شمارهٔ ۱۱۳ - چکامه
وقت خروش خروس و بانک مؤذنچون صف سیاره شد درون مواطن
گفتی سالار مور گفته به مورانایتهاالنمل ادخلوا بمساکن
گشت بگاه سپیده دم شد شب تاریکپیری تیره رخ و سپیدمحاسن
دمبدم آن سنبلش سپید همی شدتا همه تن شد سپید ظاهر و بین
یا چو یکی زنگیئی بداغ برص زادگشته و بیجان در این بلیله مزمن
یا که ز ابروی نازنین صنمان شستوسمه که صابون زند بچهره مزین
دیدم چون کاروان کواکب گردونبر زبر بختیان نهاده ظعاین
در دل زرین کژابه سیمین ترکانگشته بشوخی و چابکی متمکن
لختی در گردشند و لختی ثابتگاهی درجنبشند و گاهی ساکن
گشته بر این کاروان محیط یکی بحرموج زن آنسان کز آن عبور نه ممکن
خیره در این آب کاروان بشب تاررانده ظعاین همی بجای سفاین
غرقه شده بختیان و پرده گیانششسته ز رخ نقش پرده متلون
شد چو در آن آب غرق قافله شبشور در افتاد در قراء مداین
گفتند این کاروان که راه نداندکی شود اندر خلاص جان متمکن
ای عجب این کز ستاره راه شناسدخلق و نیارد ستاره ره به قرائن
قصه طوفان چرخ و غرق کواکببود چو با نوبت سپیده مقارن
بخیه ز تار سپید و سوزن زر زدبرد من ساکنان خاک مؤذن
نوش و خور از مردمان همه ببریدندراحت و نعمت ز خلق شد متباین
گردون بنمود با سوا کن گیتیآنچه به گردون رسید ز اهل سوا کن
مؤذن نز رأی خود دهان کسان بستبلکه بفرمان کردگار مهیمن
حکم خدا گرچه در نظر بود سختلیک بود از پس اطاعت هین
ماه مبارک بود چو شیری غژمانکامده در بیشه زمین شده ساکن
کرده ز فولاد آبداده مخالبکرده ز پیکان زهر داده برائن
گر بثنایای کوه پنجه گشایدخرد کند چو استخوان بطواحن
روز بگردد همی بگرد در و بامشب شود اندر کنام خود متوطن
هیچ کس از بیم وی خورش نتواندبل نتواند برون شدن ز مواطن
تا چو شب آید خورند و نوش نمایندظاهرشان شاد و خوش زیند بباطن
چون دل میر است ماه روزه که بخشدخواری بر مشرک و ثواب بمؤمن
نقمت و زجر است بهر کافر مشرکنعمت و اجر است بهر مؤمن موقن
بسته کند راه رزق هر متزاهدباز کند باب رزق هر متدین
اهل برون را تبه کناد بظاهرمرد درون را صفا دهاد بباطن
میر از این کارها فراوان دارداز قبل امتحان منکر و مذعن
زر طلا را همی گدازد ازیراکبسترد از وی غبار و غش معادن
سندان کوبد بسیم و زر که گیردنقش توازن پس همی نهند بخزائن
اینهمه دارد ولیک گوش نداردبر سخن مفسد و حدیث مفتن
راز زمین و آسمان بداند از این رهگوش ندارد بهر منجم و کاهن
نیست چنو داور تمام محامدکیست چو وی جامع جمیع محاسن
نقص در اونی جز اینکه خازن بارشتا به ابد رزق خلق را شده ضامن
و این هم باشد گناه دست و دل اوجرم ندارد در این معامله خازن
فخر دول ای وزیر عالم عادلصدر اجل ای امیر منعم محسن
ای توبه آداب عقل و شرع مؤدبای تو بقانون عدل و داد مقنن
ای بقضا هیبت تو بوده معاضدای بقدر فکرت تو گشته معاون
رای تو تقدیر کار و بار قضا کردزین ره گفتند المقدر کاین
سجده بخاک تو برده خلق دو گیتیالا ابلیس و هوکان من الجن
فضل تو داری نه بختیار بنی طیعدل تو داری نه شهریار مداین
در نسب اندرتر است سود دو مفخرنه رؤسای بنی تمیم و هوازن
نیست یکی چون تو میر بخرد دانانیست یکی چون تو مرد ماهر متقن
گر نه زلال کف تو بود در این جویآب رخ فضل وجود بودی آسن
ورنه پی بوسه دو دست تو بودیرخ ننمود ایچ سیم و زر ز معادن
پرتو مهرت اگر ببادیه تابدمر بدوی را همی کند متمدن
چرخ نبودی مصون ز فتنه انجمگر نشدی آفتاب عدل تو صائن
این رهی از بیم لشکر غم و اندوهگشته بحصن ولای تو متحصن
آمده اندر بسایه تو ازیراکاحمی باشی تو از مجیر ظعاین
رایت حمد تراست ناصب و رافعآیت شکر تراست مظهر و معلن
در بروی تو ساجد و متذکربر در کوی تو خاضع و متحنن
جان طلبی هان بخواه حاضر و موجوددل طلبی هین بگیر ظاهر و باطن
زشت بدم نزد بندگان تو اماپست بدم پیش آستان تو لیکن
گشتم از اقبال تو به مهر برابرهستم از الطاف تو به چرخ موازن
نیست چو من در مدیحه شاعر ماجدنیست چو من در لطیفه ها جی و ماجن
بدر نباشد چو من به خطه جاجرمسیف نه چون من به عرصه سپرائن
منت یزدان که بر در تو شدستمسبعه سیاره را ستاره ثامن
ثامنهم کلبهم منم که بکویتآمده در جرک کهفیان شده ساکن
تا کف راد تو بوستان مکارمتا رخ ماه تو آسمان میامن
دنیا از طالعت چو وادی ایمنگیتی در سایه ات چو بلده آمن