گنج

شمارهٔ ۱۲۷

آفتاب آمد سریر آسمان را پادشاهاختران همچون سپاهند و سپهسالار ماه
ماه اگر در شب نتابد کس ز نور اخترانکی تواند ساخت محفل کی تواند جست راه
گفت تهمورث که باشد شه شاهینی قویشهپرش میدان سپهسالار و چنگالش سپاه
نیز باشد ملک چون کشتی سپاهش بادبانناخدا آمد در این کشتی سپهسالار شاه
تکیه گاه کشتی اندر بحر شد بر بادبانلیک هوشی ناخدا بر بادبان شد تکیه گاه
گر نباشد بادبان کشتی فرو ماند ز سیرور نباشد ناخدا در آب نتواند شناه
این مثلها را بدان آوردمت کاری پدیدحجتی قاطع که در اثباتش ایزد شد گواه
مرد باید بهر کار ایدون نه کار از بهرمردهم کله باید برای سر نه سر بهر کلاه
کاروان را پیشوا باید کسی کاندر طریقصادق از سارق شناسد طرف راه از ژرف چاه
ورنه در بیغوله غول آن کاروان یغما کندیا شود در رود غرقه یا بچاه اندر تباه
در سپه باید سپهسالار کارآگاه خواستهم بدین سان ملک را باید وزیری نیکخواه
بی سپهسالار نتوان کار لشکر راست کردبی وزیر ایدون نشاید داشت کشور را نگاه
زین سبب ایزد زمام لشکر و کشور سپردبر امیری کاردان بر آصفی با فر و جاه
صدر دستوران سپهسالار اعظم کو دمیددر تن این مملکت روحی ز نو روحی فداه
ای خداوندی که بر مسکین و عاصی از کرمهم ببخشی زر و گوهر هم ببخشائی گناه
هم توئی سالار سالاران شه در کارزارهم توئی دستور دستوران شه در بارگاه
هر که خواند مر ترا همسنگ این نامردمانناروا قولی فرا آورد افضی الله فاه
تو مهی آنان ستاره تو زری آنان نحاستو دری آنان خزف تو لاله آنان گیاه
تو چه سیمرغی که نخجیرت همه پیل است و شیرلیک می بینم رقیبان ترا بی اشتباه
همچو غازانند از دشت آمده در آبگیرخلق را ز آغاز غاز افکنده اندر قاه قاه
خوانده خود را از عظام اما عظامی بس رمیمگشته با شوکت ز شوک قنفذو خار عضاه
آنک نشنیده است گوشش بانک کوس اندر نبردوآنکه ناورده است تیغش جوی خون ز آوردگاه
چون دهد سامان بکار لشکر و کشور که نیستنه ز زشتی انفعالش نز تباهی انتباه
شخص آنکه چون کند آیینه را کش نیست چشممرد عنین کی برد دوشیزه را کش نیست باه
طبل پنهان چون زنم کز گر سیاره بودکشتی این مملکت بی ناخدا از دیرگاه
تالی جزار و سلاخ است نی شمشیر زنکز سنانش در بنان بینی شفا و اندر شفاه
پیکر این ملک عور وگنج خالی از درمپایها مانده تهی از موزه سرها از کلاه
چون تو گشتی باغبان در باغ ما فی الفور گشتباغ سرسبز از ریاضی نهر سرشار از میاه
از نظام ملک و سامان سپاه و دفع خصمکس نیارد در سه قرن آنرا که کردی در دو ماه
پارها ار دوختی با سوزن تدبیر و رایخصم را کردی بسان رشته در سوزن دو تاه
اندرین کشتی بسان نوح گشتی ناخداچون ترا فضل خدا شد یار و تایید آله
کار دولت راست فرمودی بدین حال نژنددرد ملت ساختی درمان بدین روز سیاه
کشوری را امنیت دادی و ملکت را نظاملشکری را برگ آوردی رعیت را رفاه
زین عجبتر کانچه با شمشیر بستانی ز خصمهم بتدبیرش برای دوستان داری نگاه
این وزیرانی که فرمودی ز حکمت انتخابهر یکی را برتر از خورشید و مه شد پایگاه
ویژه در عدلیه کز داد علاء الملک رادوارهید از بند بیداد محاکم دادخواه
فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضلاو چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه
کو سپهداری بگیتی همچو سردار کبیرهم نگهدار سپه هم پاسبان بر تخت و گاه
وان وزیران دگر هر یک ز فکر افروختنددر شب تاری چراغ روشن اندر شاهراه
دولت و اقبال را پیوسته اندر اکتنافدانش و فرهنگ را همواره اندر اکتناه
تو ز عالم برتری زان رو که اعیان و وجوهبر درت سایند از طاعت نواحل یا جباه
داورا دانی که من هرگز نگفتم مدح کسکز مدیح خلق گردد پیل مور و کوه کاه
لیک از مدح تو دارم حرزها بیحد و مروز دعایت بسته ام تعویذها بیگاه و گاه
این توئی در مرز رستمدار صد رستم بیاروین منم اندر فراهان همچو بونصر از فراه
تو بدو معنی ولی من با دو معنی صادقمیا ولی الصادقین ما را توئی پشت و پناه
گر نگاهی گاه و بیگاه افکنی بر بنده اتعمر جاویدان دهی مر بنده را از یک نگاه
اعظم ارکان ایران خوانمت چونان که هستاعظم ارکان ایمان در بر یزدان صلوه
تا نوای بلبل آید در بهار از چار فصلتا سرود زایل آید از نوا در چارگاه
طره مشکین ببوی و بذله شیرین بگویدلبر سیمین بجوی و ساغر زرین بخواه
راهبت در دیر شاکر زاهد اندر صومعهحاجی اندر کعبه داعی عارف اندر خانقاه