گنج

شمارهٔ ۱۶

شاید که دیرتر کند از سینه‌ام گذرخواهم که ناوکت همه بر استخوان خورد
افتادگان کوی ترا با وطن چه کارمرغی که جان دهد چه غم آشیان خورد
با آن که خون من خوری، از رشک سوختمبا غمزه کو که خون من از من نهان خورد