شمارهٔ ۱۰۲
ای صبا گر رهت افتاد بر آن گوشه بامنائب السلطنه را بر زمن خسته پیام
کای خداوند هنرپرور دانشور رادکه رفیع است ترا قدر و منیع است مقام
سالها خواستم از حق که بکام تو رودچرخ تا خلق بیابند ز انصاف تو کام
توسن ملک شود رام تو تا از همتفتنه آرام شود دوست خوش و دشمن رام
آنچه میخواستم از یزدان فرمود عطالله الحمد که یکباره رسیدم بمرام
آمد اندر کف راد تو مقالید امورپادشاهی را در دست تو افتاد زمام
هنری مردان یکسر بدرت دائره وارگرد کشتند چو حاجی بصف بیت حرام
همه لبریز ز فضل تو چو گل بر سر شاخهمه رخشنده ز نور تو چو می در دل جام
همه را دیدی مستوجب عنوان شرفهمه را خواندی شایسته ارجاع مهام
سخته شد از سخن نرم تو هر مشکل سختپخته شد از نفس گرم تو هر جاهل خام
جز کمین بنده که پیش تو بدم از همه پیشبقلم گاه نبشتن بقدم گاه خرام
منطقم گفتی شیرین و حدیثم دلکشخردم خواندی ستوار و سخن با هنگام
این زمان رفته ز یادت که بدین نام و نشانبنده کی بود و کجا بود و چه بودست و کدام
تا بحدی که گرم بینی ترسم گوئینیک بینید که غماز بود یا نمام
از کجا آمده اینجا و چه دارد مقصوددر کجا دیده ام او را و چه بودستش نام
از فلک ناله کند یا ز قضا یا ز قدراز قمر شکوه کند یا ز زحل یا بهرام
بشفاخانه بریدش که سراید هذیانبپزشگانش نمائید که دارد سرسام
داورا میرا ای کرده فلک بر تو سجودتا پی کار زمین ساختی از مهر قیام
من نه سرسامی و نه صرعی و نه بیخردممغزم آسوده ز سودای صداعست و زکام
نه خرابم کند از نشأی می لعل افروزنه فریبم دهد از عشوه بت سیم اندام
نروم در پی نان خرده چو ماهی در شستنشوم در طلب دانه چو مرغ اندر دام
نز پی جاه برم سجده بدرگاه ملوکنز پی مال زنم شعله بجان ایتام
فطرتی دارم بالاتر ازین چرخ بلندفکرتی دارم والاتر از ان بدر تمام
توسن وزین و ستام ار نبود باکی نیستکم خرد توسن و فرهنگ بود زین وستام
رایض توسن عقل همه نفس است ولینبود عقل مرا در کف اماره لگام
طمع و حرص بر این مردم شاهند و وزیرلیک بر بنده بحمدالله عبدند و غلام
نکنم سستی و مستی که ادب دارم هوشنگرایم سوی پستی که پدر دارم و مام
زاده احمد و حیدر پسر فاطمه امسخلف یثرب و بطحاولدر کن و مقام
منم آن مرد عظامی و عصامی که شرفاز عصامم بعظام و ز عظامم بعصام
گر کسی را علم از علم رود بر گردونبنده را باید بر چرخ فرازم اعلام
تخم علم خود اگر در دل خاک افشانمبرفتد بیخ خرافات و نشان اوهام
منطق و نحو معانی و قوافی و عروضاتفاقات و تواریخ شهور و اعوام
طب و جراحی و کحالی و تشریح بدندوران دم و وصل عضل و فصل عظام
دانش بستنی و رستنی و جانورانعلم قیافی و عیافی تعبیر منام
همه را خوانده و آموخته ام بر دگرانگرچه بیفایده شد علم که الناس نیام
شاعری فحل و دبیری سره ذاتی پاکمجبلی شاهق و چرخی مه و بحری طمطام
نیک سنجم اگر از فلسفه رانی صحبتخوب دانم اگر از شرع سرائی احکام
در مذاق عرفا شیخ طریقم بل قطبدر مقام فقها مجتهدم بلکه امام
چون سنمارم معمار و چو نوحم نجارآذر بتکر و در بت شکنی ابراهام
فاقدالعیشم در بزم بدستور خردقائدالجیشم در رزم بآیین نظام
با هنر ورزم مهری که به کاوس رستمبا ستم رانم قهری که بهرمز بسطام
ای بس ایام و لیالی که بدرگاه تو منشاد و خوش بودم از وقت سحرگه تا شام
تو از آن ایام ای خواجه فرامش کردیلیک من بنده فرامش نکنم آن ایام
هیچ دانی که مرا حال شبانروزی چیستاز هجوم غم و رزق کم و افزونی وام
روز روشن ببرم چون شب یلدا تاریکآب شیرین بمذاقم چو می تلخ حرام
بهره دونان گنج است و مرا رنج رسدقسمت هر کس تقدیر شده است از قسام
دیو از طعمه شود تخمه و جم گرسنه دلگرگ برفآب خورد تشنه بمیرد ضرغام
سفلگان جمله بکار اندر و من بیکارمداس شاهر شد و شمشیر یمانی بنیام
ملک محتاج است اینک بدبیری چون منهم بنازد بهنرمندی چون من اسلام
ملک و اسلام چو بی من شود ای خواجه بخوانچار تکبیر براین ملک و بر اسلام سلام
تو ببایست کنی کسر دلم را جبرانکر کریمم من و تو جابر عثرات کرام