شمارهٔ ۱۰۶ - چکامه
مرد چو باشد بوقت کار هراسانمشکل گردد و را بدیده هر آسان
عزم درست و دل قویت چو باشدکوه توانی همی بسفت به پیکان
باید دل ساخت ز آهنی که نگردددستخوش امتحان و آژده سوهان
مشت چو سندان اگر نداری هرگزمی نتوانی نواخت مشت بسندان
شیر خدا را شراب خون عدو شدکاسه سر خصم و تیغ و خنجر ریحان
تا چو خضر نسپری مسالک ظلمتره نبری در کنار چشمه حیوان
صاحب لامیه العجم نشنیدیدفخر نماید که لا اخل بغزلان
هر که در ایوان فشرد حلق صراحیپای نتاند فشرد در صف میدان
نادان خود را همی فکنده بگوریدر چه ویل از هوای چاه ز نخدان
باید دل را نمود گونه دریاساخت تن از ابرو کرد دانش باران
بی هنر از بخت ناله دارد چونانکس گره دست برگشود بدندان
بخت کدام است و چرخ کیست قضاچهباید در کار دست و پا و دل و جان
دلکش و هشیار و نغز باید گفتارمحکم و ستوار و سخت باید پیمان
بخت اگر کاردان و کارکن آمدخارج گشتی اصول خلق ز میزان
آب روان همچو کوه کردی پیکرکوه گران همچو آب کردی ستخوان
اینکه بشهنامه گفت خواجه طوسیبیژن را بخت چیره کرد بهومان
فی المثل ار دانیش مطابق واقعنادره کاری فتاده است بدوران
گوهر دانش ترا چو باشد در تنجیب توان پرکنی ز گوهر و مرجان
سیرت انسان همی بباید ازیراکمهر گیانیز شد بصورت انسان
تا بجهان نام نیک مانی برجایبر سر گردون سمند همت بجهان
ننگ بیفکن تن از هلاک میندیشنام طلب کن دل از زوال مترسان
سخت همی کوش در مقابل دشمنتند همی جوش در مقابل فرسان
التونتاش آن امیر خطه خوارزمچون ز مصاف علی تکین شد نالان
تا نفس آخرین که دست ز جان شستپای جلادت برون نهشت ز میدان
داشت بهنگام نزع گونه عبهرآن رخ رنگین که چون شقایق نعمان
احمد عبدالصمد ستاده ببالینشگریه کنان بود همچو ابر به نیسان
دید چو خوارزم شه گریستنش راگفت بمن بر مدار ناله و افغان
مرگ مرا کی ز گریه یابی چارهدرد مرا کی ز ناله تانی درمان
من سر و سامان زندگی دهم از دستتو بسپاه و ملک ده سر و سامان
تا نشناسد عدو که خصمی چون منداده در آماجگاه ناوک اوجان
می بنخواهم بیان قصه و تاریخورنه حکایات نغز کردم عنوان
غصه مجنون و خوبروئی لیلیقصه ابسال و روزگار سلامان
ترجمه داستان خضر و سکندرعاقبت فتنهای دیو و سلیمان
تا بنیوشند خلق و عبرت گیرنداز سیر مردمان و کار بزرگان
مهمان باشیم این دو روز و بناچاردیر و یا زود رفت باید مهمان
ای خنک انرا که نام نیک گذاردباقی و جاوید در صحیفه کیهان
همچو امیری که از مدیح خداوندفخر کند تا ابد به اعشی و حسان
خواجه افخم خدایگان معظمکشتی دانش محیط حکمت و عرفان
میر مهین آسمان رفعت و اقبالقطب یقین آفتاب کشور ایقان
حضرت اعظم مهین امیر نظام آنکدر کف او شد نظام عالم امکان
داور سیف و قلم وزیر جهان بخشصاحب چتر و علم امیر جهانبان
چاکر بزمش بر از نبیره جوزیحاسد جاهش کم از معلم صبیان
پیل بدزدد همی ز بیمش خرطومشیر بخاید همی ز سهمش دندان
آذر آبادگان ز مهرش آبادفضل و هنر اندرو چو لاله و ریحان
من دخله کان آمنا نبشته استعدلش بر باب این همایون بستان
گشته ز گلهای رنگ رنگ بعینهبستر مأمون شب عروسی بوران
ماهی و مرغش در آبگیر شناورچون دل عاشق بروز وعده جانان
تا بدمد اندرین فیافی لالهتا بچمد اندرین مراتع حیوان
تند نبیند کسی بدیده نرگستیز نراند کسی بجانب ظبیان
مار در این روضه مهره داده بگنجشکشیر در این بیشه رام گشته بغزلان
سیل بناگه در اوفتاد در این شهرچونان سیلی که کس ندیده بدانسان
کرد بیکباره کوهها را دریاکند بیکباره خانها را بنیان
همچون سیل العرم که شهر سباراکند ز بن دانی ار بخواندی قران
فریاد از جان اهل شهر برآمدبر در وی شد روان کلانتر و دهقان
گفتند ای خواجه بزرگ خجستهگفتند ای صاحب رشید سخندان
آب نموده است خاکهامان هموارسیل نموده است خانهامان ویران
شست یکی آنچه کاشتیم بصحرابرد یکی آنچه داشتیم در ایوان
زنهار ای داد بخش خسته دلان زودداد دل ما ز چرخ گردون بستان
میر مهین چون بدید روز رعیتبگشود ابواب لطف و رحمت و احسان
گفت چو از آسمان بلا شده نازلعاقله چرخم و مؤدب کیوان
سیل ز خشم من است چاره کنم اینابر بدست من است سود دهد آن
آنچه خسارت رسیده است شما راهین بنمائید تا ببخشم تاوان
خانه چوبین و سقفهای گلین رابهتر سازم ز صدهزار گلستان
گفت و وفا کرد ساخت در دو سه روزیخانه هر یک برا ز فراخور ایشان
الحق اینمردمی که زاد ازین میرواینهمه بخشش ز لعل و گوهر و مرجان
بشگفت آید بچشم خلق از ایراکذاتش پیدا و قدر ذاتش پنهان
قصه میر مهین و مردم گیتیقصه پیل است و سیر کردن عمیان
ای لب لعلت حدیث عیسی مریمای سر کلکت عصای موسی عمران
قبله گه جز درگهت نشیمن طاغوتسجده که جز بر درت عبادت اوثان
هر دو کفت همچو دو درخت برومندگشته ز تیغ و قلم ذواتاافنان
گه ز کفت فخر کرده خامه بشمشیرگه ز کفت رشک برده خامه بچوگان
بسکه فزودی بعدل و داد بفرسنگدر پی ظلم اندر است هر شبه دهقان
همچو کسی کش دهان ز خوردن حلوارنجد و جوید از آن بترشی درمان
سبحان الله که ظلم نیز از این ملکگشته ابا صد هزار پای گریزان
قصه عدل تو و گریختن ظلمخواندن بسم الله هست و راندن شیطان
خور، سوی برج اسد شده است در اینروزتا برکاب تو شیر سازد قربان
حضرت باری اگر فدای سماعیلکبش فرستاد هم ز روضه رضوان
بهر فدای تو از نژاد سماعیلکبش کتائب رسید و صاحب ثعبان
آمدم اینک بحضرت تو نهم رویآمدم اینک بدرگه تو دهم جان
تا که رسد اعشی از یمامه و بطحاتا که بود نابغه ز جعده و ذبیان
اعشی را روح در بر تو ثناگوینابغه را هوش بر در تو ثناخوان