شمارهٔ ۸
زهی ز خوی تو بر باد داده جان آتشفکنده آتش روی تو در جهان آتش
برای آن که به لعل تو نسبتی داردهمی بپرورم اندر میان جان آتش
ز درد هجر تو ای ماه روی آتش خویبه آب دیده برانداختم چنان آتش
که عمرهاست که جز در دل شکسته مننمی دهد کس در هیچ جانشان آتش
حکیم چون متکلم شود چنین گویدگهی که آرد در معرض بیان آتش
که چون لطیف ترین چهار ارکان استفراز جمله ی ایشان کند مکان آتش
فسانه ایست برای شهنشه است شبیهز فخر ساید سر بر آسمان آتش
فراز داغ دلم پنبه چون شکیبد اگرنشد ز حفظش بر پنبه مهربان آتش
دلاوری که بهنگام رزم افکندیبه پیش خنجر او خاک بر دهان آتش
به سوی آتش اگر بگذرد ز قهر شودسیهگلیم و سیهروی چون دخان آتش
وگر برو نظر التفات بگماردشود به خرمی شاخ ارغوان آتش