گنج

شمارهٔ ۱۱۱ - چکامه

روز یکشنبه دویم ماه ربیع الثانی سال یکهزار و سیصد و هشت بود که خدایگانم با همراهان چون جناب اجل ساعدالملک و نواب والانصرة الدوله و خانبابا خان قاجار و دیگران که هم بشمار بزرگان میرفتند در ارومی بخانه امیرالامرای آن سامان بمهمان آمدند و آن مرد کسی است که در نزد شاهنشاه اسلامیان پناه خلدالله ملکه و دولته آبروئی فراوان دارد و روزگار جوانی را در سایه درخت دولت بپیری رسانیده و بنام و لقب ویرا آقاخان امیر تومان خواندندی و در این روز میزبانی بسزا کرده چندان خوان خورش بیاراست که آنهمه بخوردند و هنوز بسا خوانهای بزرگ که همچنان برجای مانده بود پس از آنکه خوردنی برداشتند خدایگان ایده الله تعالی ببازی شطرنج پرداخت و من در گوشه بسرودن این ابیات مشغول شدم و مسوده آن را در آن حضرت برخواندم تا دوستانم برشکفتند و دشمنانم بشگیفتند. و آن این است

هزار باغ بدیدم من و هزار چمنکز آن گشایش و نزهت نیافت خاطر من
بسی بگشتم خاک ری و دیار عراقنیارمید دلم کو رمیده بد ز وطن
غریب بودن من در وطن شگفت نه زانکغریب تر ز من آمد شعیب در مدین
غریب باشد آری به لجه در لؤلؤغریب باشد آری به بیشه در چندن
وطن نخواستم ایدر که در وطن ز دلمسخن نبود کسی را مگر بوهم و به ظن
سرود شعر ز طبعم بخواستند آنانکه در دبستان ناخوانده ابجد و کلمن
سفر گزیدم ناچار از آن دیار که بودچنین مسافرت ار ماندی چنان احسن
شنیده بودم کرمانشهان بخلد بودمشابه از چمن سبز و چشمه روشن
شدم بدان سو و نگشود خاطرم که جهانبچشم تنگدلان شد چو چشمه سوزن
از آن سپس بصفهان شدم کز آن سامانصفای جان طلبم یافتم هلاکت تن
بدارالایمان رفتم مگر شوم آنجابکوی حضرت معصومه از قضا ایمن
چهار سال از آن تربت خجسته پاکشنیدم آن نفسی را که مصطفی ز یمن
سپس برخصت آن بانوی حریم وجودبطوف کوی رضا بر کمر زدم دامن
در آستان همایون آن امام مبیندلم گرفت قرار و تنم گزید سکن
ز کیمیای خداوند کارگاه وجودمرا فریشته شد طبع همچو اهریمن
چو سال و اندی ماندم در آن خجسته مکانقضا تنم را بنمود دور از آن مامن
ز ملک طوسم افکند در ممالک روسسپهر کژ حرکات و زمانه ریمن
شدم بخطه باورد و از بصر ماوردهمی فشاندم بر یاد آن حکیم ز من
حکیم انوری آن شاعر ابیوردیکه دستیار هنر بود و اوستاد سخن
فلک ندارد دیگر چنان حکیم بیادنه هیچ بیند چون او یکی بدانش وفن
خراب شد همه باورد و آن حکیم بزرگز تن گسسته شدش روح و شد بدیده و سن
کنون بخیره بود نام شهر عشق آبادکه عشق را نبود هیچ ره در آن مسکن
کنام غولانستی و جای عفریتانمقام دیوانستی و کاخ اهریمن
دوباره زین جازی شهر بادکوبه شدمچو نقش سکه نشستم به سکه آهن
شبانه روزی در کشتی اندر آسودمدلم چو کشتی بر روی آب کرده وطن
همی بدیدم در بادکوبه از کم و بیشنشان دولت پیشینیان بسرو علن
