گنج

شمارهٔ ۱۰۵

بسی جستم نشان از اسم اعظمکه بد نقش نگین خاتم جم
همه اقطار عالم سیر کردممگر جویم نشان زان نقش خاتم
بزرگی گفت چون آدم بمینومقر بگزید والاسماء علم
بامر ایزد این نام از ملایکبباغ خلد تلقین شد بر آدم
ز آدم یافت تلقین شیث و از شیثسبق آموخت ادریس مکرم
هم از ادریس هود آمد ملقیچنان کز هود نوح آمد معلم
نمیدانست اگر این نام را نوحنجاتش کی شد از طوفان فراهم
ز نوح آمد بر ابراهیم و زین نامبر او شد نار ریحان و سپر غم
بابراهیم وارث شد سماعیلکه جاری زیر پایش گشت زمزم
ز اسمعیل بر اسحق و یعقوبهم از یعقوب موسی گشت ملهم
ز فر آن ید و بیضا و ثعبانبدست آورد و راند اندر دل یم
ز موسی یافت داود و ز داودسلیمان را شد این مسند مسلم
چو او بدرود گیتی کرد از حقرسید این راز بر عیسی بن مریم
مسیحا گرد ازین نام همایونعلاج اکمه و درمان ابکم
هم از این نام فرخ کرد عیسیهزاران مرده را احیا یکدم
چو بردار جهودان خواندش از داربگردون رفت بی مرقات و سلم
پس از عیسی سروش این خاتم آوردباحمد کانبیا را بود خاتم
پس از احمد علی را گشت میراثکه بودش نایب و صهر و پسر عم
چو شد ریش علی با خون مخضبز تیغ عبد رحمن بن ملجم
از او بر یازده فرزند پاکشرسید این خاتم از خلاق عالم
بغیر از انبیا یا اوصیا کسبدان راز مقدس نیست محرم
نه از خیرالوری بشنید بوذرنه از شیر خدا آموخت میثم
نه از شاه خراسان شیخ معروفنه از سجاد ابراهیم ادهم
مگر بدبخت مردی در فلسطینز زهاد جهان کش نام بلعم
که از ابلیس دستان خورد و این نامفرامش کرد و رفت اندر جهنم
بگفتم آنچه گفتی راست گفتیسر موئی نه افزون بود و نه کم
ولی اینان که بر خواندی من از پیشسراسر خواندم از آیات محکم
هم از تفسیر و ابیات بزرگانهم از گفتار دانایان اقدم
نخواهم من که برخوانی تواریخز قول حمزه و گفتار اعثم
بخواهم آنچه نه کلبی بدانستنه مسعودی نه وصاف و نه معجم
برآنم کاسم اعظم را بدانمگشایم پرده زین اسرار مبهم
برآنم تا در این الحان کنم جفتمثانی با مثالث زیر بابم
چه نام است آنکه آرد شیر و شکرز نیش عقرب و دندان ارقم
اگر زین راز پنهان هیچ دانیبگو ور خود نمی دانی مزن دم
بگفت از صدر ایوان رسالتعلیه و آله صلی و سلم
شنیدم کاسم اعظم داند آن کسکه باشد با لسان صدق توام
لسان الصدق را دانند مردانکلید علم حق والله اعلم
بگفتم کر چنین باشد که گوئیندانم یک تن از اولاد آدم
که دارای لسان الصدق باشدبگیتی جز سپهسالار اعظم
رئیس جمع دستوران دولتسرو سردار دانایان عالم
خداوندی که شیر بیشه باشدبه پیش پرچمش چون شیر پرچم
بدرد در مسالک سینه جورببرد از مهالک پای استم
یکی چون اجوف واوی باعلالیکی همچون منادای مرخم
توئی ای میر آن ذات مقدستوئی ای خواجه آن روح مجسم
که گر بر دیده ی گردون نشینیز جان گوید سپهرت خیر مقدم
بود دیری که در ایران سپه نیستاز آن روز است چون شب تار و مظلم
دل مردم پر از آزار و وحشتخزانه خالی از دینار و درهم
ایا دست تهی آن کار کردیکه از اندیشه اش مات است رستم
بروزی چند با فر الهینظامی ساز کردی بس منظم
همه با چره تابان و دل شادهمه با جسم پاک و جان خرم
بدشت اندر چو آهو لیک در رزمگرفته شیر از دیدارشان رم
نموده خاتم زرین در انگشتفکنده حلقه سیمین بمعصم
فراز پیرهن خفتان رومیبزیر پیرهن دیبای معلم
رکاب سیم بر اسبان تازیستام لعل بر خیل مسوم
شنیدستم که هارون ز آل عباسبدی بر جمله در دانش مقدم
شبی در کار اقلیم خراسانهمی زد رای با یحیی بن اکثم
بیحیی گفت هارون کار آن ملکفزون از حد پریشان است و درهم
جوابش گفت زخمی نیست در دهرکه از درهم نشاید هست مرهم
بدان صفرای فاتح از رگ ملکبرآید ریشه سودا و بلغم
بود سیم سره درمان هر دردچو زر جعفری تریاق هر سم
تو ای میر مهین اندر چنین روزکه باشد تیره همچون لیل مظلم
رقیبان تو در پیش تو باشندچو پیش خوشه انگور حصرم
و یا در بوستان نخل و رمانپیاز و گندنا و ترب و شلغم
چگویم ز آن تهی مغزان که دیریدر افکندند طرح شور با هم
بجای بستن سوراخ انگشتهمی کردند در سوراخ کژدم
ز فکر تیره شان زد بر افق چترسحابی قیرگون پر وحشت و غم
ازیدر شد بساط صلح جویانسپاه جنگجویان را مخیم
بساط پشه بر همخورد از بادسرای مور طوفان شد ز شبنم
شرار فتنه آتش فزورانرسید از دامن عمان بدیلم
شتابیدند دزدان روز روشنبخرمنگاه و بگسستند ز استم
در آن سختی عنان مملکت راگرفتی سخت با بازوی محکم
بنای ملک و ملت راست کردینیفکندی بطاق ابروان خم
غزالان سرائی را رهاندیز دندان پلنگ و چنگ ضیغم
درافکندی بساط شور و عشرتفرو چیدی اساس سوگ و ماتم
ولی عهدی بر آدم بلکه هستیولی نعمت بفرزندان آدم
سپاهت را سپهدارست جمشیدبنازد از یمینت خاتم جم