شمارهٔ ۱۵
میدهند از شوق آن رخساره جان از بهر آنروز و شب خورشید و مه در خانه روشن کردنند
گر غباری داشتی در دل بیا بگذر بس استاز غریبانی که کویت را غبار دامنند
دوستند آنان که در اندیشه ی قتل مننددشمنانم دوستند و دوستانم دشمنند
با خیالت تا بود در سینه دل در گفتگوبلبلان را شکوه باشد کار تا در گلشنند
بر امید دیدن خورشید رویت مهر و ماهگاه بر درگاه و گه در بام و گه در روزنند