شمارهٔ ۱۱۶
ای مانده دیر در سفر و دور از وطنوز دوری تو گشته سته جان مرد و زن
ای همچو ماه گرد زمین گشته ره سپروی همچو مهر سوی فلک بوده کام زن
خاک عرب ز بوی تو با نکهت بهاردشت ختا ز خوی تو پر نافه ختن
اندر فرنگ رانده ثنای تو هوشمنددر چین درود خوانده بروی تو برهمن
ای دیده چون کلیم ز فرعونیان عذابوی خسته چون سلیمان از کید اهرمن
ایوب وار سوخته در آتش بلایعقوب وار ساخته در کلبه حزن
از فضل جامه دوختی از معرفت ردااز علم جبه کردی و از صبر پیرهن
رفتی از این دیار چو نوری که از بصرباز آمدی دوباره چو روحی که در بدن
رفتی چو شاهباز شهان سوی صیدگهباز آمدی چو ابر بهاران سوی چمن
ای میهمان تازه ملت که آمدیبا کاروان داد سوی خان خویشتن
خوب آمدی و داد قدومت بدیده نورشاد آمدی و برد ورودت ز دل محن
بنهفته نیست فضل تو بر مرد هوشیارپوشیده نیست قدر تو بر مردم وطن
در درگه ملوک توئی صدر بارگاهدر مجلس کرام توئی شمع انجمن
دولت بهمت تو کند کارهای نوملت بحضرت تو سراید غم کهن
تنها نه شهریار کند بر تو اعتمادکافاق را بود بجناب تو حسن ظن
میرا، خدایگانا، حرفی ز روی جدگویم بحضرت تو اگر بشنوی ز من
در محضر تو راست سرایم سخن از آنکشایسته نیست از چو منی حیله در سخن
جز صدق از زبان من ای خواجه نشنویور حاسدم ز کینه زند مشت بر دهن
از این دورو، برون نبود، کار مملکتیا مرغزار روشن یا تیره مرغزن
یا عمر جاودانه و یا انقراض عمریا بخت ما مساعد و یا رخت ما کفن
گر نیکخواه دولت و غمخوار ملتیاین راز را بحضرت شه گوی بر علن
کامروز مر ترا پس اصلاح مملکتعدل عمر بباید و فرهنگ بوالحسن
جلاب رای پیران رنجور ملک رادارو کند نه ضربت شمشیر تهمتن
دانا بدست کن نه توانا که بهتر استیکی کهل رأی زن، زد و صد فحل تیغزن
یاسای ملک را نتوان کرد اعتمادبر کودکی که نو ز نشسته، لب، از لبن
پیر فسرده را نسزد با عروس بکردر خوابگاه پیری در بستر عنن
گر بلبل از درخت کند آشیان تهیمأوای او نماند بر کرکس و زغن
ور آهوی ختن شود از دشت ناپدیدکس جای او نبخشد بر پیل و کرگدن
شاها بکار کوش و تن آسان مباش از آنکپرویز رفت و ماند بجا کار کوهکن
دانی تو خود که زور نیابد بکار مردتا ملک خویش را برهانی ز هر فتن
سامان ساو و باژ منظم کن ای ملکتا ملک خویش را به رهانی ز هر متن
تا کی شکسته در جگر معدلت سنانتا چند بسته در گلوی عافیت رسن
از بزم اتحاد بر آن مرد شوخ چشموز پیکر و داد بکن رخت شوخگن
ای خواجه مؤید و دستور کاردانای مستشار عادل و دانای مؤتمن
بگشای قفل بسته به مفتاح اتحادبشکن طلسم بسته به تأیید ذوالمنن
تخم وفاق را تو درین بوستان بکارمیخ نفاق را تو ازین سرزمین بکن