گنج

شمارهٔ ۱۱۴

ای خزیده درین سرای کهنوی دمیده چو گل درون چمن
نکته ای گویمت که گر شنویشادمانی بجان و زنده بتن
آدمی را چو هفت مهر بدلنبود کم شمار از اهریمن
مهر ناموس و زندگانی و دینعزت و خاندان و مال و وطن
وانکه بیهوده بگذراند عمرهست نادان و ابله و کودن
وانکه ایمان بدین خویش نداشتاز بدیهای او مباش ایمن
وانکه قدر شرف نداند بادذل و فقرش قبا و پیراهن
وانکه اسراف پیشه کرد بمالنشود شمع خانه اش روشن
وآنکه حب وطن نداشت بدلمرده ز آن خوبتر بمذهب من
ای وطن ای دل مرا ماوایای وطن ای تن مرا مسکن
ای وطن ای تو نور و ما همه چشمای وطن ای تو جان و ما همه تن
ای مرا فکرت تو در خاطروی مرا منت تو بر گردن
ای تراب تو بهتر از کافورای نسیم تو خوشتر از لادن
ای فضای تو به ز باد بهارای هوای تو به ز مشک ختن
ای تف غیرت تو خاره گدازای می همت تو مردافکن
پشه با یاری تو پیل شکارروبه از نیروی تو شیر اوژن
ای عیون کریمه را منظرای عظام رمیمه را مدفن
ای غزالان شوخ را گلکشتای درختان سبز را گلشن
نار تو خوبتر ز برد و سلامخار تو تازه تر ز ورد و سمن
با تو بر زهر جان ما مشتاقبی تو با نور چشم ما دشمن
از تو گر رو کنم بدار سرورهست در دیده ام چو بیت حزن
از هوای تو مغزم آن شنودکه رسول خدا ز باد یمن
ای بیاد تو در سرای سپنجای بنام تو در جهان کهن
تخت جمشید و افسر داراتیغ شاپور و رایت بهمن
ای بمهر تو با هزار اسفای براه تو با هزار شجن
خسته در هر رهی دوصد بهرامبسته در هر چهی دوصد بیژن
ای ز شاپور و اردشیر بپایمانده آباد دشت و باغ و چمن
ای ز بهرام و یزدگرد بجایمانده ویران دیار و ربع و دمن
ای پی نرگس تو غرقه بخونچشم اسفندیار روئین تن
ای سپرده هزار دستانتخانه و آشیان بزاغ و زغن
ای پس از صدهزار رود و سرودخواسته از سرای تو شیون
از هوای تو هر که برگرددمتوسل بود بجبت و وثن
وثنی بهتر است از آنک بصدقنپرستد ترا بسان شمن
ای برادر بتاب از آتش ماآن دلی را که سخت تر ز آهن
گریه کن بر وطن که گریه توچشم دل را همی کند روشن
بهوای وطن زنان گریندگر نکریی تو کمتری از زن