گنج

شمارهٔ ۱۴۳

قصه گیسوی لعبتان طرازیاز شب یلدا فزوده شد به درازی
عمر گرانمایه ای دریغ تلف شددر خم گیسوی لعبتان طرازی
درد و دریغا که عاشقان وطن راعشق حقیقی، بدل شده به مجازی
ما به سر زلف یار، بسته دل و خصمبسته دو بازویمان به حیلت و بازی
ای پسر نازین شوخ که باشدمادرت از پارسی پدرت ز تازی
مادر تو دخت شهریار کیانیو آن پدرت پور پیشوای حجازی
عمت گند آوران مکی و شامیخالت دانشوران طوسی و رازی
گلشن توحید را خجسته نهالیگله تائید را یگانه نهازی
پیشه تو مردمی و مردی رادیکار تو دشمن کشی و دوست نوازی
الحق با این نژاد و پروز و هنجارشاید اگر بر مه و ستاره بنازی
لیک یکی راز با تو دارم و بایدگوش دهی نیک ز آنکه محرم رازی
از تو شگفت آیدم بسی که بدین نازپیش لئیمان چرا چو اهل نیازی
بر در دونان بری نیاز ولی خودتا به کمر غرق مال و نعمت و نازی
کعبه تو آباد کرده بودی و اینکرو به کلیسا ستاده بهر نمازی
چشمت بی پرده شد چو دیده صرعیرویت بی آبرو چو چهره آزی
خشک و تهی شد سرت مگر تو کدوئیخام و دو تو شد دلت مگر تو پیازی
چون شدت ای مهر زرفشان که درین روزهر دم چون زر درون بوته گدازی
گاه چو در استخوان شکسته ز سنگیگاه چو زر جان و تن دریده ز گازی
خود تو نه آنی که بودی از رخ و بالاشهره ی گیتی به دلکشی و برازی
تا به ختا سیر کردی از در ایرانبا هنر و علم در خط متوازی
از چه در این باغ ای درخت برومندمیوه نیاری به بار و قد نفرازی
از چه درین پهنه ای دلیر دلاورتیغ نگیری بدست و اسب نتازی
گر عجب است از گراز دعوی شیریاعجب باشد ز شیر بیشه گرازی
خصم و رقیب از نشیب رو به فرازندتو به نشیب ای عجب دوان ز فرازی
چاره بیچارگان تو بودی و امروزدرد دل خود به هیچ چاره نسازی
دزد به کاخ تو اندر است و تو ابلهخفته به غفلت درون بستر نازی
دیده بدیدار و دست در خم زلفیلب به قدح گوش بر ترانه سازی
قهقهه کبک نر نیوش و بخونشپنجه فرو کن نه کم ز طغرل و بازی
رخت به غارت شدت کلاه به یغماتو پی پیرایه و سجاف و طرازی
خفته عروست بر رقیب و تو غافلدر پی تقدیم سور و حمل جهازی
بی خبر از آن عروس شوخ شگرفیشیفته بر این عجوز زشت چغازی
خیرگی و تیرگی رها کن از ایراکبا دل بیدار و با دو دیده بازی
بایدت اندر مصاف دشمن خونخوارباشی هشیار کار و زهره نبازی
تیر چو بارد سهام زرین باریتیغ چو یازد حسام خونین یازی
ای پسر بی گناه و کودک مسکینچند درین نار تفته سوزی و سازی
غم مخور اینک که پایمرد تو باشدحامی اسلام شه مظفر غازی
بار خدائی که بر زمانه صلا زداز در بخشندگی و بنده نوازی