خزانه والا بر این طبیب مطب
عدوی تو سر انگشت آنچنان خایدکه پشت و پهلو خارند اشتران جرب
به لشکر تو ز بس پاکدامنند توانسپرد دختر دوشیزه بر جوان عزب
تو حکمرانی ما بین اوس با خزرجتو صلح دانی با جنگ بکر با تغلب
خلاف رای تو ممنوع شد بهر ملتقبول امر تو محتوم شد بهر مذهب
هزار سال بزی تا هزار سال منتهزار مدح سرایم چو جر دل وقعنب
گهی بمال کنم تهنیت گه از فرزندگهی به جاه کنم تهنیت گه از منصب
بویژه روز چنین تهنیت بدین مولودسرایمت به سرور و ستایمت به طرب
تبارک الله ازین شاهزاده فرخکزو فتاده بسطح زمانه شور و شعب
مبین به خردیش ایدر که جذوه ای ز آتشبیک دقیقه زند بر فراز چرخ لهب
چو کوکبی است که در چشم ما نماید خردولی بگردون کی خرد باشدی کوکب
الا چو عشق جمیل است بر بثینه همیالا چو باشد مهر شریح بر زینب
چو زلف معشوق اندر تن عدویت تابچو جان عاشق در جسم دشمنانت تب
همی به جام موالیت نوش از زنبورهمی بجان اعادیت نیش از عقرب
یکی همیشه سزاوار مدح و نعت و سپاسیکی هماره گرفتار شتم و لعنت و سب