فسوس خوردم ازیرا که دست دشمن دینز خسروان کهن دیدم آن بنای کهن
که را شکیب و توان تا بچشم خود بیندگرفته جایگه دوستان، صف دشمن
بجای گوهر، سنگ و بجای شکر، زهربجای بلبل زاع و بجای کبک زغن
همی تو گوئی بر طاق کعبه بار دگرنهاده پیکر عزی و لات و جبت و وثن
کجا که جامع اسلام گورخانه شدیمرا چو گور شدی خانه، دل چو بیت حزن
بجای بانگ اذان و ترانه تهلیلهمی شنیدم آوای خاچ با ارغن
بجای آنکه درون مساجد از صلحاصف جماعت بینم زده چو عقد پرن
بدیدمی بکنایس درون کشیشان رابفرق برنس و افکنده خاچ در گردن
ز بسکه بیختم از مژه گوهر اندر خاکز بسکه ریختم از دیده اشک بر دامن
کریم بار خدا لطف کرد بر دل زارخدای عزوجل رحم کرد بر دل من
ز بادکوبه رساندم بساحت تبریزهمی تو گوئی بیرون ز چاه شد بیژن
مگر زمانه همی خواست رنجهای مرادهد ز دست خداوند کار پاداشن
وزیر افخم با همت بزرگ منشامیر اعظم با صولت هژبر افکن
سنان رمح بلندش نگاهبان ظفرصریر کلک بدیعش خدایگان سخن
هم اوست تالی لقمان و ثانی یحییز بیشی خرد و هم ز پاکی دامن
اگر ببودی لقمان امین دولت و دینوگر ببودی یحیی معین شرع و سنن
خلاصه چون سوی تبریز آمدم رستمهم از عقود مهالک هم از قیود محن
رسید بار دگر روزم از پی شب تاردمید صبح دگر آفتابم از روزن
خدایگان فرشته فر هریمن کشز گردن دل پرمحنتم گشود رسن
نمود نازل بر من سکینه رحمتبگوش جانم برخواند بانگ لاتحزن
همان تلطف دیدم من از امیر نظامکه دید از علی مرتضی اویس قرن
نماند آرزوئی در دلم مگر بدو روزز فضل خویش روا کرد و شد دلم روشن
چو التفات خداوند را چنین دیدمفرا کشیدم از کبر بر زمین دامن
بر آن شدم که ببازوی جهد راست کنمخمیده قامت این آسمان پیر کهن
سبک شمرد ترازوی چرخ سنگ مرااز آن بسنگ شکستم سر کلوخ افکن
خدایگان سفری ساز کرد و خواست رهیدر آن رکاب ز گردون همی کند توسن
از آن سپس که لگدکوب همچو سبزه بدمشدم سرافراز از همتش چو شاخ سمن
عنان عزمش بر سرکشی ملک کشیدکه ملک شد چمن و خواجه همچو سرو چمن
بگشت ساحت ساوجبلاغ و در آن بومیکی دو روز بگسترد از کرم دامن
بگوش مدعیان داد گوشمال سخطبسمع ملتجیان از امید راند سخن
بباغ چاکر دولت ازو دمید شجربقلب دشمن ملت از او رسید شجن
سپس بسوی ارومی عنان همت تاختکه کشوری است به از ساحت ختا و ختن
بمرغزارش پیوسته دست فروردینبریده از چمنش پنجه دی و بهمن
ز لاله بیخته بر فرش عنبرین گوهرز سبزه ریخته بر سطح زمردین لادن
یکی معاینه چون تخت خسرو پرویزیکی علانیه چون زلف بانوی ارمن
هوای گاه خزانش بدیع تر ز ربیعصفای برگ رزانش علاوه تر ز سمن
برهنه بید چو ترکی بدستش اندر تیغگسسته سبزه چو کردی به پیکرش جوشن
بگرد جوی درش سبزه ها دمیده ز نوبسان مورچه لنگ در میان لگن
ز انگبین و لبن نهرها نگر گر زانکبود بخلد یکی نهر از انگبین و لبن
