گنج

شمارهٔ ۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۵۷ بیت
غمم نمی رود از دل به گریه بسیارکسی به آب ز آینه چون برد زنگار
مرا چو چشمه شده چشم ها زجور فلککنم به ناخن از آن روی وی بر رخسار
خمیده قدم بر بار دل بود شایدنهال خم نشود تا فزون نگردد بار
زناله من جز بخت خواب روزی منکدام شب که نگشتند خفتگان بیدار
کدام بخت که آواره گشته ام ز وطنکدام صبر که دوری گزیده ام از یار
ندیده وصلی عمرم گذشت در هجراننخورده جام جانم به لب رساند خمار
عجب بنا شد ای دوستان کزین دو سه روزمرا نسوخته باشد فراق یار و دیار
کز آب دیده تنم نم گرفت وگرچهچونم گرفت بزودی نسوزد او از نار
چو کرد بختم محبوس در حصار فراقنمود چرخ ستم پیشه حریف آزار
غم دو عالم محبوس در حصار دلموز آب چشمم خندق فکند کرد حصار
مرا زمانه جدا کرد از گلستانیکه از تصور دوریش رفتمی از کار
خورنق آیین باغی که وقت سیر دروز بوی گل نشناسند مست از هشیار
نشاط بخش مقامی که عاشقان درویتمام عمر تواند زیست بی دلدار
برآورد سر هر صبح مهر از خاوربدین امید که در سایه اش بباید یار
به باغبانش اگر می کند وزین غافلکه در بهشت نمی یابد آفتاب گذار
درخت های گل آن بهشت جاویدانهمی خلاند در دیده های طوبی خار
صبا رود سوی او هم چنان فتان خیزانکه سوی عطار طبله میرود بیمار
سزد که حرباخصمی کند به بلبل از آن کهبه جای گل همه خورشید بیند اندر بار
شفا به بخشد اگر نامش آوری به زبانبه جای فاتحه اندر عیادت بیمار
به مهر لاله او خواستم کنم تشبیهخرد نفیر بر آورد کای مکن زنهار
فروغ مهر کند چهره را سیاه و کندفروغ لاله او سرخ چهره شب تار
از آن فلک سوی خود می کشد چنارش راکه پیر گشت و عصایی به بایدش ناچار
ز بس که آب زند ابر بر رخ غنچهزخواب نوشین پیش از سحر شود بیدار
زلطف آب و هوایش چنان که دست در آبفرو رود به زمین ظلّ دست سرو و چنار
به عزم وصفش چون ناظمی قلم گیردهنوز حرفی بر صفحه نکرده نگار
قلم بسان اصابع فرو برد ریشهکهَ مسّوده در دست ناظم اشعار
بسان طفل که بی باغبان به باغ رودنهالگان را از گل پرست جیب و کنار
درو به بیند رخسار خویش را به مثلاگر نشیند اعمیش روی بر دیوار
صبا ستاده شب و روز منتظر که اگرشکوفه ی فکند تند باد از اشجار
به عذرخواهی برگیردش ز خاک چمنکه نازک است و ندارد تحمل آزار
چو خطبه خواند بلبل فراز منبر شاخسپیده دم که زند ابر خیمه بر گلزار
زباد خیل ریا حین فتند در سجدهبرون نیامده نام گل از زبان هزار
درو همیشه بهار مست از مهابت شاهنمی رباید باد از درخت ها دستار
بلند مرتبه شاهی که در مدایح اوخرد چو طفلان هر لحظه از گم کند هنجار
زهمتش نتوان حصر نقطه کردناگر ز دایره آسمان کنی پرگار
بود سپهر گدایی ز آستانه اوگرفته اینک کشتی زماه نو به کنار
درم نیاید از آن در کفش که آتش رامیان دریا هرگز نبوده است قرار
زسیلی کرمش بخل راست چهره سیهبه اعتمادش گرم است حور را بازار
قلم به نامش تصریح اگر کند چه عجبکه طوطیان را شکر خوش است در منقار
وصی احمد مرسل علی عالی قدرکه هست سایه او را ز مهر تابان عار
فلک نواز آن ساحرم که از طبعمشدست بحر جهان پر ز لولوی شهوار
زرشک کلکم طوطی به خویشتن پیچدبسان شخصی کورا گزیده باشد مار
توانم آن که بهر چند روز در مدحتقصیده کنم انشاء ز طبع گوهر بار
ولی زشومی جمعی که از لکامتشانسفر گزیدم و هستم هنوز در آزار
جماعتی که اگر عمر خویش صرف کنندمسیح را نشناسند باز از بی طار
اگر ز خرمن غیری برند دانه چو موربرون روند ز شادی از پوست همچون مار
به زعم خویش مسلمان و بسته است اسلامزدست ایشان هر لحظه بر میان زنار
چنان گریزان از نان خود اگر یابندکه از حرام گریزند، مردم دین دار
ز هرچه داند آن را کمال عقل سلیمچنان بری که زنقص است ایزد دادار
تمام عمر به بد صرف کرده و هرگزنکرده الا از کار نیک استغفار
مرا دلی یست که گر شرح محنتش بدهمشروع ناشده بر خاطرت نشیند بار
برادری یست مرا و تو نیز میدانیکه هست پیشم از جان عزیزتر از یار
ترا سپارم و لازم بود سپردن جانگهی که حادثه بر مرد نیک گیرد کار
روا مدار که بعد از سپردن جان هماسیر محنت باشم ز گنبد دوار
الا که تا بهم آمیخته است شادی و غمالا که تا زپی هم بود خزان و بهار
موافقت را لب ها زخنده باز چو گلمخالفت را بر فرق دست همچو چنار
مدار مرکز عالم تو باش تا باشدفراز چرخ مدار ثوابت و سیار