شمارهٔ ۱۲۸
باد نوروزی ز روی گل نقاب انداختهزلف سنبل را همی در پیچ و تاب انداخته
در رکاب فرودین بر رغم اسفندار مذخون سرما را همی اندر رکاب انداخته
سایه سرو جوان بر طرف باغ و جویبارنیکویها کرده است اما اندر آب انداخته
تا شقایق باده اندر ساغر گلرنگ ریختنرگس مخمور را مست و خراب انداخته
باده چون خون سیاوش ده که کاوس بهارآتش اندر خیمه افراسیاب انداخته
سرخ گل ماند عروسی را که هنگام زفافجامه گلگون کرده دست اندر خضاب انداخته
لاله ترکی مست را ماند قدح پر می بدستکرده رخ گلگون بسر شور از شراب انداخته
نرگس اندر شاخ زمردگون و صحن سیمگونسونش زر در دل تبر مذاب انداخته
و آن شقایق بر زبرجد درجی از یاقوت داشتدر دل آن دانها از مشک ناب انداخته
گر به بید اندر چمن چون زاهدی پشمینه پوشطیلسان خز بروی از بهر خواب انداخته
قاقم دی را که برفستی هوا از هم دریدنک بدوش خویش سنجاب از سحاب انداخته
باد مشاطه است بستان را که در طرف چمناز عذار سوری و نسرین حجاب انداخته
نامیه چون مادران مهربان بر دوش و برشاهدان باغ را رنگین ثیاب انداخته
بر سر این شاهدان ابر بهاری بامداداز نثار قطره لؤلؤی خوشاب انداخته
خیمه سرخی که شاخ ارغوان در باغ زدزلف سنبل را در او همچون طناب انداخته
سبزه فرش از سبز دیبا بر لب شط گستریدابر مشکین کله بر نیلی قباب انداخته
فرش بوقلمون همی گسترد طاوس بهاروز سحاب اندر هوا پر غراب انداخته
گردی از مستی برات نوگلان بر یخ نوشتفرودینشان جامه در دریای آب انداخته
چنگ زن بلبل بگل برنای زن قمری بسروهر یکی شوری بنوروز از رهاب انداخته
تا بعود اندر چکاوک ماوراء النهر ساختخواب در مغز حکیم فاریاب انداخته
سار الحان ثمانی ساخت بطلمیوس وارکبک در صحرا نواها از رباب انداخته
همچو ماه فروردین در باغ شد دلدار منلشکر سرو و سمن را در رکاب انداخته
چون گل و سنبل که با هم توام آید در چمنگیسوان کرده پریش از رخ نقاب انداخته
هاله بر گرد مه آید ای عجب کان مشکمویهاله مشکین بگرد آفتاب انداخته
روزه چشم پر ز نازش راز مستی دوختهذکر حق لعل لبش را از عتاب انداخته
زحمت تکلیف رنگش کرده همچون شنبلیدطاعت یزدان تنش در التهاب انداخته
گفتم ای شیرین زبان بگشای بامی روزه راکت همی بینم ریاضت در عذاب انداخته
با گلاب می خمار روزه بیرون کن ز سرچند بینم عارضت بر گل گلاب انداخته
گفت اگر امروز من فرمان حق را نگرومحق تعالی داوری را در حساب انداخته
گفتم اهلا شادمان زی کاین حساب اندر حسابحضرت داور بدست بوتراب انداخته
بوتراب است آنکه رشگ خاک پایش چرخ رادر غم یا لیتنی کنت تراب انداخته
قهرش اندر خاندان دشمنان آوازهااز لدوا للموت و ابنوا للخراب انداخته
گوش و چشم و هوش را بی رخصت وی کردگارصم عمی بکم چون شرالدواب انداخته
بوالبشر عریان ز هستی کو ردای افتخاربر برو دوش قصی بن کلاب انداخته
نقش یمحوالله و یثبت مایشاء را خامه اشبر کف من عنده علم الکتاب انداخته
معجز لعل لب و جادوی چشمش آشکارفلسفی را همچو خر اندر خلاب انداخته
بلعم و ابلیس را مهجوری درگاه اواز کرامت وز دعای مستجاب انداخته
در چنین روزیکه نوروز است عدلش در جهانآشکارا مسند فصل الخطاب انداخته
او چو خورشید است و ما سیارگان بر گردویطرح این سیارگان را آفتاب انداخته
لاجرم زی مرکز این اجرام را لاینقطعگرم تک در اندفاع و انجذاب انداخته
هر یکی را در مداری مستوی بر گرد خویشگاه اندر بطو و گاه اندر شتاب انداخته
دست یزدان است و سامان داده کار ملک از آنککار را در دست میر کامیاب انداخته
آن خداوندیکه فلک را بحر کفشگاه طوفان سوی بالا چون حباب انداخته
چون بپرد مرغ تیرش نسر طاثر را در آندر تطیر از اذا کان الغراب انداخته
درگه وی آفتابستی و دیگر اخترانهمچو حربا رخ بر این والاجناب انداخته
ابر دستش آنچنان بادر بهنگام کرمکابر نیسان را همی از فر و آب انداخته
تا سر شیر فلک را بشکند در مغز چرخسنگ خورشید است گوئی در جراب انداخته
نیزه دلدوز و تیر جانشکافش خصم راگه نیازک بر فروزد گه شهاب انداخته
عهد پیروزش که هر روزیش نوروزی بودچرخ را در یاد ایام شباب انداخته
مفرش امن و امان گسترده در پهنای خاکفتنه را در دیدگان داروی خواب انداخته
ای خداوندیکه دست حق رقیبان تراطوق حبل من مسد اندر رقاب انداخته
حمله خشمت در صف پیلان هند اندر زدهلرزه بیمت در تن شیران غاب انداخته
تا سنانت چشم پیلان از طعان بردوختهتا حسامت تاب شیران در ضراب انداخته
پیل همچون پیل شطرنج است ستخوان خشکریششیر همچون شیر دیوار است ناب انداخته
تا کمالت را فلک، او فر، نصیب آورده بهرتا جلالت را سپهر اندر نصاب انداخته
توأم بختی و سهمت را معلی و رقیبآسمان اندر سهام و در کعاب انداخته