شمارهٔ ۱۳۵ - در تسلیت فرماید
نگار من تن سیمین خود برخت سیاهچنان نهفته که در تیره شب چهارده ماه
سیاه پوشید آن گلعداز و روز مراز سوگواری خود کرد همچو شام سیاه
برفت چشمه حیوان درون تاریکینهاد لاله نعمان ز مشک سوده کلاه
شخود چهره بناخن گشود خون ز دو چشمگسست موی و پریشان نمود زلف دو تاه
همی پراکنده از هر دو جزع مرواریدهمی دمید برخسار همچو آینه آه
ایا گزیده ترین دخت شهریار عجمکه شد نژاد تو از خسروان والا جاه
توئی نبیره طهماسب شاه کیوان قدرتوئی نواده خاقان و سبط نادر شاه
تو شاد داری خرم روان پاک نیاتو زنده کردی نام پدرت طاب ثراه
نشان حشمت تو ظاهر است در آفاقحدیث عصمت تو سایر است در افواه
سخا و جود به ابر کف تو بسته امیدکمال و فضل بخاک در تو جسته پناه
ببارگاه تو بهرام و تیر بسته میانبخاک راه تو برجیس و مهر سوده جباه
به پیش قصر کمالت فلک نیارد پایدرون کاخ عفافت ملک نیابد راه
ز هوش و فضل و فروغ و فر و کمال تو تافتبچرخ مشتری و تیر و مهر و زهره و ماه
بدان مثابه بلند است دامنت که مدامز دامن تو بود دست آسمان کوتاه
از آنکه چرخ نهم برترین مقام وی استکه چاکران تو را شد فروترین خرگاه
گر آفتاب شود فی المثل بچرخ نهمکجا تواند کردن بسایه تو نگاه
ز تو ببالد برقع برایت و به نگینز تو بنازد معجر بافسر و به کلاه
بحضرت تو حدیثی فرا برم که بودخدای عز وجل مرمرا بصدق گواه
به پیش چون تو حکیمی که راز دل داندمنافقی نکنم لا اله الا الله
بدان رسول که آمد ستوده در گیتیبدان خدای که باشد منزه از اشباه
بدان اراده که بر سلب و نفی من قادربدان ضمیر که از هست و بود من آگاه
کز این مصیبت عظمی که دستبرد قضابدوستان تو آورده از ستم ناگاه
بسان ساغر مستان دلم پر از خون استچو طره صنمان قامتم شدست دو تاه
چو ابر خون ز بصر باری و نمیدانیکه جان ما را در بحر قلزم است شباه
ولی چه چاره که این باده را از این ساقیبطوع اگر نستانی دهند با اکراه
نه کس ببندد این رخنه را بدست هنرنه کس گشاید این قلعه را بزور سپاه
نگویمت که در این غم مپوش رخت سیهکه کعبه ای تو و زیبد بکعبه رخت سیاه
خدای را مفشان خون دیده بر دامانکه دامن تو نیالوده بر بهیچ گناه
مریز اشک و مخور غم در این مصیبت سختمدار تاب و مکن تب در این غم جانکاه
بطوع خاطر تسلیم شو بامر قضاز روی صدق رضا ده بدانچه خواست اله
چو وقت در گذر آید چه یکنفس چه هزارچو دور عمر بسر شد چه پنج و چه پنجاه
زمانه یار نگردد بزور بازوی عقلگذشته باز نیاید بسوک و ناله و آه
تن فسرده دلخستگان نژند مکندل رمیده وابستگان شکسته مخواه
گر این کلام مرا گوش کردی از سر مهریکی حدیث دگر آرم اندرین درگاه
بهمت تو که برتر از آسمان بلندبدامن تو که شد دست چرخ از آن کوتاه
که گر در آب کنی غرقه حاضرم بالطوعوگر در آتش گوئی روم بلا اکراه
بخاکپای تو دارد تن فسرده نیازبر آستان تو دارد دل رمیده پناه
سرم بطوق تو یک گردن است و صد زنجیردلم بدست تو یک کشته و هزار سپاه
چو در کف تو بود کار دل تو خود دانیباوج ماه رسان یا بیفکن اندر چاه
کنون بپای خود آمد بدامت این نخجیرگرش توانی در بند خویش داشت نگاه
شکار شیر کن ای جان اگر چه میدانمکه در کمند تو شیر ژیان شود روباه
الا چو گاه برآید ز ماه و ماه از سالالا چو روز برآید ز هفته هفته ز ماه
همیشه روز و شبت خوش ببامداد و غروبهماره سال و مهت نیک درگه و بیگاه