گنج

شمارهٔ ۱۳۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۱۶ بیت
مرا به روز غدیر آن پریوش دلخواهچشاند شربتی از جام وال من والاه
ز نور می به دلم پرتوی فروغ افکندکز او نبوده به جز پیر می‌فروش آگاه
شنیدم آنچه کلیم از درخت طور شنیدو یا بلیلهٔ اسری ز حق رسول الله
من از کشیدن می مست و اینت بوالعجبیکه بود ساغر باده از آن دو چشم سیاه
مرا به نیم نگاه آن چنان پریشان کردکه هوش خویش نیارستمی بداشت نگاه
زدم به همت پیر مغان به گردون پایچو بندگان ولیعهد آسمان خرگاه
بلند رتبه محمدعلی شه آنکه گزیدز خسروانش والا مظفرالدین شاه
بدو ببالد دیهیم و تخت و تیغ و نگینبدو بنازد اقبال و بخت و ملک و سپاه
حسود گو گله کم کن که نیست هر دستیسزای خاتم و نه هر سری سزای کلاه
نه هر درخت که روید ز خاک باشد سرونه هر ستاره که تابد به چرخ باشد ماه
یکی مقاله سرایم به صدق و می‌طلبمخدای عزوجل را در این مقاله گواه
که گر نباشد با طعم انگبین حنظلوگر نیارد رخسار لاله خشک گیاه
نه لاله را بود اصلا در این عمل تقصیرنه انگبین را باشد در این قضیه گناه
خدایگانا شاها تویی که چرخ بلندبه روز حادثه آرد به سایهٔ تو پناه
به دامنت نرسد دست آسمان زیراکه دامن تو بلند است و دست او کوتاه
امیدوار چنانم که سال عمرت بادهزار و سیصد و هشتاد و پنج در پنجاه