گنج

شمارهٔ ۱۳۳ - نکوهش نجدالسلطنه

در خراسان میرزا صدرای نجدالسلطنهکرده بیدادی که اندر گله گرگ گرسنه
گر خراسان جان برد از دست روس و انگلیسجان نخواهد برد از بیداد نجدالسلطنه
چارتن در چار موقع بی محابا بیدرنگطرفة العینی زند یک کاروان را یک تنه
نجدی اندر دفتر و زرگر بدشت شهریارطالش اندر جنگل و کرد خزل در گردنه
رستم دستان اگر با جوشن و خفتان و خودنزدش آید بازگردد روت و عور و برهنه
میرود در خوان دعوت همچو سیل از کوهسارمیگریزد از بر مهمان چو باد از روزنه
همچو او یغما نه قشقائی کند نه شهسونهمچنو غارت نه سنجابی کند نه زنگنه
خامه اش مانند تیر بوالحنوق اندر طفوفاشتها چون تیغ سیف الدوله اندر خر شنه
حرص از طبعش دمد چون برق از باران تیزآز از کلکش جهد چون آتش از آتش زنه
فرع بیش از اصل می بندد رسوم افزون ز جمعمالیات سال آتی خواهد از هذی السنه
رسم گیرد در دهات از کنگر و ریواس و قارچباج خواهد در بلوک از یوشن و از درمنه
چون بلوچ آید سوی ییلاق و کوه از گرمسیردر هوای ماست می چسبد بتخمش چون کنه
ور مگس در دوغش افتد روغنش را بالتماماز برای شوربای خود کشد با منگنه
کاشکی این گرگ پیش از خوردن اغنام خلقطعمه شیران نر گشتی به دشت ارژنه
غیر خود را دید نتواند ز رشک اما ببخلمثل خود را هم نخواهد دید جز در آینه
بوالعجب کاین پهلوان زیر نگاری چون فتدبر نمی خیزد ز جا با گرزهای دهمنه
روز و شب اندر خمار خمر و افیونست لیکوقت دزدی دیده اش آسوده از نوم و سنه
گرچه باشد کودن و گیج و زبان نافهم و گولچار گفتار مرادف یاد دارد ز السنه
از فرانسه دن موا از لفظ تازی اعطنیز انگلیسی گیومی از گفت ترکی ورمنه
صدر یا گم کرده پا تابه و پالان خویشبلکه خود را نیز گم کردی ز دور ازمنه
روزگار زن جلب پرور ترا از یاد بردفحش بی بی، قرقر بابا، و دشنام ننه
دخترت دارد یل و چادر نماز و قندرهخانمت پوشید پاچین و شلیته و نیمتنه
ملکیت پوتین شد و پا تابه ات شلوار گشتفقر و ذلت شد بدل بر احتشام و هیمنه
رو بجلگه دلگشا کن لعب سور و قنطرکمیگو و مهیاده خور با کالجوش و اشکنه
عارت اندر رگ نه، روی تخته افتد این جسدننگت اندر تن نه، زیر گل بماند این تنه
تو قبایت اطلس و بابات مانده بی کفنتو بهشتت مسکن و مامات مرد از مسکنه
رو شب آدینه صد من ترب خالص خیر کنبر سر صندوقه آن مؤمن و آن مؤمنه
شعر من زهر است و باشد در مزاجت سودمندسودمند آری بود مرکوفت را داراشکنه
تا ز قول پارسایان در کلام پارسیشوی خواهر یزنه باشد خواهر زن خوازنه
لعنت حق بر تو بادا جاودان چندانکه هستکرسی حق راسعه عرش الهی را زنه
زهرت اندر آب جاری آبت اندر دیدگاننی بناخن باد و اندر پلک چشمت ناخنه
تن بدارالخزیت اندر روح در دارالبوارسر بدارالدوله و پیکر بدارالسلطنه
این قصیدت را بدان بحر روی گفتم که گفترسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه