شمارهٔ ۱۳۴ - در ذم وزیر داخله
هر که می بینی تو برگرد وزیر داخلهدستک دزد است و در ظاهر شریک قافله
تا نباید قائم آل محمد بر سریرکس نداند چاره این دزد و دفع این دله
حوزه مالیه باشد و ادیی پر خوف و بیمجسته دیوان اندر آن از دام و گرگان از تله
بسکه جا تنگ است بر اهل قلم بالا زده استغرفه مستوفیان از آشیان چلچله
گر شنیدستی که اندر ملک ایران شد معاشمنشیان را از رسوم و شاعران را از صله
شاعر بیچاره شد مرحوم و منشی مانده استزنده با یک داستان دعوا و یکدفتر گله
دست هر یکشان بگاه قطع مرسوم و حقوقکرده با نیش قلم کاری ک تیر حرمله
شد مواجب سقط در زهدان ولی حق القلمدر شکم مانده است محتاج دوای قابله
وز پی حق العمل معدوم و مستهلک شده استقوه معموله در تخت قوای عامله
مرکز عدلیه حمامی بود بی سقف و بامجای دلاکان در آن مشتی زنان حامله
اندرین حمام جمعی لات و لوت و خوار و زاردستها آماس کرده پایها پر آبله
جانشان در دست دلاکان آبستن چنانکجان مجنون زلف لیلی را اسیر سلسله
وجه در صندوق و اجزا را حوالت میشودقسط جدی و دلو و حوت اندر اسد یا سنبله
هرکه در مالیه شد مالیه اش تاراج رفتهرکه در عدلیه آمد خورد داغ باطله
هست در مالیه هر چیزی بجز اعطای حقهست در عدلیه هر چیزی بغیر از معدله
چون وزیر جنگ آید در سخن گوئی بودحکمرانی با رعایا پادشاهی با لله
در حضور وی گرت عرضی بود آهسته گویزآنکه آقا خسته شد دیگر ندارد حوصله
مشق قنبل فنگ را نیکو همیداند از آنکمعنی خمپاره در تعریب باشد قنبله
استراق سمع اگر سازد وزیر تلگرافجای حیرت نیست هرگز ای رفیق یکدله
زانکه شیطان وحی را بر اولیای خویشتنفرض داند گرچه باشد سیم مد بسمله
خارجی منصف تر است از این وزیر خارجهای پسر در عزل او هم رقص کن هم هلهله
زانکه در هر مسئله چون خر فرو ماند بگلیا بدست اجنبی کوشد بحل مسئله
بر معارف رقص کن زیرا که اعضایش بودفاطمه بی دندان ربابه کوره شاباجی شله
این وزیران کرده اندر مملکت کاری که کردبرق با خرمن، شرر با پنبه، گرگ اندر گله
نی عجم را آب باقی ماند اندر مشربهنه عرب را ماست برجا مانده اندر سومله
ملک را باید مهاجر کرد آزاد از ستمپست را باید مسافر داد زاد و راحله
اعتقاد بنده بر این است کاندر روزگاراز وزارت یا وکالت نیست بهتر مشغله
گر وزارت را نیابی سعی کن شاید شویمنشی کابینه فعال یا بن الفاعله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگراطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
دستشان چون نیش عقرب غرق زهر آبدارکامشان چون ناب افعی پر سموم قاتله
رنگ بدنامی، زدود، از رویشان نتوان اگراطلس گردون کتان خورشید گردد مصقله
بی کتابان با کتاب اندر سر هم میزندچون سگان بر لاشه خر مرده اندر مزبله
عیب دارالشرع را تشریح ننمایم از آنکنوع ضایع می شود بر می خورد بر سلسله
اینقدر گویم که از بس خارج از ره میرونددر جهنم هم نشاید رفت با این قافله
جنگ با قرآن کند خصمی بحیدر چون رودبر سر نی خرقه عثمان و دست نایله
مجلس شورای ملی جنگلی شد کاندر آنروبهان آزاد و خرگوشان خرسان یله
فرق بی دستار و همچون می کشان و عربدهپای بی جوراب و همچون حاجیان در هروله
چون بنطق آیند مردم کر شوند از همهمهچون ز جا خیزند اندر گیتی افتد زلزله
بهر تقطیع فعولن فاعلن مستفعلنآن یکی گشته و تد آن نفوس عاطله
دائما در مبحث الفاظ بی معنی شوندباعث تعطیل مقصود این نفوس عاطله
گر نباشند آن وزیران میشود کوته فسادور بمیرند این وکیلان میشود ارزان غله
جمله چون انگشتری در دست دیوان اندرندتابکی جان برادر پرتی از این مرحله
گردش ایشان به تحریکات غیر است ای پسربر مثال مهره شطرنج و نرد و طاوله
هرچه بینی از وکیلان لعن بر ابلیس کنز آنکه میباشد صغیران رادیت بر عاقله
در صف نظمیه رو کن تا ببینی فوج فوجصدهزاران دزد ماهرتر از مختار و دله
بر سر اموال سرقت رفته و خوان قمارگشته حاضر چون گدایان بر سر دیگ شله
بینی اندر هر بلد جوق پلیسان را چنانکمور در خرمن شپش در تن ملخ در سنبله
همچنین امنیه را بینی بهر منزل گهینیش بر تخم مسافر بند سازد چون مله
ای فکل در گردن و کت در تن و پوتین بپایبا خرام کبک در بر کرده رخت چلچله
تا بکی بوزینه سان بر عرشه منبر جهینطق چون بلبل کنی با گردنی چون بلبله
از تو و نطق و ز پوتین و کراوات و فکلجمله بیزاریم خواهی نطق کن خواهی گله
ای جهودان خاکتان بر سر که شد از قهر حقمن و سلوی تان مبدل بر جراد و قمله
آبی و امرودتان ازگیل و سنجد داد بارسیب و شفتالودتان شد زنجبیل و آمله
یاد باد آن ریش عنبربار و تنبان قصبیاد باد آن حبه زرتار و شلوار سله
یاد آن ار خالق رارا و چوخای برکیاد آن چاک قبا و آن تکمهای انگله
یاد دیگی دیگی و اسب قبل منقل ز پسیاد آن فراش و شاطر با چماق و مشعله
صحبت کابینه و کمیسیون را موقوف دارز آنکه ما را زین سخنها تنگ گردد حوصله
من عدوی میلیمترم دشمن میلیگرمخواستار شفع و وترم دوستار نافله
از کدو مدلب مجنبان پیش من خامش نشینیار من زادالمعاد است و صحیفه کامله
بارالها حرمت اسحق و اشموئیل وعیصحق یوحنا و ذوالکفل و شعیب و حنظله
این عدول المؤمنین را از سر ما دفع کنتا فروشد هر کسی جنسش بنرخ عادله