شمارهٔ ۱۱۲
همی بداد زر و گنج سیم وی بخریدکه سیم ساده گران بود و زر ناب ارزان
بسان روح روانش کشید اندر برز ملک روم شد اندر صف حجاز روان
نخست خواست که آهن دلی کند لیکنبکوفت با زر، آن، سیم ساده بر سندان
ز بیم آنکه ملامت همی کنند قریشورا بخویش پسر خواند و برد در ایوان
بخلوت اندر زن گشت و برملا فرزندکه زشتکاره ندارد حذر ز طعن کسان
چو عبد شمس ز دنیا برفت آن مدبرچو بوم شوم ز ویران بماند در بستان
شریک قسمت اولاد وی شد اندر ارثکه همچنو همه بودند ز ادعیا اخوان
ز خویش جعل نکردم من این که بن میثمبشرح نهج بلاغت همی کند تبیان
کتابتی که رقم کرده است شیر خدایابر معاویه کای زشت ابله نادان
طلیق نی چو مهاجر کحیق نی چو لصیقبخیره خود را از مردم قریش مخوان
ز پای تا سر اگر خوانده ای و آگاهیز من نجوئی دیگر در این سخن برهان
از او بزاد مر، آن حرب نابکار پلیدوزان بزاد مر، آن زشتکار بوسفیان
یکی زنی را آورد در سرای که بودز صلب عتبه شومش نژاد و نام و نشان
بنام هند و ز فرط شبق دو صدرایتبداشت نصب همی در برون شادروان
حمامه مادر وی صد هزار رایت داشتبه آشکار فزون زانچه داشت در پنهان
نه هیچ لنگر در وی بقعر آب رسیدنه هیچ کشتی آمد غریق در طوفان
شنیده ام سخنی نی بطنز بلکه شده استدرون نامه پیران باستان عنوان
که شد جوانی روزی بکار مزدوریبکاخ هندو بشد هند شیفته بجوان
مر آن جوان را صباح نام بود و ببردصباحتش ز دل وی شکیب و تاب و توان
بکوه اجیاد اندر همی شدی شب و روزکه دست در کمر آرد بدان بت خندان
فکند در عوض صخر صخره در بن چاهنهاد از قبل فخر حلقه بر حمدان
چکاند قطران اندر تنور و در برابر آنز لیف هند جلب دوخت جامه قطران
پس از زمانی از ثقبه اسافل ویدر آن معاویه چون عاویات گشت عیان
وگر بخواهی این داستان کنی ثابتیکی نظاره درافکن بنامه حسان
زمخشری بکتابش رقم نموده چنینوگر ابوالفرج اندر ورق نوشته چنان
که چارتن پدرستی مرآن معاویه راز راستی بجز آن قلتبان ابوسفیان
مسافربن ابی عمر و دویمین صباحکه نام بردم و گفتم چه کرد و در چه مکان