شمارهٔ ۱۱۵
ببال ای تخت افریدون بناز ای تاج نوشروانکه آمد شه درون کاخ و تابد مه به شادروان
به گشت اندر شود دهقان و آرد آب اندر جوبه باغ اندر شود رزبان و کارد سرو در بستان
سپهر پیر بر شاه جوان زودا که بسپاردنگین و رایت شاپور و تخت و افسر ساسان
سحر در نامهٔ «شوری» چنین خواندم به توقیعیکه والا حضرتش فرمود بر فرماندهان اعلان
که در سال هزار و سیصد و سی و دو از هجرتسه شنبه دوم مرداد و بیست و هفتم شعبان
زحل در برج جوزا زهره و بهرام در خوشهعطارد با مه و خورشید ماوی جسته در سرطان
به فالی نیک و سالی خوب و روزی سعد و ماهی خوشکه گل با شاخ همپیوند و می با جام همپیمان
خدیو شرق «احمدشاه» با اقبال روزافزونگذارد تاج بر تارک فرازد تخت در ایوان
سپهرم گفت یا بشری کزین پس در همه گیتینبینی ملک بیصاحب نیابی گله بیچوپان
بگفتم لاتقل بشری و لکن بشریان زیرادو شادی دست بر هم داد توأم گشت در یک آن
یکی تشریف تاج از تارک شه دوم آن باشدکه ملک آزاد از فتنه است و بحر آسوده از طوفان
بهار عمر شد شاداب و باغ دولتش ایمنز سرمای زمستان است و از گرمای تابستان
ز والا حضرت ایدون شکرها باید که در کشورعنایت راند بر مردم نیابت کرد از سلطان
چو موسی روز و شب این گوسفندان را چرانیدیکنار چشمهٔ صداء و گرد روضهٔ سعدان
مرا باشد شگفت از معجزش زیرا محال آیددو کار اندر یکی پنجه دو گوی اندر یکی چوگان
ولی این خواجه با یک دست هم گوی زمین در کفگرفته هم ربوده گوی فضل و دانش از اقران
ز دست و پنجهٔ مشکلگشا آن عقده بگشایدبه آسانی که کس نتواندش بگشود با دندان
به دستی کرد خامش فتنههای خارج از سوزشبه دستی کرد ساکن انقلاب داخل از طغیان
حسودش خویشتن را همچو او پنداشته است اماکجا قاف تهجی هست همچون ق و القرآن
چنو بسیار دیدستم به صورت یا به نام اماندیدم همچو او یک تن به معنی در همه کیهان
همی سنجد اشیا را به ثقل و جثه و پیکرخلاف مرد کو را دانش و حکمت بود میزان
دو دست ایزد به ما داد است با هم جفت چون بینیز دست راست آنچ آید پدید از دست چپ نتوان
برادر بود با سلمان ابوذر لیک کی شایدکه گنجد در دل صد بوذر اندک راز یک سلمان
سفینه ملک کامد مضطرب ز امواج پی در پیدر این گرداب بی پایان و این دریای بی پایان
عنان این سفینه بود اندر دست او گفتیعنان رخش خود را داشت در کف رستم دستان
هر آن کس دید این قدرت سرود از گفتهٔ سعدیچه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
سپردندش کلید مملکت پیش از ملک زیرانخست آرند کنیت آنگهی نامست در عنوان
به صورت کنیه پیش از نام باشد لیک در معنیبقای شخص از نام است و زو شد زنده جاویدان
شنیدستم که اندر دور استبداد شیطانیخطاب معشرالجن خواند اندر سوره رحمن
در آنجا کرد استدلال کاندر صفحه گیتینباید مملکت بی شه نشاید خلق بی سلطان
بدو گویم که ای ناخوانده از قرآن به جز حرفیبه ریش خویشتن خندیدنت بایست ازین برهان
ندیدی خواجه چندین سال بی شه ملک و دولت رابه آیین شهی بخشید آب و رونق و سامان
خداوندا تن این ملک مجروح است و دل خستهطبیبان عاجز از تدبیر و تب در آخرین بحران
نه خاصیت دهد معجون نه بهبودی رسد ز افسوننه سود از عوذه خاتون و حرز مادر صبیان
تو غمخواری طبیبی کیمیا دانی روان بخشیلبت چون عیسی مریم کفت چون موسی عمران
ببین اوضاع را درهم اساس ملک را برهمبنه این زخم را مرهم ببار این درد را درمان
ببین بر میزبان تنگ است منزل بس فرود آیدبه ناهنگام و ناخوانده به خرگاه اندرش مهمان
به ویژه اندرین خانه که از غوغای بیگانهنیارد هشت خالیگر به غیر از خون دل برخوان
خدا را با کلید فکر بگشا قفل این مشکلکه رای مرد باشد چیره بر شمشیر و بر سوهان