شمارهٔ ۱۰۳
چو مرد گیرد بعد از رضا ره تسلیممسلم است بر او خسروی هفت اقلیم
خلیل رحمن دیدی که از صنمخانهبسوی یزدان آمد همی بقلب سلیم
تو نیز پیرو اهل سلوک شو که رسیز کعبه قدس اندر مقام ابراهیم
اگر عذاب الیم است بر تو در گیتیز خوی خویش همی باش در بهشت نعیم
چنانکه حضرت خیرالبشر علیه سلامکه ایزدش بستاید همی بخلق عظیم
بحسن خلق همی کرده ملک را تسخیربخوی نیک همی داده شرع را تنظیم
وگر بزشتی خوی اندری درین دنیاهمه بهشت نعیمت شود عذاب الیم
چنانکه دیدی بوجهل را پلیدی خویذلیل کرد از آن پس که بد بقوم زعیم
مجو بترشی و تلخی ز خلق شیرینیکه هیچکس نکند التفات بر دژخیم
ظلیم اگر بتهور نعامه را نگردکند بدندان از بن نعماه پر ظلیم
مکن رعایت اوضاع ماه و مهر که نیستدرستی اندر گفتار مردم تنجیم
اگر ستاره شناست ز مرگ برهاندخداشناس کند زنده استخوان رمیم
بوقت نامه و تقویمت احتیاجی نیستکه آفریدت یزدان با حسن التقویم
مباش غره بطامات و لاف و زهد و ریامباز خرقه بسالوس و طبل زیر گلیم
همه حسود رخ و دشمنان حسن تواندکه در برابر روی تو عاشقند و ندیم
چنان ضرآئر حسنای سرو قد که بشویز رشک گویند اینست زشتروی و دمیم
مخور فریب حسودان که بوالبشر در خلدفریب خورد ز افسانهای دیو رجیم
رحیم باش و قناعت گزین و صابر شوکزین سه مسند پیغمبری گرفت کلیم
رهائی ارطلبی از کمند منت خلقخلاصی ارطلبی از شرار نار جهیم
برو بپای ارادت سر امید بنهدر آستانه طه و ص و طسم
طلاق گوی عجوز زمانه را و بخوانبعیش و لذت ایام سوره تحریم
بگیر دامن استاد و مرشد کاملبرو بخدمت سلطان و پادشاه کردیم
رضای راضی مرضی علی بن موسیخدایگان خراسان و شمع هفت اقلیم
پناه بر سوی کهف جهانیان که برندپناه بر در وی خفتگان کهف و رقیم
ز سینه زنگ برد آب آن خجسته دیاربچهره رنگ دهد آب آن ستوده حریم
چنان مربی جانها بود هوای درشکه آن سهیل یمن تربیت کند به ادیم
ابوالحسن علی آن شهی که شیر حق او راز نام و کنیت پوشاند حله تکریم
لبش نماید تعلیم هر دقیقه بخضرچنان که خضر بموسی همی کند تعلیم
اگر شنیدی نتوان یکی گلیم سیاهسپید کردن با آب کوثر و تسنیم
ببین سیاه گلیمان بخاک درگه وینهند روی و شوند از قضا سپید گلیم
ز تف صارم قهرش بقوم عاد و ثمودرسید رجفه و طوفان فاصبحو کصریم
چنان ببوسد خاک درش جباه اممکه مجرمان حریم خدای رکن حطیم
همی بنالد از هیبتش عروق جبالهمی ببالد از همتش عظام رمیم
همی بمیرد از حسرتش نفوس کرامهمی شتابد در حضرتش امیر کریم
بلندپایه اجودان خاص خسرو شرقکه جانش بر در سلطان طوس گشته مقیم
ستاره ای که بتابد ز غره فرسشصباح ساجد گردد بر او پی تعظیم
کسیکه شکل سنانش بخواب در نگردببستر اندر پیچان شود بسان سلیم
زنان حامله گر برق صارمش بخیالدهند راه، همیدون شوند جمله عقیم
زبانی عضبش خصم را ز چشمه تیغشراب داده و هم شاربون شرب الهیم
بروز رزم جسور و برنج دهر صبوربوقت خشم غیور و بگاه عفو حلیم
بوزن همت وی کوه و کاه یکسان شدچنانکه در کف او سنگخاره با زر و سیم
ز خان او همه روزی خورند پنداریکفش بمایه ارزاق خلق گشته قسیم
بصرصر غم خاشاک جان دشمن ویهمیشه باد چو در دست ذاریات هشیم
بخلقش ار نگری گوئی از بهشت برینوزد ز لطف خدا بر مشام خلق نسیم
ای آن بزرگ امیری که ابر و بحر بودبمنت تو رهین و بهمت تو غریم
بساط عقل ندارد بجز تو صدر مکینعروس فضل نیابد بجز تو کفو کریم
تو شمع راه امیدی و خلق آیت خوفقلوب با تو یکی وز دگر کسان بدو نیم
نه مشک خوانم کلک تو را که خامه توامین سر کسان است و مشک نافه نمیم
گر از حسب بجهان افتخار دارد کسحسب تر است که هستی بهوش ورای قویم
ور از نسب بجهان اعتبار یابد کسنسب تر است نه در مردم ثقیف و تمیم
میانه تو و سرکردگان گیتی فرقهمان بود که بود مر امید را با بیم
مرا بنزد تو ای خواجه مهین جرمی استگرم خدای نگیرد بدان گناه عظیم
خدای داند کاین بنده خویش را داندبطاعت تو حریص و بدرگه تو خدیم
ولی نیافتم آن فرصتی که بنمایمادای شکر ترا همچو مخلصان قدیم
بدستیاری اقبال و پایمردی بختکنون عزیمت این امر را دهم تصمیم
به جرم اینکه نمودم بخدمتت تاخیرچنین قصیده ی دلکش همی کنم تقدیم
الا چو دست تو رزاق هر فقیر و غنیالا چو مهر تو درمان هر صحیح و سقیم
مریض بستر غم را باتفاق اممبغیر خاک درت داروئی نگفته حکیم