شمارهٔ ۱۰۱
باز بگشود صبا دست ستمزد سر زلف ریاحین برهم
ابر زد در صف بستان خیمهسرو افراشته بگردون پرچم
سرو ماننده تیری شده راستبید مجنون چو کمانی شده خم
باغ خوشبوی تر از روضه خلدراغ دلجوی تر از باغ ارم
لعلگون لاله نعمان گوئیرسته از خون سیاوش بقم
بر رخ باغ نوشتند ز نوپی دفع نظر نامحرم
صاد والقرآن با طاسین میمقاف والقرآن با نون و قلم
بید با باد سحرگه شب و روزعشقبازیها دارند بهم
باد چون عنتره ابن الشدادبید ماننده ام الهیثم
خار در دامن گل پنداریام خالد شد و مروان حکم
دست گل بوسه زند باد صبابمثال شمنان پای صنم
برق را باشد روی عذرارعد را باشد خوی اخزم
ابر پنداری مستسقی شدپای تا سرش همی کرده ورم
باد مانند پزشگان بدردپرده ثرب و صفاقش از هم
بهر صحت را بزلش سازدآب بیرون کشد از زیر شکم
شاخ نو رسته و آن شاخ کهنگشته اندر صف بستان توأم
چون عروسی که یکی زلف برندوآندگر زلف پریشان و بخم
آن شقایق را سرخست قبایلیک تاریک و سیاهست شکم
گوئی اندر دل لعلین قدحیدست نقاش زد از مشک رقم
باغ را رنگ و رخی ماویه سانابر را دست و دلی چون حاتم
همچو خوی بر رخ ترکان بهاراز هوا ریزد بر گل شبنم
در دل لاله یکی تیر چنانچشم روئین تن و تیر رستم
حرم و رکن و صفاو مروهحجر و حجر و منی و زمزم
ما نمی جوئیم ای شیخ نژندما نمیخواهیم ای پیر دژم
باده چون گهر و طرف چمنساقی چون قمر و روی صنم
اندرین عالم اگر دست دهدنفروشم بهزاران عالم
این از آن من چه خوب و چه زشتآن از آن تو چه بیش و چه کم
تا بسرسبزی دستور اجلتا به اقبال امیر اعظم
باده روشن و گلگون گیریمبا رخی فرخ و جانی خرم
داور فضل و هنر میر نظامشمع صاحبنظران صدر امم
آن ببستان هنر سبز درختباغ دولت را حی العالم
رخ زیبایش خورشید وجودکف والایش دریای کرم
این بطغیان شداید صابرآن بطوفان هزاهز محکم
تنش مجموعه آیات و کلمدلش گنجینه آیات و حکم
رحمتش چیست سحابی وابلغضبش چیست قضائی مبرم
ای قضا کرده بداندیش تولاای بامر تو فلک گفته نعم
کاه با مهرت از کوهی بیشکوه با قهرت از کاهی کم
شهر تبریز همانست که بودمنبع فتنه و طغیان و ستم
روز در کوچه و بازار کسیبتن تنها نگذاشت قدم
خانه ها یکسره بنگاه خطرکوچه ها یکسسره دریای نقم
دیوها بودی در کسوت حورگرگها بودی در جلد غنم
عصمت خلق از ایشان بربادشادی مردم از ایشان ماتم
همه را دعوی حلوائی بودنو ز ناگشته عنبشان حصرم
روزگاری نگذشته است که تواندرین ملک نهادی مقدم
نوش در ساغر دیوان شده نیششهد در کاسه دونان شده سم
لب استیزه ز بیمت شده لالگوش ظلم است ز بانگ تو اصم
اژدها خوار حسام کج توطعمه سازد دل شیران اجم
ضیغم رایت فرخنده توخواب خرگوش دهد بر ضیغم
دیو عاجز شده گوئی دارددست والای تو انگشتر جم
یا در انگشت همایون تو شدخاتم مهر وصی خاتم
آن علی ابن ابی طالب رادکه بود ختم رسل را بن عم
مالک عرصه امکان و حدوثخسرو کشور ایجاد و قدم
ناز دارد ز نژادش حوافخر سازد بوجودش آدم
تیغ تیزش لسعی موسی کفلب لعلش خضری عیسی دم
لب شیرینش سپهدار وجودتیغ رنگینش قلا ورز عدم
ای باخلاص تومقبول نمازای ز میلاد تو مسجود حرم
هم توئی کوی نبی را محرمهم توئی راز خدا را محرم
صدر والای مهین میر نظامخواجه راد و امیر اعظم
کاسر خصم تو شد تا که بودرایت نصبش بر فتح تو ضم
ای بهین مرتبه دستور اجلوی مهین پایه خداوند نعم
بسکه دوشیزه طبعم بسرایماند فرتوت شد و کوژ و دژم
روح من عود سرودی همچوندخت ذوالاصبع یعنی اثرم
این زمان از دم روح القدسییعنی از نفخه آن فرخ دم
حامل روح مدیح تو شده استهمچو بر نطفه عیسی مریم