کنار دریا گلها چو آن نقوش زرینبگرد جدول و آیات مصحف ذوالمن
خیام اردو در آن چمن بعینه بودنجوم ثابته بر سطح طارم روشن
دو خیمه بود هویدا در این خیام که چرخنموده سجده برایشان چو در بهار شمن
یکی چو مهر بلند و یکی چو بدر منیریکی بعقل مکان و یکی بجان مسکن
یکی بساط همایون حضرت اقدسولی عهد ملک آسمان فضل و منن
ملک مظفر دین شه که تف هیبت ویکند چو دریا کوهی بود گر از آهن
دوم خجسته و فرخنده خر گهی که در آنخدایگان اجل بر فراشته گردن
خلاصه چون با رومی مکان گزید امیرمبارک آمد فالش در آن طلال و دمن
شدند خوشدل ازین مکرمت چه شیخ و چه شابشدند خرم ازین عاطفت چه مرد و چه زن
نخست چاکر دیرین دولت جاویدامیر تومان آن نامدار شیر اوژن
سپهر مجد و مکارم جهان عقل و هنرکه چرخ خوانده بر احسان وجود وی احسن
کسیکه از اثر تیغ کژ و نیزه راستدهد بقامت این چرخ کوژپشت شکن
کجا که عرصه گردان و گردنان باشدکسی چو او نفرازد بمردمی گردن
بسنگ جودش چون خاک تیره زر عیاربخاک کویش چون سنگریزه در عدن
بعقل و بینش و فکرت هم اوست جد و پدربفضل و دانش و حکمت هم اوست صهر و ختن
اگر چه از رخ او دوست شادمان لیکنز جان خصم برآرد مهابتش شیون
ز بسکه تنها جان یافتند از دم ویتو گوئی او همه جان است و دیگران همه تن
به پیشباز خداوندم آمد از ره دوربه شکر و نعت و ثنایش گشود باب سخن
پی حصول مزیت نمود استدعاکه محفلش کند از خاکپای خود گلشن
خدایگان اجل عرض میر تومان راهمپذیرفت از فضل خود بوجه حسن
چو آفتاب بگردون درون خرگه ویبراند میر مهین از ره کرم توسن
امیر تومان چون از جمال میر اجلبدید خانه اقبال خویش را روشن
بخوان چرخ بچربید خوان همت ویکه یافت کاسه اش از چشمه فلک روغن
ز خلد مائده آورد بر حواریونو یا برامت موسی ز چرخ سلوی و من
خدایگان من ای آفتاب فتح و ظفرکه واقفی تو بهر راز و آگه از هر فن
بطوع رای تو طفل خیال پروردهبمهر روی تو شبهای قدر آبستن
امیر را ز کمند تو نیست میل خلاصغریب را بحضور تو نیست یاد وطن
اگر عروس توان گفت ملک گیتی راخجسته تیغ درخشان تو است خشتامن
همان توانی کردن بدفع خصم ملککه کرده با سپه قادسیه بوالمحجن
بداده من نفزائی که در ترازوی توهزار خروار آید سبکتر از یک من
بروزگار سزد منشی رسائل توعمید ملک بود یا نظام ملک حسن
بصدر با وزارت تو شمع انجمنیدگر وزیران پروانها به پیرامن
تو نیکنامی و دانشوری و پخته کلامنه چون دگر وزرا، شوخ چشم و خام سخن
بساکسان که بداندیش جان خلق بدنددهان بستند اینک فسانه شان بدهن
چنانکه بر حسنک روزگار رفت و بماندبزشت نامی بوسهل خواجه زوزن
تو بر خلاف کسان کز برهنه جامه برندبرهنگان را پوشی ز لطف پیراهن
گشوده مهر تو اندر زمانه پای فرجبریده قهر تو در روزگار دست فتن
همیشه باش چو گل شاد و سرخ رو که رهیبصد زبانت سرآید مدیحه چون سوسن